بعد از خدای ، برتر از آموزگار نیست

به پیشگاه آموزگار کلاس اول دبستانم

سالها پیش . در محله ای که ما زندگی میکردیم – یکی از محلات جنوبی شهر تهران – و در دورانی که ما به دبستان می رفتیم – اوایل دهه شست – به طور کلی روابط و مناسبات متفاوتی با آنچه که امروز می بینیم ، بر مدارس و مابین دانش آموز و اولیای مدرسه حاکم بود تا جایی که خوب به خاطر دارم مضروب شدن با شلنگ آبی که چوبی به درون آن فرو کرده بودند ، در سرما و یخ بندان زمستان ، آنهم با دستانی که با دستور آقای ناظم و به اجبار ، به زیر شیر آب باید میکردیمش ، یکی از تنبیهات عادی و مرسوم مدرسه ی ما بود . این بماند اما که اگر کودک هفت هشت ساله از شدت ترس ، از جلو آوردن کف دستانش اجتناب میکرد ، چشیدن طعم سوزنده ی ضربات شلنگ ، بر سر و صورتش ، به فتوای آقای ناظم بر او واجب میشد .
ترس از مدیر و ناظم و برخوردهایشان همیشه برایت واقعه ای محتمل بود در آینده ای نزدیک ، که سایه شوم و سنگینش را ، لحظه لحظه باید که در انتظار میبودی . جالب آنکه این برخورد های به ظاهر تربیتی و به واقع جنون آمیز ، تنها شامل درس نخوان ها و بی انضباط ها نبود ؛ منی که اینک از هراس آن روز ها میگویم ، به قولی شاگرد ممتاز آن کلاس و مدرسه بودم ، با اینهمه من هم از آن ضربات - اگر چه بسیار کمتر از دوستانم - چندین مرتبه چشیدم .

دانش آموز و معلم

در چنان فضای رعب آوری ، که همراه بود با شرایط نابسامان اقتصادی اوایل دهه شست خورشیدی – که مسلمن کودکان و نوجوانان امروز ، به هیچ وجه نخواهند ذره ای از آنرا هم اکنون تحمل و درک کنند – من عاشق رفتن به مدرسه وحضور در کلاس نمور و درب و داغان آن بودم . شاید این به نظر شمای خواننده و با نگاه به پیش در آمد این یادداشت کمی غریب باشد اما عین حقیقت است . راز این علاقمندی من به حضور در آن کلاس و مدرسه اما ، چیزی نبود جز معلمی بینهایت دلسوز و مهربان که در آن ظلمت کده ای که مدرسه ی ما بود ، بی تردید او شمعی بود فروزان و خورشیدی بود رخشان . افسوس که به دلایلی که همه میدانم ، از نوشتن نام ایشان معذورم وگرنه بسیار دوست میداشتم نامی از این گرامی بانوی مهربان و فداکار و به معنای واقعی کلمه « انسان » میبردم ، شاید از این طریق ردی از ایشان می یافتم …
خوب خاطرم هست که سال اول ابتدایی من با بیماری شدیدی همراه بود ، به طوری که بسیاری از اوقات ، بیش از یک هفته از مدرسه غیبت میکردم و پس از بهبودی ، با گواهی پزشکی راهی دبستان میشدم . منتها از آنجا که مدیر و معاونان مدرسه ی ما تمدن و فرهنگ را یک جا معنا کرده بودند ، من را با وجود گواهی معتبر پرشکی نیز هر بار مواخذه میکردند که چرا یک هفته غایب بوده ای ، این چه طرز مدرسه آمدن است ، الان هم نمی آمدی و بسیار زخم زبان های مشابه دیگر! من ِکودک هفت ساله نیز که توان پاسخگویی به مردان بزرگ را نداشتم چاره ای نداشتم جز آنکه به بیماری خود نفرین فرستم ، چرا که مرا گرفتار پاسخگویی به این بی انصافان میکند .
دقیقن به یاد می آورم روزی را که با چشمان پر اشک و بغضی در آستانه ترکیدن در انتظار انجام مراحل استنطاق توسط ناظم مدرسه بودم که خانم معلم مان از کنار ما عبور کرد و در نگاهش اوج نارضایی و اعتراض را دیدم . اینک اما به خوبی درک میکنم که چرا چیزی نگفت : نخست آنکه او زن بود و ناظم ما مرد. دوم آنکه به لحاظ سازمانی این مساله در حوزه مسئولیتهای ناظم بود و اظهار نظر او دخالت در حیطه وظایف او محسوب میشد . سوم آنکه معاون مدرسه از نظر سازمانی رتبه ای بالاتر از معلم داشت و چهارم انکه ناظم ما جزو به اصطلاح انقلابی های ِِ دو اتشه آنروز ها محسوب میشد ودرگیری با چنین کسی در آنروز های آغازین انقلاب و جنگ ، بی تردید منطقی نبود .
باری ، استنطاق تمام شد و من ِهفت ساله ، با چشمان تر به کلاس برگشتم . دست نوازشگر خانم معلم اما ، در کوتاه زمانی ، تمام خاطره ی تلخ استنطاق را از یادم برد . این ماجرا گذشت و پس از چندی من دوباره بیمار شدم و بالطبع ، یک هفته ای از مدرسه دور ماندم .
اینبار اما ، در همان ابتدای ورود به مدرسه ، به دفتر و به حضور ناظم رفتم تا مثل دفعه ی پیش ، در حضور همکلاسی هایم ، مرا با خفت از کلاس بیرون نکشد و برای غیبت موجهم ، مواخذه نکند .
این تصمیم اما ، حاصلی جز تاسفی یه بلندای یک عمر برای من نداشت ، چرا که نتیجه آن توبیخ و مواخذه ی معلم عزیزم به دست همان آقای ناظم بی انصاف بود. عنوان تخلفش اما این بود : غیبت های یک دانش آموز را گزارش نکرده است …

