چرا ما ایرانیان ، اعراب را تازی نامیدیم ؟

تازی ! واژه ای که در بسیاری از نوشتار ها اشاره دارد به مردمان همسایه ی ما یعنی اعراب . اگر با متون دینی و تاریخی ، در گستره ای فراتر از کتابهای درسی خود برخورد داشته اید ، حتمن با واژه ی تازی آشنایید. پس از انقلاب اما این واژه ، از آنجا که در زبان فارسی به گونه خاصی از تیره سگ سانان نیز اشاره دارد ، به عنوان تلاشی برای کمرنگ کردن برخی احساسات ضد عربی در میان مردم ایران ، در متون درسی و رسمی استفاده نشده است . ار دیگر سوی ، بیشتر ِکسانی که به دلایلی کینه نژآدی نسبت به اعراب در خود حس میکنند از این واژه ، به صورت پررنگتر سود میبرند .
خوب به خاطر می آورم که چندی پیش دوست نوجوانی که علاقمند به مطالعه متون تاریخی است از من پرسید که آیا این تازی که به اعراب میگوییم نوعی دشنام است ؟
اما براستی تازی چیست و ریشه این نامگذاری کجاست ؟
همچون بسیاری از واژگان تاریخی و کهن دیگر ، زبانشناسان برای این وازه نیز ریشه های گونه گونی شناسایی کرده اند که براستی مشخص نیست کدامیک از اینان نخستین عامل برای این نامگذاری بوده است .
در فرهنگ های قدیمی آنندراج و انجمن آرا در برابر واژه ی تازی چنین آمده است که بهانه ی نامگذاری تازی آن است که فرزانه بهرام ( = بهرام ِخردمند ) پسر فرزانه فرهاد ِ تاز ، نام یکی از پسران سیامک بوده است که تازیان از نسل اویند و از بعضی از تواریخ نیز چنین معلوم میشودکه تاز پسر زاده ی سیامک پسر میشی پسر کیومرث بوده و پدر جمله ی عرب است و نسبت تمام عرب به تاز میرسد چنانکه نسبت تمام عجم به هوشنگ شاه میرسد.
اما در سراج اللغات اینگونه آمده است که از آنروی به اعراب تازی میگویند که اعراب در اوایل اسلام در ایران تازش و تاراج بسیار میکرده اند.
برخی دیگر از زبان شناسان نیز بر این باورند که تازی اصلن به معنای چادرنشین است . دلیل این ادعا معنای واژه ی تاژ و تاز به معنای چادر و خیمه است . این اندیشمندان واژه ی تازی را در برابر دِه گان ( دهقان ) میدانند که واژه نخست به معنای چادر نشین و مهاجر و دیگری به معنای یکجا نشین و روستایی است . ( جهان را دیده ای و آزمودی ، شنیدی گفته ی تازی و دهگان ، ناصر خسرو ) بر این اساس ، واژه تازی در آغار نامی عام برای چادرنشینان بوده است که بعد ها معنای خاص تری یافته است که همانا نام قوم چادر نشین عرب است. در زبان چینی نیز هم اکنون اعراب را تاش خواننده که تغییر شکل یافته همان تاژ یا تاز پارسی است و این نشان میدهد که چینیان نخستین بار اعراب را بوسیله ایرانیان دریانورد و بازرگان شناخته اند .
اما نظر شادروان ملک الشعرای بهار نیز در این زمینه شنیدنی است . ایشان در کتاب گرانسنگ سبک شناسی چنین آورده اند که ایرانیان از قدیم به غیر ایرانیان ( بیگانگان ، غیر فارسی زبانان ) تاچیک یا تاژیک میگفته اند همچنانکه یونانیان به غیر یونانیان بربر و اعراب به غیر عرب ، عجم میگفته اند .اما این واژه در زبان دری تازه ، تازی تلفظ شد و رفته رفته اختصاص به اعراب یافت . ولی در توران و ماوراالنهر گویش قدیم باقی ماند و همچنان به بیگانه و غیر خودی تاچیک میگفتند .بعد ها و پس از مهاجرت ترکان از سمت ترکستان چین به سوی خاورمیانه و آمیختگی ترکان آلتایی با فارسی زبانان آن سامان ، واژه پارسی تاچیک به همان معنای پیشین ( بیگانه ، غیر خودی ) وارد زبان ترکی شد و ترکان ، فارسی زبانان آن دیار را تاچیک ( یعنی غیر خودی ، غیر ترک ) خواندند . ترکیب ترک و تاجیک نیز که در ادبیات آن دوران رواج یافت در اصل به معنای ترک و غیر ترک ( فارس ، عرب ) است .
اما در کنار این ریشه های پارسی که برای واژه تازی یافته شده است ، برخی نیز تازی را شکل فارسی شده ی طایی (منسوب به قبیله طی ) دانسته اند چنانکه رازی منسوب به ری است و این به سبب شهرت و خوشنامی و برجستگی قبیله ی طی* یوده است . در تاریخ مشابه این نامگذاری بسیار دیده شده است چنانکه ما ایرانیان ، کشور هلاس را به نام مشهورترین ِ قبیله های آن ، یونیام ، یونان خوانده ایم ودیگران نیز در مورد ما چنین کرده اند ؛ یونانیان ، ایران را پرسیا خوانده اند و اعراب فرس ( تعمیم جزء ِبرجسته تر به کل )

