فرصت گرانبهای زندگی

لَحظه های آخر بسیار سخت می گذشتند . تنفس براش سخت شده بود . تب ش خیلی بالا رفته بود ؛ بدنش خیس عرق شده بود ، سرفه خشک رهاش نمیکرد ، حالت تهوع شدید داشت ، تو فرو بردن آب دهنش هم مشکل پیدا کرده بود ، حتا گاهی با خودش میگفت : ” نکنه همین آب دهن حقیر ، قراره باعث مرگ رقت بار من بشه ؟ ” تموم بدنش درد میکرد … استخوناش ، عضلاتش ، سرش … ، حتا چشماش هم درد و سوزش داشتن . چشمای دردناکش رو به زحمت به دور تخت گردوند . به اطرافش که نگاه میکرد ، به هر گوشه ی اتاق که نظر مینداخت ، یه چیز گرانبها اما بی استفاده ای رو می دید ؛ تابلو های نفیس و اصل نقاشی ، قالی های دستباف ابریشمی ایرانی ، ظروف گرانبهای چینی اصل ، درختچه های مینیاتوری ژاپنی ، عصا ها و تپانچه های جواهر نشان هندی ، مجسمه های مرمری ایتالیایی … دیدن اون همه اشیاء گرانبها اما بی فایده ، حالشو به هم میزد . از شدت تنفر چشماش رو بست . با بستن چشم ها ، نمایش دیگه ای آغاز شد ؛ کارگرایی که به جرم تقاضای حق و حقوقشون یه تیپا زده بود و اخراجشون کرده بود ؛ بچه های بی سرپرست و خیابون خوابی که به جای سکه ای سیاه ، ضربه ای از عصای آبنوس جواهرنشان رو حواله تن نحیفشون کرده بودند ؛ بیوه زنانی که به قصد تامین قوت لایموت بچه هاشون ، مجبور به بیگاری جنسی شون کرده بود ؛ دوستانی که در عالم دوستی ، از هستی شون ، ساقط کرده بود و حتا خواهر وبرادران کوچکتری که سهم الارث شون رو ، به نیرنگ و حیله نداده بود و بدبختشون کرده بود ! نمایش با چشمان بسته ، به مراتب تلخ تر از پرده ی پبشین نمایش بود . از هراس دیدن صحنه های زشت تر ، چشماش رو به سختی باز کرد .
تو خلوت دل ، با خودش گفت : چه میشد … راستی چه میشد اگه ذره ای ، آره فقط ذره ای از صحنه های دردناک نمایش دوم رو ، با کمک گوشه ی کوچیکی از صحنه های تنفر برانگیز نمایش اول ، از بین برده بودم ؟ در اون صورت ، هر دونمایش چقدر زیبا تر ، یا دست کم ، قابل تحمل تر میشدن . راستی چی میشد به جای اونکه با عصای آبنوس جواهر نشان ، به سر اون طفل های معصوم و یتیم خیابونی میزدم ، دل کوچبکشون رو ، با پول خوردهای ته جیبم شاد میکردم ؟
چی میشد اگه به جای اونکه ، اون بیوه زنان بد بخت رو ، بالاجبار و با چشمای اشکی به بستر میبردم ، زندگی همه ی شون را ، با فروش تنهای یکی از اون جواهرات درخشان ، تا مدت ها غرق نور و سرور میکردم ؟ این ها سوال هایی بودند که دیوونه اش میکردن …. آخه هر چی که فکر میکرد ، واسه شون جوابی یا لااقل توجیهی پیدا نمی کرد . در چنین لحظه هایی بود که تبش بالا می رفت ، گلوش خشکتر میشد و سوزش چشماش و درد اندامش شدت میگرفت .