پی نوشت 1 – تیتر این متن برگرفته از شعری است که سالها پیش در جایی خواندم با این مطلع : آموزگار ار چه خداوندگار نیست … بعد از خدای ، برتر از آموزگار نیست .
پی نوشت 2 - عکس تزیینی است

به احـترام مـردی که رویـایـی داشت : مارتـیـن لـوتـر کـینگ ( 1929 - 1968 )

martin luther king

برای مارتین لوتر کینگ ، همیشه و از سالهای نوجوانی - که برای بار نخست با ایشان و افکارشان آشنا شدم - احترام و ارزش قائل بودم از همین رو تصمیم داشتم ، حال که این رسانه ی کوچک - گاه نوشته های آریوبرزن - را در اختیار دارم ، درباره اش چیزی بنویسم و ادای دینی نمایم به روح بزرگش . اما راستش را بخواهید با کمی جستجو دریافتم که درباره زندگی ، شخصیت و فعالیتهای اجتماعی – مدنی دکتر کینگ ، به زبان فارسی بسیار نوشته شده است و منابع بسیاری نیز در این ارتباط در دست است و نوشتن دوباره ی آنچه دیگران نوشته اند- بیوگرافی و وقایع نگاری زندگی - را صلاح ندانستم ، پس تصمیمی دیگر گرفتم : بر آن شدم تا تعدادی از فراز ها و جملات مشهور این کنشگر نام آور حقوق مدنی و مبارزه با نژاد پرستی را برای شما خواننده ی گرامی نقل نمایم تا هم سخن ِدوباره نگفته باشم و هم حرفی تازه تر در فضای وبلاگستان پارسی زده باشم . آنچه در پی می آید ، برگردانِ فارسی برخی از فراز های مشهوری است که دکتر مارتین لوتر کینگ در طول زندگی کوتاه خویش بر زبان رانده است :