* فرزانه ی فقید دکتر محمد معین در حاشیه ی برهان و در توضیح مورد توجه بودن قبیله طی نزد ایرانیان چنین آورده است که این قبیله ای بوده است از قوم عرب که در یمن میزیسته اند و سرزمین یمن نیز از زمان نوشیروان دادگر ، جزو پادشاهی ایران بوده است از همین رو عرب را به نام قبیله ای مینامیده اند که در آن دیار میزیسته اند.

منابع :
دهخدا ، علی اکبر ، لغت نامه ( زیر نظر دکتر محمد معین و دکتر سید جعفر شهیدی ) ، انتشارات دانشگاه تهران ، 1373
بهار ، محمد تقی ، سبک شناسی ، انتشارات امیرکبیر ، تهران 1369

سد یا صد ، تا کی باید غلط بنویسیم ؟

بار ها شده است دوستان و عزیزانی بر نگارنده نسبت به نگارش واژه های 100 و 60 به شکل سد و شست خرده گرفته اند . برخی دیگر نیز این نگارش ناآشنا را نشان از اشتباهی سهوی نگارنده دانسته اند .
محض اطلاع این هر دو گروه عزیز و گرامی عرض میکنم که حرف ص ( با نام صاد ) از حروف ویژه زبان عربی است در نتیجه تنها و تنها اختصاص به واژگان زبان عربی دارد . واژه سد ( = 100 ) اما واژه ای پارسی است و بسیار پیش از ورود تازیان به ایران در زمان حمله خلیفه دوم ، عمربن خطاب ،نیز در ایران زمین  کاربرد داشته است . تنها در سده های اخبر ، به ویژه در دوران قاجار و پس از آن ، که فرهنگ عربی گرایی در میان نویسندگان ایرانی بسیار گسترش یافت ، برخی به اصطلاح متکلمین برای نشان دادن سواد ، دانش و فضل خود ، آغاز به استفاده پررنگتر از واژه های عربی کردند . در این رهگذر برای برخی واژگانی که مشابه هایی در زبان های دیگر ( بویژه عربی ) داشتند نیز نگارش هایی دیگر برگزیدند که از آن جمله بودند شماره ی سد و شست که به دلیل تشابه شکلی با واژه های عربی سد ( = بندآب ) و واژه پارسی شست ( = انگشت نخست دست ) به شکل صد و شصت نگاشتنه شدند. این اما غلطی است مصطلح که نه به باور من ِ کمترین ، بلکه به نظر استاد فقید سعید نفیسی در کتاب « در مکتب استاد » باید و شاید که به دست خود ما ایرانیان ، که کاربران این واژگانیم ، اصلاح گردد .