اگر اون یه ذره اعتقاد ِ به زندگی ِ پعد از مزگ رو که از دوران کودکی براش باقی مونده بود با خودش نداشت ، بی تردید الان زمانی بود که باید آرزوی مرگ میکرد ، تا از شر این همه عذاب رها بشه … اما افسوس و صد افسوس که توی عمق وجودش یه تردیدی بود . تردیدی که مث یه موش حریص ، ریسمان پوسیده ی امیدش رو با سرعت هر چه تمامتر میجوید که ” نکنه زندگی پس از مزگ واقعیت داشته باشه ؟ وای به حال من اگه قرار باشه حساب و کتاب بشم ! ” همین فکر مزاحم بود که باعث میشد فوری آرزوی مرگ رو پس بگیره و نرجیح بده همه ی اون درد ها و ناراحتی ها و فشارها رو تحمل کنه اما آرزوی مرگ نکنه ! زمان براش کند تر از هروقت دیگه ای میگذشت ؛ درد ، بیماری ، عذاب وجدان ، ترس از مرگ و احساس بی حاصلی ، آنچنان در محاصره گرفته بودنش که به معنی واقعی کلمه ، مستاصل شده بود . نه راه پس داشت نه راه پیش … دیگه جدی جدی به تنگ اومده بود . از ته دل آرزو میکرد که ای کاش میتونست از این بستر مرگ پاشه … ، از ته دل آرزو میکرد که یک روز ، فقط یک روز از دست این عفریت بیماری وحالت احتضار رها بشه ، چرا که برای اون دیگه الان یک روز ، یک روز نبود ؛بلکه 24 ساعت بود ، 1440 دقیقه بود ، 86400 ثانیه بود ، ثانیه هایی که حالا دیگه معنای ارزش و بهای تک تکشون رو با ذره ذره وجودش حس میکرد …. اما چه سود که این آرزویی نشدنی بود ؛ چیزی که واقعیت داشت ، تب 40 درجه بود و درد استخون و عضلات و وقلب و تنگی نفس و خیل عظیمی از انسانهای بدبختی که هستی شون رو به نیستی بدل کرده بود …. دیگه درد به حد اعلای خودش رسیده بود ، آب دهنش توی گلوش گیر کرده بود و پایین نمیرفت ، دیگه لحظه های آخر بود ، نفـس ها و نبض ها برای زدن آخرین ضربه رقابت میکردند ، درد ، تب ، سوزش ، نفس تنگی ، … ، سخت ترین جون دادن ممکنه رو داشت تجربه میکرد ، صدای قلبش رو میشنید ، انگار داشت آخرین ضربه ها رو میکوبید شمارش معکوس شروع شده بود : ده ، نه ، هشت …. تیر شدیدی توی قفسه سینه اش حس کرد ، چهار ، سه ، دو و …. و پایان !
همه چی تموم شده بود …
برای لحظاتی سکوت مطلق بر همه جا حکم فرما بود … از دور دست ها ، نور ضعیف اما زیبایی رو حس میکرد که انگار داشت تلاش میکرد وارد مغرش بشه ، تردید داشت که این نور واقعی باشه ، زیبا تر از اونی بود که انتظارشو داشت ، جرات نداشت چشاشو باز کنه ، میترسید با باز کردن چشماش اون نور زیبا رو هم از دست بده ، لحظات به آرامی میگذشتن ، کم کم وجود نور زیبا رو باور کرد ، آروم آروم گوشه ی چشمش رو باز کرد ، تا ببینه اون نور زیبا از کجا میاد …. باور کردنش برای خودش هم سخت بود ، اون نور از جایی جز پنجره اتاقش ، تو طبقه فوقانی ویلاش توی کوهستان نبود …. خورشید داشت نوید شروع یه روز تازه رو میداد . زندگی هنوز تموم نشده بود . او هنوز فرصت داشت ؛ فرصت گرانبهای زندگی .

