آیا براستی ما سزاوار ایرانی بودن هستیم ؟


نقشه تقسیمات سیاسی جهان در روزگار ما

نقشه تقسیمات سیاسی جهان در روزگار ما

هیچ تا بحال به این اندیشیده اید که تقسیمات سیاسی و نژادی و قومیتی کنونی چند سال قدمت دارند ؟ جهان در سد سال ، دویست سال ، پانسد سال و یا حتا هزار سال پیش چگونه بوده است ؟
تصویر جالب زیر، این تقسیم بندی را در زمانی بسیار دور تر از این زمان ها که بدان اشاره شد به ما نشان می دهد . نکته جالب توجه اینکه، حتا ده هزار سال پیش از میلاد مسیح نیز (دقت کنید؛ یعنی دقیقن سد و بیست سده ی پیش ) ، مکانی در جهان بوده است که ایران نامیده می شده است . به نقشه بار دیگر دقت نمایید ! در مکان خوزستان کنونی ، در حاشیه رود کارونِ همیشه جاری ، تمدنی بوده است که ایلام نامیده می شده است ، همان نامی که امروزه بر تارک یکی از محروم ترین استان های کشور عزیزمان نقش بسته است. آیا تا بحال به استان ایلام یا کشور ایران اینگونه نگریسته بودید؟ نامهایی با کُهنای سد و بیست سده !

جهان
جهان در ده هزار سال پیش از میلاد

تردید نکنید که این حقیقتی کوچک و داشته ی خرد و اندکی نیست وفتی که بدانیم حتا تا همین سد سال پیش، کشور هایی چون افغانستان ، ترکیه و پاکستان وجود نداشته اند و بعد ها تحت نظارت و نفوذ قدرتهای استعماری - و عمدتن بریتانیا ( در مورد عراق، ترکیه و افغانستان ) - تشکیل شده اند.
ای کاش قدر میهنی را که مفتخر به تعلق بدان و زیست در آنیم دانسته و برای بهتر شدن حال و روز آن ، تمام تلاش خود را بنماییم.
این تلاش الزامن اصلاح ساختار سیاسی ، اقتصادی یا مناسبات اجتماعی نیست ؛ چه ، آنها در توان فرد ها نیست مگر اینکه جمع باشند آنهم جمعی متشکل و سازمان یافته.
اما بسیار مشکلات، بلکه معضلات هستند که
اصلاح آنها از من و شما نیز برمی آید. می دانم بسیار کسان خواهند گفت مشکلی که به دست من و شما حل شود اصلن مشکل نیست.
با این گفته سد در سد مخالفم . بگذارید سخن را با مثالهایی روشن تر نمایم : آیا تا به حال کسانی را ندیده اید که زباله و مواد بی استفاده ی خود را
در خیابان رها کرده اند؟ آیا در ساحل دریا و یا کناره های رودخانه ها و دامنه ی کوه ها با انبوهی از زباله های بد بو مواجه نشده اید؟ آیا تا کنون در خیابان از اینکه فردی آب دهان یا بینی خود را در حضور شما بر زمین انداخته است منزجر نشده اید؟
آیا از دیدن شخصی که در حضور کسی برای او از الفاظ و تعارفات اغراق آمیز بهره می جوید اما به محض ترک مجلس ، وی را آماج تند ترین الفاظ رکیک و انتقاد قرار می دهد در شما حس تنفر ایجاد نگشته است؟ آیا از اینکه شخصی حجم عظیمی از آب را برای حرکت یک برگ خشک شده ی درخت از جلوی منزلش به 20 سانتی متر آن سوتر تلف کرده است عصبانی نشده اید؟ آیا …
همانگونه که شاهدید رفتارهای غلط فرهنگی ما ایرانیان، بسیار بیشتر از آنی است که فکرش را بکنیم. آیا با وجود چنین رفتارهای غلطی و فرهنگ لبریز از ضعف و ناراستی، هنوز حق داریم خود را شایسته تعلق به سرزمینی بدانیم که قدمتی به کهنای تاریخ و حتا پیشا تاریخ دارد؟ سرزمینی که حتا از چم ِ( = معنا ) نامش «شرافت و نجابت» برداشت می شود. من که گمان نمی کنم ، مگر آنکه فکری به حال خود و فرهنگ نابسامان خود بنماییم!

پی نوشت- شما چطور؟ آیا شما نیز رفتارهای غلطی از خود و هم میهنان خود سراغ دارید که به همین راحتی بتوان آنها را به دور انداخت؟ به غنای این نوشتار خرد یاری رسانید.