پی نوشت یکم – این فراخوانش به درست نویسی ، بی تردید هیچ ارتباطی با نگارش برخی وازه هایی که از زبان عربی وارد زبان ما شده اند ندارد . برخی دوستان اصرار دارند که واژه هایی که تعلقی به زبان فارسی ندارند را با نگارش فارسی بنویسند بدین صورت که به عنوان نمونه واژه ی « مخصوص » را به شکل « مخسوس » بنویسند . من اما شخصن معتقد به این کار نیستم بلکه معتقدم ورود واژه های بیگانه باعث تقویت و گسترش هر زبانی میگردد که زبان فارسی نیز از این قاعده مستثنا نیست . ناگفته پیداست ، داستان درست نویسی واژه های پارسی سره ، چون سد و شست از تغییر نگارش واژه ای اساسن عربی چون مخصوص و صلاح و … به کلی جداست .

پی نوشت دوم – واژه سد در واژه های ترکیبی نیز در زبان فارسی به شکل درست خود به کار رفته است که از آن جمله میتوان به واژه سده ( = قرن ) و همچنین دویست ( = دوسد ) اشاره داشت .

حیلت رها کن … ( مشاعره نوروزی )


�ضرت مولانا

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو/ و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن/ وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه
​ها هفت آب شو از کینه​ها/ وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی/
گر سوی مستان می​روی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده./ آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما / فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی./ چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشه
​ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد/ ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل
​های ما / مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را / کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را / دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه / ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
تاکی دوشاخه چون رخی تاکی چوبیذق کم تکی/ تاکی چوفرزین کژروی فرزانه شوفرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه
​ها و مال​ ما / هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی / یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر/ نطق زبان را ترک کن بی
​چانه شو بی​چانه شو

 

�ضرت مولاناپی نوشت یکم - دوست عزیزم فرزاد از من دعوت کرده بود که در بازی وبلاگی مشاعره شرکت کنم . این پست لبیکی است به فرزاد عزیز و با هدف ذکر شعری حامل واژه « دیوانه » که یکی از شرایط ایشون برای ادامه بازی بود .

پی نوشت دوم - درباره حضرت مولانا میتوانید از اینجا و اینجا منابع و اطلاعات بیشتری بدست آورید .
پی نوشت سوم - منبع عکس ها در اینجا و اینجا

پی نوشت چهارم - به اجرایی خاطره انگیز از بخش هایی از این غزل زیبا با صدای خواننده خوب کشورمان ابی و با آهنگی زیبا از محمد شمس گوش فرا دهید.

در پایان از دوستان عزیزم یوزپلنگ ، فروغ ، سعید ، راتزل ، کرگدن ، تارا و شاتوت برای ادامه ای بازی دعوت میکنم . واژه های پیشنهادی من برای ادامه مشاعره آتش ، افسانه ، شراب و اندیشه است .

پیرمرد پنبه زن

 

پیرمرد پنبه زن

این شغل ، پنبه زنی ( لحاف دوزی ) از اون دست مشاغلی است که به مرور و با گذشت زمان ، در حال انقراض و از بین رفتن است . پیرانی اینچنین ، احتمالن آخرین هایی هستند که به این شغل زیبا، آرامش بخش و سرشار از خاطره ، از دوران کودکی همه ی ما ، می پردازند . ای کاش اینگونه نبود و در این غوغای دیوانه کننده ی دود و ماشین و سرعت و استرس و فست فود ، هنوز میشد ساعتها نشست و به موسیقی دل انگیز اسباب کار این پیرمرد گوش فرا داد و با نوای آن به دنیایی دیگر سفر کرد ، دنیایی که هنوز چنار ها و کاج ها و تبریزی ها به انزوا نرفته اند و گنجشک ها و پرستو ها به محاق . دنیایی که در آن بتوان ، ساعتها کنار جوی آبی که از زیر دیوار کاه گلی باغی خارج میشود نشست و به زمزمه ی راز گونه آب و سنگ و برگ های رقصان در جریان آب گوش فرا داد . کاش میشد ….