ندانم کجا دیده ام در کتاب …

 

دو شب پیش بی اختیار هوس سعدی خوندن به سرم زد . حدود دو ساعتی رو درگلستان و بوستان خوش بوی و زیبای این حکیم فرزانه چرخیدم .جالب اینه که اصلن متوجه گذشت زمان هم نبودم و وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم دو ساعت گذشته ! حکایت های مختلفی رو از این دو کتاب ( شاید بهتر باشه بگم این دو گنج بی همتا ) مطالعه کردم . یکی از اونهاییش که خیلی به دلم نشست حکایتی بود درنکوهش بی عدالتی و رفتار غیر منصفانه کسی که قدرت آسیب رسوندن به دیگری رو داره . به بیان ساده تر اینکه چقدر بده ما انسانها درقضاوت هامون در باره دیگران انصاف رو رعایت نکنیم و به اونها ضربه بزنیم .
سعدی ، همونطوری که از نابغه ای چون او انتظار میره ، این موضوع رو به شیوا ترین شکل ممکنه ، و با ذکر حکایتی عجیب نقل میکنه ؛ حکایت مردی که به خواب میره و در خواب با فرشته ای زیبا روی مواجه میشه که ابلیس نام داره. گوشه ای از این حکایت رو بخونید :

ندانم کجا ديده‌ام در کتابیکی از نقاشی های داخلی بوستان سعدی - 1945
که ابليس را ديد شخصی به خواب

به بالا صنوبر، به ديدن چو حور
چو خورشيدش از چهره می ‌تافت نور
فرا رفت و گفت: اي عجب، اين تويي ؟!
فرشته نباشد بدين نيکويي !
تو کاين روی داری به حسن قمر
چرا در جهاني به زشتی سمر؟
چرا نقش بندت در ايوان شاه

دژم روی کرده ا‌ست و زشت و تباه؟
شنيد اين سخن بخت برگشته ديو
بزاری برآورد بانگ و غريو
که ای نيکبخت اين نه شکل من است

وليکن قلم در کف دشمن است
مرا همچنين نام نيک است ليک

ز علت نگويد بدانديش نيک

پی نوشت : تصویر این یادداشت ، یکی از نقاشی های یک جلد بوستان سعدی قدیمی ( چاپ سال 1945 میلادی ) است که از کتابهای پدرم است . به نظرم دیدنش خالی از لطف نبود برای همین براس شما اسکن ش کردم

 

حال و روز من …

مسیر مه زده
حال و روز مرا مانی
ای تیره گون مسیر مه زده
گرم خورشیدت کو ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
منبع عکس : فلیکر

مرگ هیث لجر ؛ لکه ننگی بر دامان انسان مدرن

1- خبر ساده و عجیب بود . هیث لجر بازیگر جوان فیلم مشهور Brokeback Mountain در سن 28 سالگی بر اثر مصرف بیش ار حد مواد مخدر، در تنهایی شب مرد درحالی که کسی حتا از مرگ او آگاهی نداشت و پس از مدتی جسد بی جان او توسط پلیس و در منزل شخصی اش شناسایی شد .شنیدن این خبر برای من بسیار تاسف آور و ناراحت کننده بود . در ادامه درباره چرایی آن خواهم گفت .

2- هر روزه تعداد بسیار زیادی از مردم جهان در قاره سیاه و همچنین در هندوستان بر اثر کمبود مواد غذایی جان خود را از دست میدهند . از دیگر سوی بسیارند انسانهایی که بر اثر ابتلا به بیماری های لاعلاج همچون ایدز ، هپاتیت ، ابیولا ، سرطان و غیره جان خود را از دست میدهند . جانی که بی تردید برای خودشان بسیار عزیز و شیرین است و مسلمن علاقمندند آنرا همچنان داشته باشند

3- با یک محاسبه ی سر انگشتی و رجوع به آمار هایی چون امید به زندگی ، نرخ بهداشت عمومی و میزان فراوانی آب و مواد غذلیی سالم به راحتی میتوان نتیجه گرفت کودکی که بر اروپای غربی ، آمریکای شمالی ، استرالیا و ژاپن زاده میشود از شانس بسیار بالاتری در قیاس با کودک آفریقایی برای داشتن یک زندگی سالم و طولانی برخوردار است . آیا این نعمت ناچیزی است ؟

4هیث لجر- آیا با کنار هم نهادن این چند گزاره همچنان از شنیدن خبر مرگ لجر احساس تاسف نمی کنید ؟ برای نگارنده ، این خبر از آن جهت تاسف آور نیست که لجر ستاره ای بی بدیل در عالم سینما بود ؛ که نبود ( هر چند ، ستارگان نیز روزی خاموش خواهند شد همان گونه که براندو ی بزرگ شد ) . هم چنین تاسف من از آن رو نبود که لجر انسانی بشر دوست و وارسته و نیکو منش بود ؛ که نبود ( اگر چه نیکان نیز مردنی اند ؛ مگر مادر ترزا نمرد ؟ ) . تاسف من تنها به این دلیل است که لجر انسانی بود که زندگی به او شانس زندگی کردن در بهترین شرایط را داده بود اما او مرگ را برگزید .این آیا وحشتناک و دردناک نیست ؟ اینکه انسانهایی بدون اینکه ذره ای اختیار در تغییر شرایط دردناک خود داشته باشند ، از روزی که خود را می شناسند باید که با هیولایی چون ایدز و یا قحطی و گرسنگی دست و پنجه نرم کنند و در نهایت نیز در برابر آن زانو زنند، در همان حال جوانی که هم ثروت دارد ، هم شهرت دارد و هم سلامتی ، تمام این نعمت ها و فرصت ها را با دستان خویش و در عملی کاملن آگاهانه بر باد فنا دهد . اساسن لجر ها چرا باید به مواد مخدرروی آورند ؟ لجر از چه میگریخته که به دامن افیون افتاده است ؟ آیا این پرسش به تنهایی لکه ننگی بر دامان انسان مدرن نیست ؟ صرف نظر از آگاهانه و یا نا آگاهانه بودن مرگ - بر اثر اور دوز - آیا نباید برای چنین خبر هولناک و درد آوری متحیر بود و افسوس خورد ؟ انسان قرن بیست و یکم به کجا می رود ؟