سد یا صد ، تا کی باید غلط بنویسیم ؟

بار ها شده است دوستان و عزیزانی بر نگارنده نسبت به نگارش واژه های 100 و 60 به شکل سد و شست خرده گرفته اند . برخی دیگر نیز این نگارش ناآشنا را نشان از اشتباهی سهوی نگارنده دانسته اند .
محض اطلاع این هر دو گروه عزیز و گرامی عرض میکنم که حرف ص ( با نام صاد ) از حروف ویژه زبان عربی است در نتیجه تنها و تنها اختصاص به واژگان زبان عربی دارد . واژه سد ( = 100 ) اما واژه ای پارسی است و بسیار پیش از ورود تازیان به ایران در زمان حمله خلیفه دوم ، عمربن خطاب ،نیز در ایران زمین  کاربرد داشته است . تنها در سده های اخبر ، به ویژه در دوران قاجار و پس از آن ، که فرهنگ عربی گرایی در میان نویسندگان ایرانی بسیار گسترش یافت ، برخی به اصطلاح متکلمین برای نشان دادن سواد ، دانش و فضل خود ، آغاز به استفاده پررنگتر از واژه های عربی کردند . در این رهگذر برای برخی واژگانی که مشابه هایی در زبان های دیگر ( بویژه عربی ) داشتند نیز نگارش هایی دیگر برگزیدند که از آن جمله بودند شماره ی سد و شست که به دلیل تشابه شکلی با واژه های عربی سد ( = بندآب ) و واژه پارسی شست ( = انگشت نخست دست ) به شکل صد و شصت نگاشتنه شدند. این اما غلطی است مصطلح که نه به باور من ِ کمترین ، بلکه به نظر استاد فقید سعید نفیسی در کتاب « در مکتب استاد » باید و شاید که به دست خود ما ایرانیان ، که کاربران این واژگانیم ، اصلاح گردد .

پی نوشت یکم – این فراخوانش به درست نویسی ، بی تردید هیچ ارتباطی با نگارش برخی وازه هایی که از زبان عربی وارد زبان ما شده اند ندارد . برخی دوستان اصرار دارند که واژه هایی که تعلقی به زبان فارسی ندارند را با نگارش فارسی بنویسند بدین صورت که به عنوان نمونه واژه ی « مخصوص » را به شکل « مخسوس » بنویسند . من اما شخصن معتقد به این کار نیستم بلکه معتقدم ورود واژه های بیگانه باعث تقویت و گسترش هر زبانی میگردد که زبان فارسی نیز از این قاعده مستثنا نیست . ناگفته پیداست ، داستان درست نویسی واژه های پارسی سره ، چون سد و شست از تغییر نگارش واژه ای اساسن عربی چون مخصوص و صلاح و … به کلی جداست .

پی نوشت دوم – واژه سد در واژه های ترکیبی نیز در زبان فارسی به شکل درست خود به کار رفته است که از آن جمله میتوان به واژه سده ( = قرن ) و همچنین دویست ( = دوسد ) اشاره داشت .

بعد از خدای ، برتر از آموزگار نیست

به پیشگاه آموزگار کلاس اول دبستانم

سالها پیش . در محله ای که ما زندگی میکردیم – یکی از محلات جنوبی شهر تهران – و در دورانی که ما به دبستان می رفتیم – اوایل دهه شست – به طور کلی روابط و مناسبات متفاوتی با آنچه که امروز می بینیم ، بر مدارس و مابین دانش آموز و اولیای مدرسه حاکم بود تا جایی که خوب به خاطر دارم مضروب شدن با شلنگ آبی که چوبی به درون آن فرو کرده بودند ، در سرما و یخ بندان زمستان ، آنهم با دستانی که با دستور آقای ناظم و به اجبار ، به زیر شیر آب باید میکردیمش ، یکی از تنبیهات عادی و مرسوم مدرسه ی ما بود . این بماند اما که اگر کودک هفت هشت ساله از شدت ترس ، از جلو آوردن کف دستانش اجتناب میکرد ، چشیدن طعم سوزنده ی ضربات شلنگ ، بر سر و صورتش ، به فتوای آقای ناظم بر او واجب میشد .
ترس از مدیر و ناظم و برخوردهایشان همیشه برایت واقعه ای محتمل بود در آینده ای نزدیک ، که سایه شوم و سنگینش را ، لحظه لحظه باید که در انتظار میبودی . جالب آنکه این برخورد های به ظاهر تربیتی و به واقع جنون آمیز ، تنها شامل درس نخوان ها و بی انضباط ها نبود ؛ منی که اینک از هراس آن روز ها میگویم ، به قولی شاگرد ممتاز آن کلاس و مدرسه بودم ، با اینهمه من هم از آن ضربات - اگر چه بسیار کمتر از دوستانم - چندین مرتبه چشیدم .