منبع عکس : اینجا

بهار می آید … زمستان رفتنی است

 

 

بهار می آید

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمی‌پوشی به كام
بادهء رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است

ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

 

سفره هفت سین

 

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

 

نوروز

بهار آمد ز خويش و آشنا بيگانه خواهم شد
که گل بوی تو خواهد داد و من ديوانه خواهم شد

گل

با بهترین آرزو ها برای همه ی مردم جهان ، به ویژه ایرانیان و ایران دوستان ، سال نوی خورشیدی را به شما شاد باش می گویم . امید که سال تازه ، برای شما سرشار از شادی ، تندرستی و پیروزی باشد .


 

 

هر کجا برگی هست ، شوق من می شکفد

آب و درخت….
من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با ،
سرنوشت تر آب ،
عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه ي اشيا جاري است .
روح من كم سال است .
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش ميگيرد .
روح من بيكار است :
قطره هاي باران را ، درز آجرها را ، مي شمارد .
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن .
من نديدم بيدي ، سايه اش را بفروشد به زمين .
رايگان مي بخشد ، نارون شاخه ي خود را به كلاغ .
هر كجا برگي هست ، شوق من مي شكفد .
بوته ي خشخاشي ، شست و شو داده مرا در سيلان بودن .

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم .
مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن .
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم .
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم .
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.
تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند ، تا بخواهي تكثير.

من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته ي بابونه .
من به يك آينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم .
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد .
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند .
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم ،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را .
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد ، كبك كي مي خواند ، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه ي خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.

زندگی رسم خوش آیندی است .
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد ، اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست ، که لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود .
زندگی جذبه ی دستی است که می چیند .
زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است .
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است .
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد .
…..

صدای پای آب - سهراب سپهری

متن کامل این شعر زیبا را اینجا بخوانید

 

 

 

منتشرشده در: on مارس 4, 2008 at 10:27 ق.ظ (2) دیدگاه
Tags: , , , , , ,

بگذار تا بگریم …

عشق و جدایی


بگذار تا بگریم ، چون ابر در بهاران ….. كز سنگ ناله خیزد ، روز وداع یاران
هر كو شراب فرقت ، روزی چشیده باشد …. داند كه سخت باشد ، قطع امیدواران
با ساربان بگوئید ، احوال آب چشمم …. تا بر شتر نبندد ، محمل به روز باران
بگذاشتند ما را، در دیده آب حسرت ….. گریان چو در قیامت ، چشم گناهكاران
ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد…. از بس كه دیر ماندی، چون شام روزه داران
چندی كه برشمردم ، از ماجرای عشقت…..اندوه دل نگفتم ، الا یك از هزاران
سعدی به روزگاران ، مهری نشسته بر دل….. بیرون نمی توان كرد ، الا به روزگاران
چندت كنم حكایت ، شرح این قدر كفایت….باقی نمی توان گفت ،الا به غمگساران

پی نوشت - جدن معتقدم نوشتن از عشق ، وقتی که کلام رو با یکی از شاهکار ادب پارسی آغاز کرده باشی ، کار احمقانه ای است …. و من احمق نیستم !

مرگ بر جنگ …

کودک و جنگ

آیا میتوان انسان بود ،
آیا میتوان احساس داشت ،
آیا میتوان به زلالی کودکان عشق ورزید ،
آنگاه با دیدن تصویرهایی اینچنین تلخ ،
با دیدن اشکهای این کودک معصوم ،
از ژرفای وجود فرباد سر نکرد که :
مرگ بر جنگ ، مرگ بر جنگ ،
و بازهم مرگ بر جنگ …