پی نوشت - خوشبختانه در تحقیقاتی که پلیس بر روی مساله تاسف بار مرگ لجر انجام داد مشخص شد که مرگ وی بر اثر اور دوز مواد مخدر نبوده است بلکه بر اثر استعمال اشتباه و غیر عمدی دارو های آرام بخش و خواب آور بوده است که وی به تجویز پرشک و به علت بی خوابی که به آن دچار بود مصرف میکرده است . با اینهمه از حذف پست خودداری میکنم از این رو که اگر چه مساله مورد طرح در مورد هیت لجر صادق نیست اما مصداق های بسیار دیگری در کشور های پیشرفته برای آن وجود دارد . در همین جا از روح لجر بابت این خطای سهوی پورش می طلبم و برایش از خداوند بزرگ طلب آرامش و آمرزش میکنم .

غزه در حال جنگه ؛ ما با کی در جنگیم ؟!

 

 

اگه به تیتر غالب خبرگزاری های داخلی ( مورخ 20 ژانویه ) نگاه کنید ، متوجه میشید که همه شون متفق القول خبر از عمل غیر انسانی قطع تعمدی برق در غزه ، توسط دولت اسراییل دادند . این خبر رو البته قبل از مشاهده توی خبرگزاری های داخلی ، توی سرویس جهانی بی بی سی هم دیده بودم ، اما راستش دیدن این خبر توی بی بی سی اینقدر ناراحت ام نکرد که دیدن اون توی فارس نیوز یا مهر نیوز . اما چرا ؟

واقعیت اینه که برای یه شهروند کشور بریتانیا - که جزو کشور های قدرتمند و پیشرفته دنیا محسوب مبشه و استاندارد های زندگی رو در حد اعلای خودش داراست - شاید دیدن تصویر یه خانواده فلسطینی که شب رو زیر نور شمع میگذرونند ، صحنه تکان دهنده ای باشه و دلشون رو به درد بیاره . اما برای من ِ ایرانی چی ؟ آیا من هم باید دلم به درد بیاد ؟ آیا اساسن من حق دارم برای اون شهروند غزه ای که داره شب رو با بی برقی میگذرونه دل بسوزونم وقتی که در همین حال هموطن خودم توی کاشمر و بردسکن داره توی اوج سرمای خشک کویری خراسان 10 روزه بی گازی رو تحمل میکنه ؟

چرا راه دور بریم ؟ خود من ، زمانی که با دیدن تیتر پر سوز و گداز خبر بیست و سی ، که خبر از ” غزه در خاموشی ” میداد – انگار که مثلن چه فاجعه ای اتفاق افتاده ! – و به احترام هموطنانم در کاشمر و بردسکن، تصمیم به نوشتن این یاد داشت گرفتم ، به نیمی از اون نرسیده بودم که دچار قطع برق ( و همچنین آب ) شدیم و تا 5 ساعت ، با برادران عزیزم در غزه - بالاجبار- همدردی کردم !
روی سخن من در این نوشتار، نه با مسئولین ه بسیار عزیزه و نه با سردبیر های خبر گزاری های داخلی و نه حتا با سردبیر خبر بیست و سی . این یاد داشت ، تنها و تنها پرسشی ه که توی ذهن من شکل گرفت و انگشتام – یاغی صفتانه – تصمیم گرفتند اون رو از فضای مغزم ، وارد فضای وب کنند ؛ اون پرسش هم این ه :