امروز دیگر انتخاب ما از میان خشونت و عدم خشونت نیست ؛ امروز یا باید عدم خشونت را برگزینیم یا نیستی را .
عدم خشونت یک سلاح پرتوان و منصف است . سلاحی یگانه و منحصر به فرد در طول تاریخ ؛ سلاحی که می برد ولی مجروح نمیکند. عدم خشونت سلاحی است که به حمل کننده اش شرافت می بخشد و شمشیری است که شفا میدهد .
سیاه بودن در آمریکا یعنی تلاش برای لبخند زدن وقتی که میخواهی بگریی . یعنی تلاش برای حفظ زندگی جسمانی در حالی که از نظر روانی مرده ای . یعنی رنج تماشای رشد و نمو فرزندانت در حالی که ابرهای پستی و فرودستی را در آسمان ذهن شان می بینی … یعنی اینکه بگذاری پاهایت را ببرند،آنگاه تحقیرت کنند چرا که افلیجی ! martin luther kings gravestone قانون قدیمی چشم در برابر چشم ، همه را در نهایت نابینا خواهد کرد .
شورش ، لایه زیرین سخن انسانی است که صدایش را نمیشنوند .
امنیتی که ما مدعی هستیم در ماجراجویی های خارج از خانه به دنبال آنیم ، در شهر های رو به زوالمان آنرا از دست خواهیم داد .
کمونیسم هرگز با بمب هسته ای تسلیم نخواهد شد . بهترین دفاع ما در برابر کمونیسم چیزی نیست جز اتخاذ رویکردی تهاجمی با هدف عدالت و نیکوکاری … ما باید … تلاش کنیم تا زمینه های فقز ، بی عدالتی و تبعیض نژادی را از بین ببریم .
من رویایی دارم ؛ روزی که مردم این سرزمین برخواهند خواست و روح عقایدشان را بازخواهند آفرید : ما این حقایق بدیهی را حفظ خواهیم کرد ؛ انسانها همه برابر آفریده شده اند .
من میخواهم برادر یک انسان سفید پوست باشم ، نه برادر خوانده اش .
ارزشهای اخلاقی اعتبار خود را از دست داده اند . برای انسان مدرن ، درست مطلق و غلط مطلق آن چیزی است که اکثریت جامعه انجام میدهد .
حداکثر توان یک انسان آن جایی نیست که او در موقعیت های راحتی و آسودگی قرار دارد ؛ بلکه زمانی است که او در موقعیت مبارزه و مجادله قرار دارد.
برای اینکه در برابر خداوند و وجدان خود رو سفید باشد ، یک انسان درستکار چاره ای ندارد جز اینکه از همکاری با سیستم شیطانی دست بردارد .
آزادی هرگز داوطلبانه از سوی حاکم مسلط یه شما داده نخواهد شد .
بهترین راهکار برای حل هر مشکلی ، از بین بردن علل پیدایش آن است .
هیچ چیز در دنیا از این دو خطرناک تر نیست : نادانی صمیمانه و وظیفه شناسی احمقانه .
بی عدالتی در هر جایی ، تهدیدی است برای عدالت ، در جای های دیگر .
من رویایی دارم ؛ روزی که بر تپه های سرخ جورجیا ، فرزندان بردگان سایق و فرزندان برده داران سابق ، قادر خواهند بود در کنار هم ، برادرانه ، بنشینند . … من رویایی دارم ، روزی که چهار فرزند کوچکم ، در جامعه ای زندگی نمایند که بر مبنای رنگ پوستشان مورد قضاوت قرار نگیرند ، بلکه ملاک سنجش آنها ماهیت شخصیت شان باشد .

منبع جملات : مایکروسافت انکارتا - پری میم

پرده از راز ها برکنار میشود : عکس جواتی آریوبرزن

حتمن میدونین که یک بازی وبلاگی بامزه ای یه چند وقتی ه که راه افتاده که توی اون هر کسی باید از عکس های جواتی خودش بذاره تا اهالی وبلاگستان فارسی کسب فیض کنند . ما چند روز پیش توسط دوست و سرور عزیزمون شاتوتی دعوت شدیم به این بازی ، منتها به خاطر این که دسترسی به آلبوم های خونوادگی نداشتم ( همونطور که همچنان هم ندارم ، به این دلیل که بعد از اسباب کشی مادرم نمیدونه کجا گذاشته اونها رو ) نتونستم به موقع در این بازی شرکت کنم و از این بابت از همه ی عزیزان عذر میخوام . اما همونجا و در جواب شاتوتی و همچنین سایر عزیزانی که این حقیر رو به بازی دعوت میکردند عرض کردم که تصمیم دارم در پرونده های تحصیلی ام بگردم تا اگر عکسی قدیمی و سالم باقی مونده بود تقدیم کنم .