دانش آموز و معلم

در چنان فضای رعب آوری ، که همراه بود با شرایط نابسامان اقتصادی اوایل دهه شست خورشیدی – که مسلمن کودکان و نوجوانان امروز ، به هیچ وجه نخواهند ذره ای از آنرا هم اکنون تحمل و درک کنند – من عاشق رفتن به مدرسه وحضور در کلاس نمور و درب و داغان آن بودم . شاید این به نظر شمای خواننده و با نگاه به پیش در آمد این یادداشت کمی غریب باشد اما عین حقیقت است . راز این علاقمندی من به حضور در آن کلاس و مدرسه اما ، چیزی نبود جز معلمی بینهایت دلسوز و مهربان که در آن ظلمت کده ای که مدرسه ی ما بود ، بی تردید او شمعی بود فروزان و خورشیدی بود رخشان . افسوس که به دلایلی که همه میدانم ، از نوشتن نام ایشان معذورم وگرنه بسیار دوست میداشتم نامی از این گرامی بانوی مهربان و فداکار و به معنای واقعی کلمه « انسان » میبردم ، شاید از این طریق ردی از ایشان می یافتم …
خوب خاطرم هست که سال اول ابتدایی من با بیماری شدیدی همراه بود ، به طوری که بسیاری از اوقات ، بیش از یک هفته از مدرسه غیبت میکردم و پس از بهبودی ، با گواهی پزشکی راهی دبستان میشدم . منتها از آنجا که مدیر و معاونان مدرسه ی ما تمدن و فرهنگ را یک جا معنا کرده بودند ، من را با وجود گواهی معتبر پرشکی نیز هر بار مواخذه میکردند که چرا یک هفته غایب بوده ای ، این چه طرز مدرسه آمدن است ، الان هم نمی آمدی و بسیار زخم زبان های مشابه دیگر! من ِکودک هفت ساله نیز که توان پاسخگویی به مردان بزرگ را نداشتم چاره ای نداشتم جز آنکه به بیماری خود نفرین فرستم ، چرا که مرا گرفتار پاسخگویی به این بی انصافان میکند .
دقیقن به یاد می آورم روزی را که با چشمان پر اشک و بغضی در آستانه ترکیدن در انتظار انجام مراحل استنطاق توسط ناظم مدرسه بودم که خانم معلم مان از کنار ما عبور کرد و در نگاهش اوج نارضایی و اعتراض را دیدم . اینک اما به خوبی درک میکنم که چرا چیزی نگفت : نخست آنکه او زن بود و ناظم ما مرد. دوم آنکه به لحاظ سازمانی این مساله در حوزه مسئولیتهای ناظم بود و اظهار نظر او دخالت در حیطه وظایف او محسوب میشد . سوم آنکه معاون مدرسه از نظر سازمانی رتبه ای بالاتر از معلم داشت و چهارم انکه ناظم ما جزو به اصطلاح انقلابی های ِِ دو اتشه آنروز ها محسوب میشد ودرگیری با چنین کسی در آنروز های آغازین انقلاب و جنگ ، بی تردید منطقی نبود .
باری ، استنطاق تمام شد و من ِهفت ساله ، با چشمان تر به کلاس برگشتم . دست نوازشگر خانم معلم اما ، در کوتاه زمانی ، تمام خاطره ی تلخ استنطاق را از یادم برد . این ماجرا گذشت و پس از چندی من دوباره بیمار شدم و بالطبع ، یک هفته ای از مدرسه دور ماندم .
اینبار اما ، در همان ابتدای ورود به مدرسه ، به دفتر و به حضور ناظم رفتم تا مثل دفعه ی پیش ، در حضور همکلاسی هایم ، مرا با خفت از کلاس بیرون نکشد و برای غیبت موجهم ، مواخذه نکند .
این تصمیم اما ، حاصلی جز تاسفی یه بلندای یک عمر برای من نداشت ، چرا که نتیجه آن توبیخ و مواخذه ی معلم عزیزم به دست همان آقای ناظم بی انصاف بود. عنوان تخلفش اما این بود : غیبت های یک دانش آموز را گزارش نکرده است …

پی نوشت 1 – تیتر این متن برگرفته از شعری است که سالها پیش در جایی خواندم با این مطلع : آموزگار ار چه خداوندگار نیست … بعد از خدای ، برتر از آموزگار نیست .
پی نوشت 2 - عکس تزیینی است