عکس از gettyimages -منتشر شده در BBC world service


آرام چون بودا

بوداپروردگارا ! از تو آرامش میخواهم
آرامشی ژرف
آرامشی بی کران و عمیق
آرامشی آن سان که بودا داشت
با چشمانی به روی دنیا بسته
و قلبی که
هر چه پیوند با غیر توست گسسته
پروردگارا .. از تو آرامش میخواهم
آن سان که بودا داشت …

 

عکس از Sacred destinations

فرصت گرانبهای زندگی

لَحظه های آخر بسیار سخت می گذشتند . تنفس براش سخت شده بود . تب ش خیلی بالا رفته بود ؛ بدنش خیس عرق شده بود ، سرفه خشک رهاش نمیکرد ، حالت تهوع شدید داشت ، تو فرو بردن آب دهنش هم مشکل پیدا کرده بود ، حتا گاهی با خودش میگفت : ” نکنه همین آب دهن حقیر ، قراره باعث مرگ رقت بار من بشه ؟ ” تموم بدنش درد میکرد … استخوناش ، عضلاتش ، سرش … ، حتا چشماش هم درد و سوزش داشتن . چشمای دردناکش رو به زحمت به دور تخت گردوند . به اطرافش که نگاه میکرد ، به هر گوشه ی اتاق که نظر مینداخت ، یه چیز گرانبها اما بی استفاده ای رو می دید ؛ تابلو های نفیس و اصل نقاشی ، قالی های دستباف ابریشمی ایرانی ، ظروف گرانبهای چینی اصل ، درختچه های مینیاتوری ژاپنی ، عصا ها و تپانچه های جواهر نشان هندی ، مجسمه های مرمری ایتالیایی … دیدن اون همه اشیاء گرانبها اما بی فایده ، حالشو به هم میزد . از شدت تنفر چشماش رو بست . با بستن چشم ها ، نمایش دیگه ای آغاز شد ؛ کارگرایی که به جرم تقاضای حق و حقوقشون یه تیپا زده بود و اخراجشون کرده بود ؛ بچه های بی سرپرست و خیابون خوابی که به جای سکه ای سیاه ، ضربه ای از عصای آبنوس جواهرنشان رو حواله تن نحیفشون کرده بودند ؛ بیوه زنانی که به قصد تامین قوت لایموت بچه هاشون ، مجبور به بیگاری جنسی شون کرده بود ؛ دوستانی که در عالم دوستی ، از هستی شون ، ساقط کرده بود و حتا خواهر وبرادران کوچکتری که سهم الارث شون رو ، به نیرنگ و حیله نداده بود و بدبختشون کرده بود ! نمایش با چشمان بسته ، به مراتب تلخ تر از پرده ی پبشین نمایش بود . از هراس دیدن صحنه های زشت تر ، چشماش رو به سختی باز کرد .
تو خلوت دل ، با خودش گفت : چه میشد … راستی چه میشد اگه ذره ای ، آره فقط ذره ای از صحنه های دردناک نمایش دوم رو ، با کمک گوشه ی کوچیکی از صحنه های تنفر برانگیز نمایش اول ، از بین برده بودم ؟ در اون صورت ، هر دونمایش چقدر زیبا تر ، یا دست کم ، قابل تحمل تر میشدن . راستی چی میشد به جای اونکه با عصای آبنوس جواهر نشان ، به سر اون طفل های معصوم و یتیم خیابونی میزدم ، دل کوچبکشون رو ، با پول خوردهای ته جیبم شاد میکردم ؟
چی میشد اگه به جای اونکه ، اون بیوه زنان بد بخت رو ، بالاجبار و با چشمای اشکی به بستر میبردم ، زندگی همه ی شون را ، با فروش تنهای یکی از اون جواهرات درخشان ، تا مدت ها غرق نور و سرور میکردم ؟ این ها سوال هایی بودند که دیوونه اش میکردن …. آخه هر چی که فکر میکرد ، واسه شون جوابی یا لااقل توجیهی پیدا نمی کرد . در چنین لحظه هایی بود که تبش بالا می رفت ، گلوش خشکتر میشد و سوزش چشماش و درد اندامش شدت میگرفت .