من در سن دوازده سالگی

از اونجایی که ما اساسن یا حرفی نمیزنیم یا اگر زدیم تمام تلاشمون رو میکنیم برای عملی کردنش ، پریشب بعد از کلی گرد و خاک کاغذ های قدیمی و پوسیده رو خوردن تونستم این عکس رو که مربوط به دوران نوجوانی ام میشه پیدا کنم .
باز هم از همه ی عزیزان و سروران بابت تاخیر در انجام وظیفه و همچنین در اختیار نداشتن عکس های بیشتر عذر میخوام . امید که به بزرگواری خودتون ببخشید .

ارادتمند
آریوبرزن


منتشرشده در: on آوریل 4, 2008 at 10:00 ق.ظ (12) دیدگاه
Tags: , , , , , , ,

پیرمرد پنبه زن

 

پیرمرد پنبه زن

این شغل ، پنبه زنی ( لحاف دوزی ) از اون دست مشاغلی است که به مرور و با گذشت زمان ، در حال انقراض و از بین رفتن است . پیرانی اینچنین ، احتمالن آخرین هایی هستند که به این شغل زیبا، آرامش بخش و سرشار از خاطره ، از دوران کودکی همه ی ما ، می پردازند . ای کاش اینگونه نبود و در این غوغای دیوانه کننده ی دود و ماشین و سرعت و استرس و فست فود ، هنوز میشد ساعتها نشست و به موسیقی دل انگیز اسباب کار این پیرمرد گوش فرا داد و با نوای آن به دنیایی دیگر سفر کرد ، دنیایی که هنوز چنار ها و کاج ها و تبریزی ها به انزوا نرفته اند و گنجشک ها و پرستو ها به محاق . دنیایی که در آن بتوان ، ساعتها کنار جوی آبی که از زیر دیوار کاه گلی باغی خارج میشود نشست و به زمزمه ی راز گونه آب و سنگ و برگ های رقصان در جریان آب گوش فرا داد . کاش میشد ….

منبع عکس : اینجا

بهار می آید … زمستان رفتنی است

 

 

بهار می آید

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمی‌پوشی به كام
بادهء رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است

ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

 

سفره هفت سین

 

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

 

نوروز

بهار آمد ز خويش و آشنا بيگانه خواهم شد
که گل بوی تو خواهد داد و من ديوانه خواهم شد

گل

با بهترین آرزو ها برای همه ی مردم جهان ، به ویژه ایرانیان و ایران دوستان ، سال نوی خورشیدی را به شما شاد باش می گویم . امید که سال تازه ، برای شما سرشار از شادی ، تندرستی و پیروزی باشد .


 

 

بگذار تا بگریم …

عشق و جدایی


بگذار تا بگریم ، چون ابر در بهاران ….. كز سنگ ناله خیزد ، روز وداع یاران
هر كو شراب فرقت ، روزی چشیده باشد …. داند كه سخت باشد ، قطع امیدواران
با ساربان بگوئید ، احوال آب چشمم …. تا بر شتر نبندد ، محمل به روز باران
بگذاشتند ما را، در دیده آب حسرت ….. گریان چو در قیامت ، چشم گناهكاران
ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد…. از بس كه دیر ماندی، چون شام روزه داران
چندی كه برشمردم ، از ماجرای عشقت…..اندوه دل نگفتم ، الا یك از هزاران
سعدی به روزگاران ، مهری نشسته بر دل….. بیرون نمی توان كرد ، الا به روزگاران
چندت كنم حكایت ، شرح این قدر كفایت….باقی نمی توان گفت ،الا به غمگساران

پی نوشت - جدن معتقدم نوشتن از عشق ، وقتی که کلام رو با یکی از شاهکار ادب پارسی آغاز کرده باشی ، کار احمقانه ای است …. و من احمق نیستم !