قهرمانان راستین ، قهرمانان پوشالی

به احترام زهره خالقی ، دختری که به خاطرغیرت ایرانی اش ، از حضور در لیگ امارات موسوم به خلیج ع.ر.ب.ی ، خودداری ورزید .
زهره خالقی ملی پوش بسکتبال کشورمان
در بخش ورزشی روزنامه اعتماد خواندم که خانم زهره خالقی بازیکن تیم ملی بسکتبال بانوان کشور مان به این علت که لیگ باشگاهی کشور امارات نام جعلی خلیج ع.ر.ب.ی را بر خود دارد از حضور در آن لیگ و بازی در یکی از تیم های آن کشور خودداری نموده است .
با خواندن این خبر بی اختیار با تمام وجود نسبت به این دختر ایرانی – که عنوان بلند قد ترین دختر بسکتبالیست کشورمان را نیز یدک میکشد – احساس احترام و قدردانی کردم. ارزش و منزلت و بزرگی تصمیمی که این دختر گرفته است را تنها زمانی میتوان درک کرد که به یاد بیاوریم ، دختران ایرانی به دلیل شرایطی که بر کشور حکمفرماست از یکی ابتدایی ترین امکانات برای موفقیت ورزشی – انعکاس و پوشش رسانه ای فعالیتهایشان – محروم اند . آیا کسی هست که منکر این حقیقت باشد که ورزشکاران از تماشای مسابقات خود در رسانه ها و شنیدن اخبار آن تا چه حد شارز روحی شده و انگیزه و انرژی میگیند ؟ از دیگر سوی ، کیست که برای یکبار تابحال ورزش کرده باشد و نداند ورزش کردن در لباس گرم کن کاملن پوشیده و بسته ، به همراه مقنعه – با بدنی غوطه ور در گرما و تعرق – چقدر سخت و طاقت فرسات ! کافی است پای سخن ورزشکاران دختر کشورمان بنشینید تا ذره ای از شرایط سخت آنان را دریابید . چرا راه دور برویم ؟ گوشه ای از همین مصاحبه ی خانم زهره خالقی را بخوایند که از عدم امکان ورزش با لباس هایی مینالد که برای تورنمنت های خارجی اجازه استفاده از آنها داده شده ، اما در داخل کشور حق پوشیدن آنها را ندارند :
« خبر نگار : به غير از بازيکنان تيم ايران کس ديگري هم با پوشش اسلامي بازي مي کرد؟
زهره خالقی : فقط يک بازيکن در تيم فلسطين
- اين لباس ها کارتان را سخت نمي کرد؟
- مشکل ما اين بود که به اين وضعيت عادت نداشتيم. وقتي ما پذيرفته ايم با اين لباس ها بازي کنيم چرا نبايد داخل ايران بازي با اين لباس ها را تمرين کنيم؟ چرا در سالن ها را باز نمي کنند تا تماشاچي ها بيايند و ما بازي مقابل جمعيت را ياد بگيريم؟ چرا ورزشکاران زن ما بايد از تماشاچي ها بترسند و مدام نگران باشند که آنها چه تصوري از بازي ما دارند؟ ما اينجا پشت درهاي بسته بازي مي کنيم و در مسابقات برون مرزي ناگهان در يک شرايط جديد قرار مي گيريم. »
به تمام این شرایط سخت و طاقت فرسا بیافزایید امکانات و مسابقات تمرینی و پارامتر های تشویقی را که برای رقبای احتمالی این دختران ورزشکار ایرانی در سایر نقاط جهان وجود دارد . آیا با وجود اینهمه تفاوت شرایط ، آخر نشدن این دختران در هز تورنمنتی که حضور یابند فی نفسه یک افتخار ملی نیست ؟ پس کجاست ذره ای – تاکید میکنم ذره ای – از آنهمه بازتاب گسترده رسانه ای که برای ورزشکاران مرد در کشور وجود دارد ؟
آیا براستی این انصاف است که تیم ملی فوتبال کشورمان با آنهمه جار و جنجال رسانه ای ( به یاد بیاورید برنامه مسخره یار دوازدهم را ) در تورنمنت هیا پی در پی حاضر شود و فاجعه بیافریند ( افتضاح کتک کاری رضایی و بداوی را که یادتان هست ؟ ) و پس از آن دوباره گویی که هیچ اتفاقی نیافتاده برایشان با سلام و صلوات گلریزان بگیرند ؟