غزه با کل متعلقاتش از یه شهر متوسط کشور من هم کوچیکتره ؛ غزه دومین ذخیره نفت و گاز جهان رو نداره ، غزه بزرگترین دریاچه جهان رو- با منابع سرشار ماهی و خاویار - در شمال خودش و خلیج فوق استراتژیک فــارس و دریای عمان رو در جنوب خودش نداره ؛ غزه انواع سنگها و فلزات قیمتی مثل مس و آهن و طلا و اورانیوم و … رو توی خاکش نداره ؛ غزه اینهمه جوون با مغز های طلایی نداره که هر سال هر سال ، توی المپیاد ها ، نام کشورشون ایران رو ، کنار نام کشورهایی قرار میدن ، که از نظر سطح امکانات ، ما پیششون صفر هم نیستیم ! پس چرا باید ما هم مثل برادرانمون درغزه خاموشی بکشیم ؟
اصلن همه ی این استدلالها هیچ ! همه شون کشک ! بابا غزه در حال جنگه ؛ ما با کی در جنگیم ؟!

منتشرشده در: on ژانویه 21, 2008 at 7:03 ب.ظ (16) دیدگاه
Tags: , , , ,

انسان ؛ بهانه ی آفرینش … افسانه یا حقیقت ؟!

 

1- بچه که بودم همیشه آرزو داشتم یه تلسکوپ داشتم تا باهاش به آسمون نگاه میکردم . از همون بچگی هام هیچی به اندازه ی دیدن ستاره ها در شب برام جذابیت نداشت. بزرگتر که شدم،  این عادت زل زدن به آسمون و ستاره ها ، برام معنا های تازه ای هم گرفت.


مگر نه این است که در برابر اقیانوسی به نام کیهان ما �تا شنی خرد در کنار ه ی سا�ل نیز نیستیم ؟

2- حقیقت اینه که ما یک موجود ضعیف و ناتوانی هستیم از بین میلیارد ها میلیارد موجود زنده ی دیگه که تنها و تنها در یک دوره 60-70 ساله ، روی کره کوچکی به نام زمین ( که میلیارد ها سال پیش از ما بوده و احتمالن به همین اندازه پس از ما هم خواهد بود ) زندگی میکنیم . این کره ، تنها و تنها یکی از اقمار کره کوچولو ی دیگه ای است بنام خورشید .جالب اینجاست که این خورشید دوست داشتنی ما ، چیزی بیشتر از یک ستاره ی بسیار کوچک در میان میلیارد ها ستاره غول آسای دیگه در مجموعه ی عظیمی که اسمش رو کهکشان راه شیری گذاشته ایم نیست . حالا به این گزاره های مورد تایید دانش کیهان شناسی ، بیافزایید این حقیقت رو که ، این کهکشان زیبای راه شیری ، تنها یکی از هزاران هزار کهکشان شناخته شده ی عالم هستی است ! ( تاکید میکنم روی قید شناخته شده ، برای اینکه تردید ندارم دانش انسانی ، در حال حاضر ، بسیار ضعیفتر از اونی است که حتا بتونه ابعاد واقعی کیهان رو تخمین بزنه و نظریه های کنونی ، چیز هایی در حد تعیین مینی مم های اندازه های کیهانی هستند )،
3- آیا این گزاره های علمی به اندازه کافی مستدل و مستحکم نیستند که حتا برای یک بار هم که شده از خودمون سوال کنیم که آیا انسان براستی مرکز و اساس و فلسفه وجودی کائنات ه ؟ آیا این ادعا ناشی از جهل ما نسبت به اونچه در اطرافمون میگذره نیست ؟ من بر این باورم ، این ادعا که من ِ انسان ، با اینهمه ضعف و کاستی ، علت العلل آفرینش کیهان و هستی و به اصطلاح گل سر سبد آفریدگان هستم ، بیش و پیش از هر چیز دیگری ، توهینی است آشکار به قدرت مرموزی که در پس پشت
اسرار نا گفته ی کیهان آرام گرفته و داره کار خودش رو میکنه و احتمالن به توهمات خام دستانه اما ناشی از اعتماد به نفس بسیار بسیار زیاد موجود انسانی ، نیم نگاهی داره و شاید هم لبخند میزنه !
البته انسان هم بیکار ننشسته و به قول حضرت حافظ (1) اگرچه به حقیقت دسترسی نداشته اما تا جایی که تونسته ره افسانه زده .