مرگ بر جنگ …

کودک و جنگ

آیا میتوان انسان بود ،
آیا میتوان احساس داشت ،
آیا میتوان به زلالی کودکان عشق ورزید ،
آنگاه با دیدن تصویرهایی اینچنین تلخ ،
با دیدن اشکهای این کودک معصوم ،
از ژرفای وجود فرباد سر نکرد که :
مرگ بر جنگ ، مرگ بر جنگ ،
و بازهم مرگ بر جنگ …

عکس از gettyimages -منتشر شده در BBC world service


آرام چون بودا

بوداپروردگارا ! از تو آرامش میخواهم
آرامشی ژرف
آرامشی بی کران و عمیق
آرامشی آن سان که بودا داشت
با چشمانی به روی دنیا بسته
و قلبی که
هر چه پیوند با غیر توست گسسته
پروردگارا .. از تو آرامش میخواهم
آن سان که بودا داشت …

 

عکس از Sacred destinations

فرصت گرانبهای زندگی

لَحظه های آخر بسیار سخت می گذشتند . تنفس براش سخت شده بود . تب ش خیلی بالا رفته بود ؛ بدنش خیس عرق شده بود ، سرفه خشک رهاش نمیکرد ، حالت تهوع شدید داشت ، تو فرو بردن آب دهنش هم مشکل پیدا کرده بود ، حتا گاهی با خودش میگفت : ” نکنه همین آب دهن حقیر ، قراره باعث مرگ رقت بار من بشه ؟ ” تموم بدنش درد میکرد … استخوناش ، عضلاتش ، سرش … ، حتا چشماش هم درد و سوزش داشتن . چشمای دردناکش رو به زحمت به دور تخت گردوند . به اطرافش که نگاه میکرد ، به هر گوشه ی اتاق که نظر مینداخت ، یه چیز گرانبها اما بی استفاده ای رو می دید ؛ تابلو های نفیس و اصل نقاشی ، قالی های دستباف ابریشمی ایرانی ، ظروف گرانبهای چینی اصل ، درختچه های مینیاتوری ژاپنی ، عصا ها و تپانچه های جواهر نشان هندی ، مجسمه های مرمری ایتالیایی … دیدن اون همه اشیاء گرانبها اما بی فایده ، حالشو به هم میزد . از شدت تنفر چشماش رو بست . با بستن چشم ها ، نمایش دیگه ای آغاز شد ؛ کارگرایی که به جرم تقاضای حق و حقوقشون یه تیپا زده بود و اخراجشون کرده بود ؛ بچه های بی سرپرست و خیابون خوابی که به جای سکه ای سیاه ، ضربه ای از عصای آبنوس جواهرنشان رو حواله تن نحیفشون کرده بودند ؛ بیوه زنانی که به قصد تامین قوت لایموت بچه هاشون ، مجبور به بیگاری جنسی شون کرده بود ؛ دوستانی که در عالم دوستی ، از هستی شون ، ساقط کرده بود و حتا خواهر وبرادران کوچکتری که سهم الارث شون رو ، به نیرنگ و حیله نداده بود و بدبختشون کرده بود ! نمایش با چشمان بسته ، به مراتب تلخ تر از پرده ی پبشین نمایش بود . از هراس دیدن صحنه های زشت تر ، چشماش رو به سختی باز کرد .
تو خلوت دل ، با خودش گفت : چه میشد … راستی چه میشد اگه ذره ای ، آره فقط ذره ای از صحنه های دردناک نمایش دوم رو ، با کمک گوشه ی کوچیکی از صحنه های تنفر برانگیز نمایش اول ، از بین برده بودم ؟ در اون صورت ، هر دونمایش چقدر زیبا تر ، یا دست کم ، قابل تحمل تر میشدن . راستی چی میشد به جای اونکه با عصای آبنوس جواهر نشان ، به سر اون طفل های معصوم و یتیم خیابونی میزدم ، دل کوچبکشون رو ، با پول خوردهای ته جیبم شاد میکردم ؟
چی میشد اگه به جای اونکه ، اون بیوه زنان بد بخت رو ، بالاجبار و با چشمای اشکی به بستر میبردم ، زندگی همه ی شون را ، با فروش تنهای یکی از اون جواهرات درخشان ، تا مدت ها غرق نور و سرور میکردم ؟ این ها سوال هایی بودند که دیوونه اش میکردن …. آخه هر چی که فکر میکرد ، واسه شون جوابی یا لااقل توجیهی پیدا نمی کرد . در چنین لحظه هایی بود که تبش بالا می رفت ، گلوش خشکتر میشد و سوزش چشماش و درد اندامش شدت میگرفت .