�سین رضا زاده در �ال تبلیغ برای خروج سرماسه از کشور
آیا منطقی است که سالهای پی در پی ورزشکاری را با عنوان پر طمطراق قهرمان قهرمانان به عرش اعلا برند ، اما کسی نباشد به او گوشزد کند که در این جایگاهی که هست ، مجاز نیست که برای خروج سرمایه از کشور ، آنهم به کشوری که به طور سیستماتیک متعرض تمامیت ارضی کشورمان است ، نقش کارچاق کن را ایفا نماید ؟
بخش تراژیک داستان اما انجاست که آنقدر این بی عدالتی ها در مورد دختران ورزشکار در کشورمان عادی و دچار روزمرگی شده است که دیگر کسی حتا به خود زحمت نمیدهد به آن اعتراض کند ؟

پی نوشت – تمام آنچه در مورد شرایط سخت ورزشکاران دختر نوشتم ، بی تردید تنها گوشه ای از مشکلات خوشبخت ترین دختران ایرانی در عرصه ورزش است ! وگرنه کیست که نداند اکثریت قریب به اتفاق دختران ایرانی یا اصلن دسترسی به امکانات اولیه ورزشی ندارند یا اگر در نزدیکی محل سکونتشان چنین فضایی وجود دارد به هر دلیلی ، از جمیه هزینه ، فرهنگ غلط خانوادگی و … ، از دسترسی به این اماکن محرومند ؟

 

 

آتش بازی خدا

بعضی چیز ها هست که آنچنان در مغز و روان انسان حک و ثبت شده که اگر اراده آهنین هم داشته باشی ، بعید میدونم بشه به این راحتی ها از قید اونها رهید . عامل مهم و کلیدی در این میان به نظرم افکار القایی در دوران کودکی است . به نظرم باور هایی که در دوران خردسالی شکل میگیرند ، آنچنان در نهانگاه وجود رخنه و رسوب میکنند که با تیشه وکلنگ اراده پولادین دوران جوانی هم نمیشه اون نقش ها رو از جای برکند .
گمون نمیکنم این ربطی به درست و غلط بودن اون باور ها هم داشته باشه . چه بسا باور های غلطی که از همون کودکی در مغز کودک توسط پدر و مادر و یا جامعه فرو بشه که در آینده با هزاران دلیل و منطق و برهان هم نشه اون رو از بین برد . این البته در مورد باور های درست و منطقی هم صادقه .
اینها همه رو اما برای چی گفتم ؟ واقعیتش همه این مقدمه چینی ها به خاطر تماشای یک عکس و عنوان انتخابی اون بود :

godsfireworks

تصویر زیبای پیش رو، کاری است از عکاس خبرگزاری بسیار مشهور آمریکایی ، آسوشیتد پرس که البته در سایت روزنامه آلمانی اشپیگل آنلاین به نمایش در اومده . اما اونچه که این نصویر زیبا رو جالب توجه میکنه عنوان جالب اون در اشپیگل آنلاین ه : آتش بازی خدا
واقعیتش اگر توی کشوری اسلامی مثل ایران ، عربستان ، ترکیه یا پاکستان و یا حتا با تخفیف در ایتالیا چنین عنوانی برای یکی از پدیده های زمین شناختی کار میشد ، چندان جای تعجب نبود اما وقتی توی یکی از مطرح ترین روزنامه های یکی از مدرن ترین کشورهای غربی ، یعنی کشور ژرمن ها چنین تیتری برای یک شراره آتش فشانی بکار میره ، اون وقته که باید  در مورد قدرت و میزان رسوخ و حضور باور های دینی - الاهی در لایه های زیرین ذهن و روان مردم مغرب زمین تجدید نظر کرد .

پی نوشت – میدونم گفته خواهد شد این تنها یک عنوان ژورنالیستی ه و نشون دهنده اعتثاد سردبیر اشپیگل به این مسائل نیست . دربست قبول اما آیا همین انتخاب چنین عنوانی ، برای یکی از مظاهر زیبا و حیرت انگیز طبیعی ، گیرم که فقط و فقط جنبه هنری هم داشته باشه ، حرفهایی برای گفتن نداره ؟