پی نوشت : آرزو میکتم خدا سلامتی بده اون کسی رو که  سایت تلسکوپ فضایی هابل رو راه اندازی کرد تا من دست کم بتونم از این طریق یه گوشه ای از آرزو هایی دست نایافته دوران کودکی ام رو برآورده کنم .

(1) جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه … چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

زبان و جنسیت

 

چندی پیش و از طریق دوستی با لینکی بسیارجالب در ویکی مواجه شدم که حکایت از وجود تـنها و تـنها ۱۳ زبان خنثـی (1) به لحاظ جنسیتی درمیان هزاران زبان موجود در سرتاسر گیتی داشت . این موضوع به راستی مرا شگفت زده کرد . اما چرا شگفت زده ؟ پاسخ ساده است ! برای اینکه به استناد باور پذیرفته ی علمای رشته زبانشناسی ، مردم همانگونه که می اندیشند سخن میگویند . به دیگر سخن میتوان به راحتی نتیجه گرفت که چون نیاکان ما ، به گاه سخن گفتن ، فارغ از اینکه شخصی که مرجع عمل یا حالتی است مرد است یا زن ، در مورد او اندیشیده اند ، لاجرم چون خواسته اند آن اندیشه را بر زبان آرند نیز، مادینگی یا نرینگی او را چون داغی بر پیشانی آن کنش یا حالت نکوفته اند .

زبانهای مادر و زیر شاخه های ایشان

امروز و در آغازین سالهای هزاره سوم ، آنچه که توجهی ویژه می طلبد ، آنست که کهن زبان ما درعین دیر سالی اش ، با یکی از مدرن ترین و پیشرو ترین ارزشهای بشری - حذف همه ی نا برابری های مادی و معنوی جنسی – تا چه اندازه هم آوایی و هم نوایی دارد . آیا این وظیفه ی روشنفکران ما نیست تا به این موضوع ، در قامت سوژه ای جدی - برای بررسی های مردم شناختی ، زبان شناختی و جامعه شناختی در بستر تاریخ ایران و با محوریت نقش و نگاه به زن و سیر تطورات و تغییرات آن در گذر زمان - نظر افکنند ؟
در انتها سخن کوتاه میکنم با طرح این پرسش که : آیا زمان آن فرا نرسیده است تا قدری توانایی های خود را بیازماییم ، شاید که بتوانیم ، دست کم به همان اندازه ی نیاکان خویش در چند هزار سال پیش ، فرا جنسی بیـاندیشیم ؟


(1)- این زبانها عبارتند از :
استونیایی - فنلاندی - مجاری - بنگالی - فارسی - باسکی - چینی - ژاپنی - ترکی - کره‌ای - کواچان - تگالوگ - تامیلی
درهمین ارتباط میتوان به این نکته نیز اشاره داشت که ملتهایی که دست به تفکیک جنسیتی در حیطه ی زبان برده اند نیز یکسان نیستند. گروهی از آنها ضمایر را تفکیک کردند اما در حوزه افعال ترجیح دادند سکوت کنند ( انگلیسی ) و دسته دیگر، آنها که علاوه بر ضمایر ، افعال منسوب به آن ضمایر، همچنین اسامی را تفکیک جنسی نموده اند ( عربی )

 

منتشرشده در: on ژانویه 17, 2008 at 10:54 ب.ظ (7) دیدگاه
Tags: , ,

ای حاجی ! حج ات قبول اما ….

 

 

1- چند روز پیش به طور اتفاقی و از سر ناچاری ( تعطیلات برفی ) پای تلویزیون نشسته بودم . تلویزیون داشت برنامه ای رو پخش میکرد که از بنا ها و چهره ها مشخص بود ساخت کشور همسایه ما ترکیه است . موضوع این برنامه به شدت توجهم رو جلب کرد چرا که شخصن ، بار ها و بارها به عنوان معترض ، از ایده اون در موقعیت های مختلف دفاع کرده بودم :
« صرف نظر کردن از سفر حج و اختصاص هزینه ی اون برای کمک به مستمندان ».