اگر اون یه ذره اعتقاد ِ به زندگی ِ پعد از مزگ رو که از دوران کودکی براش باقی مونده بود با خودش نداشت ، بی تردید الان زمانی بود که باید آرزوی مرگ میکرد ، تا از شر این همه عذاب رها بشه … اما افسوس و صد افسوس که توی عمق وجودش یه تردیدی بود . تردیدی که مث یه موش حریص ، ریسمان پوسیده ی امیدش رو با سرعت هر چه تمامتر میجوید که ” نکنه زندگی پس از مزگ واقعیت داشته باشه ؟ وای به حال من اگه قرار باشه حساب و کتاب بشم ! ” همین فکر مزاحم بود که باعث میشد فوری آرزوی مرگ رو پس بگیره و نرجیح بده همه ی اون درد ها و ناراحتی ها و فشارها رو تحمل کنه اما آرزوی مرگ نکنه ! زمان براش کند تر از هروقت دیگه ای میگذشت ؛ درد ، بیماری ، عذاب وجدان ، ترس از مرگ و احساس بی حاصلی ، آنچنان در محاصره گرفته بودنش که به معنی واقعی کلمه ، مستاصل شده بود . نه راه پس داشت نه راه پیش … دیگه جدی جدی به تنگ اومده بود . از ته دل آرزو میکرد که ای کاش میتونست از این بستر مرگ پاشه … ، از ته دل آرزو میکرد که یک روز ، فقط یک روز از دست این عفریت بیماری وحالت احتضار رها بشه ، چرا که برای اون دیگه الان یک روز ، یک روز نبود ؛بلکه 24 ساعت بود ، 1440 دقیقه بود ، 86400 ثانیه بود ، ثانیه هایی که حالا دیگه معنای ارزش و بهای تک تکشون رو با ذره ذره وجودش حس میکرد …. اما چه سود که این آرزویی نشدنی بود ؛ چیزی که واقعیت داشت ، تب 40 درجه بود و درد استخون و عضلات و وقلب و تنگی نفس و خیل عظیمی از انسانهای بدبختی که هستی شون رو به نیستی بدل کرده بود …. دیگه درد به حد اعلای خودش رسیده بود ، آب دهنش توی گلوش گیر کرده بود و پایین نمیرفت ، دیگه لحظه های آخر بود ، نفـس ها و نبض ها برای زدن آخرین ضربه رقابت میکردند ، درد ، تب ، سوزش ، نفس تنگی ، … ، سخت ترین جون دادن ممکنه رو داشت تجربه میکرد ، صدای قلبش رو میشنید ، انگار داشت آخرین ضربه ها رو میکوبید شمارش معکوس شروع شده بود : ده ، نه ، هشت …. تیر شدیدی توی قفسه سینه اش حس کرد ، چهار ، سه ، دو و …. و پایان !
همه چی تموم شده بود …
برای لحظاتی سکوت مطلق بر همه جا حکم فرما بود … از دور دست ها ، نور ضعیف اما زیبایی رو حس میکرد که انگار داشت تلاش میکرد وارد مغرش بشه ، تردید داشت که این نور واقعی باشه ، زیبا تر از اونی بود که انتظارشو داشت ، جرات نداشت چشاشو باز کنه ، میترسید با باز کردن چشماش اون نور زیبا رو هم از دست بده ، لحظات به آرامی میگذشتن ، کم کم وجود نور زیبا رو باور کرد ، آروم آروم گوشه ی چشمش رو باز کرد ، تا ببینه اون نور زیبا از کجا میاد …. باور کردنش برای خودش هم سخت بود ، اون نور از جایی جز پنجره اتاقش ، تو طبقه فوقانی ویلاش توی کوهستان نبود …. خورشید داشت نوید شروع یه روز تازه رو میداد . زندگی هنوز تموم نشده بود . او هنوز فرصت داشت ؛ فرصت گرانبهای زندگی .

حال و روز من …

مسیر مه زده
حال و روز مرا مانی
ای تیره گون مسیر مه زده
گرم خورشیدت کو ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
منبع عکس : فلیکر
منتشرشده در: on ژانویه 25, 2008 at 5:07 ق.ظ ۱ دیدگاه
Tags: , , , , , , , ,