کفش های پاره ی نویسنده ای غرقه در خون

hrant dink

به تصویر دردناک بالا برگرفته از سایت روزنامه آلمانی اشپیگل آنلاین نگاه کنید . این تصویر پیکر بی جان و به خون غلتیده ی هرانت دینک ( Hrant Dink ) نویسنده ارمنی تبار اهل ترکیه است که ژانویه سال گذشته میلادی توسط جوان پان ترک متعصبی در خیابان به ضرب گلوله به قتل رسید . گناه وی اما نوشتن درباره نسل کشی ارامنه به سال 1915 توسط دولت عثمانی بود .واقعه ای تاریخی که از سوی برخی از ترک های متعصب انکار میشود . آنچه که بر دردناکی داستان می افزاید اما کفش های هرانت دینک است . بار دیگر به عکس نگاه کنید . گویا این سنتی جهانی است که نویسندگان و روشنفکران در مضیقه مالی باشند . کفش های دینک کهنه اند و پاره . هر چند که او دیگر به کفش نیازی ندارد چرا که به جرم اندیشه ، اینک به زیر خروار ها خاک خفته است .
گفتنی است مطابق قانون جزایی کشور ترکیه ( ماده 301 ) هر گونه اظهار نظری که حمل بر توهین یا ایراد اتهام بر موجودیت « ترک بودن » باشد جرم تلقی شده و مستوجب زندان و پی گیری قضایی است . این قانونی است که بسیاری از نویسندگان و روشنفکران ترکیه ای را راهی زندان کرده و یا با پیگرد قانونی مواجه ساخته است که از آن جمله میتوان به اورهان پاموک (
Orhan Pamuk ) ، رمان نویس مشهور ترک و برنده نوبل ادبیات و همچنین هرانت دینک مقتول اشاره داشت که این دومی مدت شش ماه را نیز به همین جرم در زندان گذرانید .
اخیرن با توجه به فشارهای اتحادیه اروپا بر کشور ترکیه ، که پی گیری پرونده پذیرش عضویت این کشور در این اتحادیه را منوط به اعطای آزادی های سیاسی کرده است ، حزب حاکم عدالت و توسعه ، تلاش برای اصلاح این ماده بحث برانگیز را آغاز کرده است . اگر چه مواد بسیار دیگری در قانون اساسی این کشور باقی خواهند ماند که به تنهایی موانع جدی بر سر آزادی بیان به شمار میروند . به هر حال میتوان و باید که همجواری کشور ترکیه با اتحادیه اروپا را برای این کشور جهان سومی به فال نیک گرفت چرا که به برکت این همسایگی ، بسیاری از قوانین بدوی و استبدادی به مرور حذف یا بی استفاده خواهند شد .

لکه ننگ تیان آن من ، بر دامان المپیک پکن

olympic china

کارتون زیبایی از نشریه انگلیسی تلگراف در انتقاد از عملکرد خشونت بار دولت کمونیست چین در برابر آزادی خواهان و همچنین موج نارضایتی مردم تبت . کارتونیست هوشمندانه تجمع کنندگان پرشمار این روز ها را در کنار تصویر بسیار مشهور آن مرد تنها که یک تنه در برابر تانک های متعدد ارتش چین در میدان تیان آن من قد علم کرد و لحظه ای تاریخی آفرید قرار داده و به شکلی کنایه وار از رشد و گسترش نارضایی عمومی از سیاست های دولت چین خبر میدهد .
براستی که گاهی یک عکس یا یک طرحواره بیش از چندین مقاله و تحلیل در بیان یک معنا تواناست . به عکس تاریخی میدان تیان آن من دوباره بنگرید . هزاران حرف دارد این عکس . گوش کنید …

به احـترام مـردی که رویـایـی داشت : مارتـیـن لـوتـر کـینگ ( 1929 - 1968 )

martin luther king

برای مارتین لوتر کینگ ، همیشه و از سالهای نوجوانی - که برای بار نخست با ایشان و افکارشان آشنا شدم - احترام و ارزش قائل بودم از همین رو تصمیم داشتم ، حال که این رسانه ی کوچک - گاه نوشته های آریوبرزن - را در اختیار دارم ، درباره اش چیزی بنویسم و ادای دینی نمایم به روح بزرگش . اما راستش را بخواهید با کمی جستجو دریافتم که درباره زندگی ، شخصیت و فعالیتهای اجتماعی – مدنی دکتر کینگ ، به زبان فارسی بسیار نوشته شده است و منابع بسیاری نیز در این ارتباط در دست است و نوشتن دوباره ی آنچه دیگران نوشته اند- بیوگرافی و وقایع نگاری زندگی - را صلاح ندانستم ، پس تصمیمی دیگر گرفتم : بر آن شدم تا تعدادی از فراز ها و جملات مشهور این کنشگر نام آور حقوق مدنی و مبارزه با نژاد پرستی را برای شما خواننده ی گرامی نقل نمایم تا هم سخن ِدوباره نگفته باشم و هم حرفی تازه تر در فضای وبلاگستان پارسی زده باشم . آنچه در پی می آید ، برگردانِ فارسی برخی از فراز های مشهوری است که دکتر مارتین لوتر کینگ در طول زندگی کوتاه خویش بر زبان رانده است :