گزیده ترین روایت داستان این بود که مردی که قرار بود با همسرش به حج بره ، هزینه اون رو خرج حمایت از بیوه زنی که چند طفل یتیم داشت میکنه و به دوستان همسفرش میگه که از این سفر منصرف شده . پس از یک ماه وقتی تصمیم داره با همسرش به دیدار و تبریک دوستان ِ حالا دیگه حاجی شده ی خودش بره در میانه ی راه با اونها مواجه میشه که نسبت به اون معترضند که ” تو چرا به ما دروغ گفتی که ازحج منصرف شده ای ؟ ” ؛ چرا که ظاهرن اونها این شخص رو در مکه در حال زیارت دیده اند ( بخش نمادین داستان )
به بیان ساده تر فیلم داره به ما میگه که عمل اون مرد و زن به لحاظ ارج و قرب نزد پروردگار چیزی کم از حج نبوده است ( مثل قدیمی خودمون رو به یاد بیارید : حج ، دم ِدر خونه ی آدم ه ”

آیا نیاز به توضی�ی هست ؟

 

2- نمیخوام بگم که تنها مصداق عینی سوء مدیریت سرمایه ها در کشور ما هزینه کردن سالانه میلیونها ها دلار برای سفر حج و تقدیم اون به شاه عربستان ( جناب خادم الحرمین ) ه .
همچنین نمیخوام بگم که مردم ما به جای اینکه پولشون روتقدیم شیوخ حجاز، برای کسب ثوابی شخصی کنند ، بنا به توصیه این برنامه تلویزیونی ، اگه از اون پول مرحمی بسازند بر زخم های بی شمار هموطننان شون ، تمام مشکلات این مملکت و مردمش حل میشه و ایران یه روزه میشه سوییس . چیزی که میخوام بگم اینه که ، تا وقتی که ما مردم ، که در هر موقعیتی و در برخورد با هر مشکلی ، اعم از شخصی و اجتماعی ، بنا بر عادت تاریخی ، پای دولت هامون رو – فارغ از گرایش سیاسی شون – میکشیم وسط و همه تقصیرها رو میندازیم گردن حکومت ، حاضر نباشیم از ثوابی شخصی ، برای بهبود وضع جامعه ی رنجورمون بگذریم ، هر گز نباید توقع پیشرفت و ترقی رو داشته باشیم .
به یاد داشته باشیم که اون پولی رو که
شما برای کسب ثواب شخصی صرف عمل حج و ولیمه های بعدش می کنید ، می تونه تن لخت کودک یتیم یا فقیری که توی این سرمای کشنده ی زمستون ، سر چهارراه نزدیک خونه تون ، داره جوراب میفروشه یا واکس میزنه رو بپشونه . این پول میتونه یه بیوه زنی ، که برای تامین هزینه بچه های یتیمش - برای اینکه اونا پیش دوستاشون سرشکسته نباشند - تن به هر کاری ، از رختشویی و کلفتی گرفته تا …. میده رو کمکی باشه ، تا اون زن بد بخت هم به یاد بیاره ، که این چیزی که اسمش رو زندگی میذاریم ، تنها و تنها برای شکنجه شدن نیست .
حاج آقا و حاجیه خانوم محترم ! حجتون قبول ، اما اینو یادتون باشه ، که اون بچه ی یتیم ژنده پوش که از سوز سرما سیاه شده ، اون طفل سرطانی با بدن تکیده
ونحیف ، که سخت نیازمند دارو ه ، اون دختر دم بخت فقیر اما آبرومند که نیاز مند جهیزیه است و هزاران هزار نیازمند گوشه و کنار شهرتون ، بیشتر از سنگ های های کعبه و مسجد الحرام ، نیاز به نوازش دستای شما داشتند .

پی نوشت - بی اختیار یاد شعر مشهور حکیم فرزانه شیخ بهایی افتادم که همه ی اونچه رو که من با این بیان نا رسا قصد داشتم بگم با چند بیت ، به شیوا ترین شکل بیان کرده :

همه روزه روزه بودن ٬همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن ٬سفر حجاز کردن

شب جمعه ها نخفتن ٬ به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن

ز مناهی و ملاهی همه احتراز کردن

ز مدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

به خدا که هیچ یک را ثمر ان قدر نباشد

که به روی نا امیدی در بسته باز کردن

 

منتشرشده در: on at 7:58 ب.ظ (4) دیدگاه
Tags: , ,