اگر اون یه ذره اعتقاد ِ به زندگی ِ پعد از مزگ رو که از دوران کودکی براش باقی مونده بود با خودش نداشت ، بی تردید الان زمانی بود که باید آرزوی مرگ میکرد ، تا از شر این همه عذاب رها بشه … اما افسوس و صد افسوس که توی عمق وجودش یه تردیدی بود . تردیدی که مث یه موش حریص ، ریسمان پوسیده ی امیدش رو با سرعت هر چه تمامتر میجوید که ” نکنه زندگی پس از مزگ واقعیت داشته باشه ؟ وای به حال من اگه قرار باشه حساب و کتاب بشم ! ” همین فکر مزاحم بود که باعث میشد فوری آرزوی مرگ رو پس بگیره و نرجیح بده همه ی اون درد ها و ناراحتی ها و فشارها رو تحمل کنه اما آرزوی مرگ نکنه ! زمان براش کند تر از هروقت دیگه ای میگذشت ؛ درد ، بیماری ، عذاب وجدان ، ترس از مرگ و احساس بی حاصلی ، آنچنان در محاصره گرفته بودنش که به معنی واقعی کلمه ، مستاصل شده بود . نه راه پس داشت نه راه پیش … دیگه جدی جدی به تنگ اومده بود . از ته دل آرزو میکرد که ای کاش میتونست از این بستر مرگ پاشه … ، از ته دل آرزو میکرد که یک روز ، فقط یک روز از دست این عفریت بیماری وحالت احتضار رها بشه ، چرا که برای اون دیگه الان یک روز ، یک روز نبود ؛بلکه 24 ساعت بود ، 1440 دقیقه بود ، 86400 ثانیه بود ، ثانیه هایی که حالا دیگه معنای ارزش و بهای تک تکشون رو با ذره ذره وجودش حس میکرد …. اما چه سود که این آرزویی نشدنی بود ؛ چیزی که واقعیت داشت ، تب 40 درجه بود و درد استخون و عضلات و وقلب و تنگی نفس و خیل عظیمی از انسانهای بدبختی که هستی شون رو به نیستی بدل کرده بود …. دیگه درد به حد اعلای خودش رسیده بود ، آب دهنش توی گلوش گیر کرده بود و پایین نمیرفت ، دیگه لحظه های آخر بود ، نفـس ها و نبض ها برای زدن آخرین ضربه رقابت میکردند ، درد ، تب ، سوزش ، نفس تنگی ، … ، سخت ترین جون دادن ممکنه رو داشت تجربه میکرد ، صدای قلبش رو میشنید ، انگار داشت آخرین ضربه ها رو میکوبید شمارش معکوس شروع شده بود : ده ، نه ، هشت …. تیر شدیدی توی قفسه سینه اش حس کرد ، چهار ، سه ، دو و …. و پایان !
همه چی تموم شده بود …
برای لحظاتی سکوت مطلق بر همه جا حکم فرما بود … از دور دست ها ، نور ضعیف اما زیبایی رو حس میکرد که انگار داشت تلاش میکرد وارد مغرش بشه ، تردید داشت که این نور واقعی باشه ، زیبا تر از اونی بود که انتظارشو داشت ، جرات نداشت چشاشو باز کنه ، میترسید با باز کردن چشماش اون نور زیبا رو هم از دست بده ، لحظات به آرامی میگذشتن ، کم کم وجود نور زیبا رو باور کرد ، آروم آروم گوشه ی چشمش رو باز کرد ، تا ببینه اون نور زیبا از کجا میاد …. باور کردنش برای خودش هم سخت بود ، اون نور از جایی جز پنجره اتاقش ، تو طبقه فوقانی ویلاش توی کوهستان نبود …. خورشید داشت نوید شروع یه روز تازه رو میداد . زندگی هنوز تموم نشده بود . او هنوز فرصت داشت ؛ فرصت گرانبهای زندگی .