امروز دیگر انتخاب ما از میان خشونت و عدم خشونت نیست ؛ امروز یا باید عدم خشونت را برگزینیم یا نیستی را .
عدم خشونت یک سلاح پرتوان و منصف است . سلاحی یگانه و منحصر به فرد در طول تاریخ ؛ سلاحی که می برد ولی مجروح نمیکند. عدم خشونت سلاحی است که به حمل کننده اش شرافت می بخشد و شمشیری است که شفا میدهد .
سیاه بودن در آمریکا یعنی تلاش برای لبخند زدن وقتی که میخواهی بگریی . یعنی تلاش برای حفظ زندگی جسمانی در حالی که از نظر روانی مرده ای . یعنی رنج تماشای رشد و نمو فرزندانت در حالی که ابرهای پستی و فرودستی را در آسمان ذهن شان می بینی … یعنی اینکه بگذاری پاهایت را ببرند،آنگاه تحقیرت کنند چرا که افلیجی ! martin luther kings gravestone قانون قدیمی چشم در برابر چشم ، همه را در نهایت نابینا خواهد کرد .
شورش ، لایه زیرین سخن انسانی است که صدایش را نمیشنوند .
امنیتی که ما مدعی هستیم در ماجراجویی های خارج از خانه به دنبال آنیم ، در شهر های رو به زوالمان آنرا از دست خواهیم داد .
کمونیسم هرگز با بمب هسته ای تسلیم نخواهد شد . بهترین دفاع ما در برابر کمونیسم چیزی نیست جز اتخاذ رویکردی تهاجمی با هدف عدالت و نیکوکاری … ما باید … تلاش کنیم تا زمینه های فقز ، بی عدالتی و تبعیض نژادی را از بین ببریم .
من رویایی دارم ؛ روزی که مردم این سرزمین برخواهند خواست و روح عقایدشان را بازخواهند آفرید : ما این حقایق بدیهی را حفظ خواهیم کرد ؛ انسانها همه برابر آفریده شده اند .
من میخواهم برادر یک انسان سفید پوست باشم ، نه برادر خوانده اش .
ارزشهای اخلاقی اعتبار خود را از دست داده اند . برای انسان مدرن ، درست مطلق و غلط مطلق آن چیزی است که اکثریت جامعه انجام میدهد .
حداکثر توان یک انسان آن جایی نیست که او در موقعیت های راحتی و آسودگی قرار دارد ؛ بلکه زمانی است که او در موقعیت مبارزه و مجادله قرار دارد.
برای اینکه در برابر خداوند و وجدان خود رو سفید باشد ، یک انسان درستکار چاره ای ندارد جز اینکه از همکاری با سیستم شیطانی دست بردارد .
آزادی هرگز داوطلبانه از سوی حاکم مسلط یه شما داده نخواهد شد .
بهترین راهکار برای حل هر مشکلی ، از بین بردن علل پیدایش آن است .
هیچ چیز در دنیا از این دو خطرناک تر نیست : نادانی صمیمانه و وظیفه شناسی احمقانه .
بی عدالتی در هر جایی ، تهدیدی است برای عدالت ، در جای های دیگر .
من رویایی دارم ؛ روزی که بر تپه های سرخ جورجیا ، فرزندان بردگان سایق و فرزندان برده داران سابق ، قادر خواهند بود در کنار هم ، برادرانه ، بنشینند . … من رویایی دارم ، روزی که چهار فرزند کوچکم ، در جامعه ای زندگی نمایند که بر مبنای رنگ پوستشان مورد قضاوت قرار نگیرند ، بلکه ملاک سنجش آنها ماهیت شخصیت شان باشد .

منبع جملات : مایکروسافت انکارتا - پری میم

توریستهای صکص در تایلند و جای خالی اخلاقیات


دخترکان تایلندی در آغوش مردان اروپایی

تایلند کشور عجیبی ه . هر کشوری توی دنیا به یه چیزی مشهور شده . برزیل با فوتبال و قهوه ، ایران با قالی و گربه ، اسپانیا با ماتادور هاش ، آلمان با اتومبیلهاش ، ایتالیا با مد و لباس و پیتزا و افغانستان هم با تریاک و افیون تو این آشفته بازار تخصص گرایی و مزیت نسبی ! ، سهمی که به تایلند رسیده چیزی نیست جز س ک س . شنیده ام این کشور عرضه کننده بهترین و بیشترین سرویس های جن سی با کمترین قیمت ه و از همین رو بسیاری از توریست ها فقط و فقط با هدف کامجویی این کشور را انتخاب میکنند .
بازار پر از مشتری خارجی س ک س از یک طرف و فقر عموم مردم از طرف دیگه اما باعث شده که جمع کثیری از مردم این کشور دختران کم سن و سالشون رو وارد این حرفه کثیف کنند .
اما داستان به همین جا ختم نمیشه . باراز پر سود س ک س برای مشتریان خارجی و صادرات فاح ش ه های کم سن و سال به کشور های همسایه – به ویژه ژاپن و کره جنوبی – ظاهرن اونقدر کشش از خودش نشون داده و اونقدر تقاضا برای کالای تازه تر داشته که پسر های نوجوون رو هم به سوی خودش جذب کرده .

دقیقن خاطرم نیست در کجا اما جایی در خبر ها میخوندم که پسران نوجوون تایلندی به منظور تحریک آمیز تر به نظر رسیدن و به اصطلاح ش ه وت انگیز تر شدن در نظر مردان مسافری که به واقع میشه اسم توریست س ک س  بر اونها گذاشت از دارو هایی استفاده میکنند تا سبب برجسته تر شدن ویژگی های زنانه در بدنشون شده ، مانع بروز و ظهور خصوصیات مردانه در اونها بشه . دلیل اونهم که مشخصه : چرا که در پایتخت س ک س دنیا ، نون توی مفعول بودن ه

تجارت کثیف سکس در تایلند بیداد میکند


فارغ از متن گزارش گونه یالا که تنها ارائه یک سری فکت ها بود ، آیا هیچ به این فکر کردید که در این هیاهوی افیون و س ک س و پول ، جای اخلاقیات کجاست و ارزشهای انسانی کجا رفته اند ؟
راستی چه کسی مقصر ه ؟ اون پدر و مادر تایلندی که بچه رو به دنیا آورده اند اما از عهده مخارجش بر نمیان و مجبورند اون رو به دست باند های برده داری جن سی بسپرند ؟ دولت تایلند که در ها رو باز گذاشته تا هر کس از راه رسید با این توجیه که داره ارز وارد کشور میکنه ، دخترکان و پسرکان اون کشور رو به بستر عیش و نوش خودش ببره ؟ و یا اون توریستی که از آمریکا و اروپا و ژاپن میاد تایلند تا رویا های جن سی سرکوب شده اش رو با هم آغوشی با دختر بچه ها و پسر بچه های معصوم ارضا کنه ؟ واقعن کی مقصره ؟ بعید میدونم مقصری پیدا بشه . اگر هم پیدا بشه احتمالن قرعه به نام اون کودکان بی گناهی میفته که توی دورانی که باید توی کوچه با هم سن و سالهاشون بازی کنند ، به اجبار باید شاهد و پذیرای کثیف ترین و حیوانی ترین لحظات زندگی مردانی باشند که تنها و تنها میشه اونها رو با این نام توصیف کرد : توریست های س ک س  .

منبع عکس نخست در اینجا
عکس دوم از ارشیوشخصی است و منبع آنرا در اختیار ندارم

پیرمرد پنبه زن

 

پیرمرد پنبه زن

این شغل ، پنبه زنی ( لحاف دوزی ) از اون دست مشاغلی است که به مرور و با گذشت زمان ، در حال انقراض و از بین رفتن است . پیرانی اینچنین ، احتمالن آخرین هایی هستند که به این شغل زیبا، آرامش بخش و سرشار از خاطره ، از دوران کودکی همه ی ما ، می پردازند . ای کاش اینگونه نبود و در این غوغای دیوانه کننده ی دود و ماشین و سرعت و استرس و فست فود ، هنوز میشد ساعتها نشست و به موسیقی دل انگیز اسباب کار این پیرمرد گوش فرا داد و با نوای آن به دنیایی دیگر سفر کرد ، دنیایی که هنوز چنار ها و کاج ها و تبریزی ها به انزوا نرفته اند و گنجشک ها و پرستو ها به محاق . دنیایی که در آن بتوان ، ساعتها کنار جوی آبی که از زیر دیوار کاه گلی باغی خارج میشود نشست و به زمزمه ی راز گونه آب و سنگ و برگ های رقصان در جریان آب گوش فرا داد . کاش میشد ….

منبع عکس : اینجا