ابراهیم و فرشته ؛ بستری برای طرح پرسش

abraham and angels

در این اثر هنری (1) ، ابراهیم را می بینید که در برابر خیمه خود نشسته است تا آنکه سه مرد در برابر او قرار میگیرند ، ابراهیم آنها را فرشتگان خدای خود به شمار می آورد و از ایشان به گرمی استقبال می کند . به آنان نان و کره و شیر می دهد و دستور می دهد برای ایشان گوساله ای بکشند .
پیش از رفتن ، یکی از آن مردان به ابراهیم می گوید که کمتر از یک سال دیگر زنش پسری خواهد زایید . ساره ، همسر ابراهیم ، نمیتواند خنده اش را پنهان دارد چرا که خود و شوی اش، ابراهیم را بسیار پیر می پندارد.
از طریق این سه مرد ابراهیم با خدایش پیرامون سدوم و گومورا (2) بحث می کند . ابراهیم موفق می شود خدایش را قانع کند که بایستی به انسان های درستکار فرصت گریختن از عذاب را اعطا می کرد …

(1) نکاتی پیرامون ویژگی های هنری اثر - آفریننده : لوکاس وان لیدن 1490 – 1533 ، نوع اثر : کار بر روی صفحه مسی ::: سال آفرینش اثر : 1513::: محل نگهداری کنونی : آمستردام ، هلند
(2) سدوم و گومورا - نام همان شهر هایی است که بنا به گفته ی عهد قدیم ، خداوند مردم آنها را به جرم فساد اخلاق و ارتکاب اعمال جنسی نامتعارف ، با عذابی الاهی نابود کرد.

پی نوشت - این داستان اگر چه در ارتباط با پیامبران بنی اسراییل است اما تورات در باره آن ساکت است . مرجع نیز توضیحی درباره منبع متن آن نداده است ؛ اگر چه کلیت آن با سیاق و منطق عهد عتیق همگونگی دارد. این نوشته ، تنها بهانه ای بود برای به چالش کشیدن اندیشه ی شما! درصورت علاقمندی خود به طرح پرسش های مرتبط بپردازید.

منبع را در اینجا ببینید

آتش بازی خدا

بعضی چیز ها هست که آنچنان در مغز و روان انسان حک و ثبت شده که اگر اراده آهنین هم داشته باشی ، بعید میدونم بشه به این راحتی ها از قید اونها رهید . عامل مهم و کلیدی در این میان به نظرم افکار القایی در دوران کودکی است . به نظرم باور هایی که در دوران خردسالی شکل میگیرند ، آنچنان در نهانگاه وجود رخنه و رسوب میکنند که با تیشه وکلنگ اراده پولادین دوران جوانی هم نمیشه اون نقش ها رو از جای برکند .
گمون نمیکنم این ربطی به درست و غلط بودن اون باور ها هم داشته باشه . چه بسا باور های غلطی که از همون کودکی در مغز کودک توسط پدر و مادر و یا جامعه فرو بشه که در آینده با هزاران دلیل و منطق و برهان هم نشه اون رو از بین برد . این البته در مورد باور های درست و منطقی هم صادقه .
اینها همه رو اما برای چی گفتم ؟ واقعیتش همه این مقدمه چینی ها به خاطر تماشای یک عکس و عنوان انتخابی اون بود :

godsfireworks

تصویر زیبای پیش رو، کاری است از عکاس خبرگزاری بسیار مشهور آمریکایی ، آسوشیتد پرس که البته در سایت روزنامه آلمانی اشپیگل آنلاین به نمایش در اومده . اما اونچه که این نصویر زیبا رو جالب توجه میکنه عنوان جالب اون در اشپیگل آنلاین ه : آتش بازی خدا
واقعیتش اگر توی کشوری اسلامی مثل ایران ، عربستان ، ترکیه یا پاکستان و یا حتا با تخفیف در ایتالیا چنین عنوانی برای یکی از پدیده های زمین شناختی کار میشد ، چندان جای تعجب نبود اما وقتی توی یکی از مطرح ترین روزنامه های یکی از مدرن ترین کشورهای غربی ، یعنی کشور ژرمن ها چنین تیتری برای یک شراره آتش فشانی بکار میره ، اون وقته که باید  در مورد قدرت و میزان رسوخ و حضور باور های دینی - الاهی در لایه های زیرین ذهن و روان مردم مغرب زمین تجدید نظر کرد .

پی نوشت – میدونم گفته خواهد شد این تنها یک عنوان ژورنالیستی ه و نشون دهنده اعتثاد سردبیر اشپیگل به این مسائل نیست . دربست قبول اما آیا همین انتخاب چنین عنوانی ، برای یکی از مظاهر زیبا و حیرت انگیز طبیعی ، گیرم که فقط و فقط جنبه هنری هم داشته باشه ، حرفهایی برای گفتن نداره ؟

به احـترام مـردی که رویـایـی داشت : مارتـیـن لـوتـر کـینگ ( 1929 - 1968 )

martin luther king

برای مارتین لوتر کینگ ، همیشه و از سالهای نوجوانی - که برای بار نخست با ایشان و افکارشان آشنا شدم - احترام و ارزش قائل بودم از همین رو تصمیم داشتم ، حال که این رسانه ی کوچک - گاه نوشته های آریوبرزن - را در اختیار دارم ، درباره اش چیزی بنویسم و ادای دینی نمایم به روح بزرگش . اما راستش را بخواهید با کمی جستجو دریافتم که درباره زندگی ، شخصیت و فعالیتهای اجتماعی – مدنی دکتر کینگ ، به زبان فارسی بسیار نوشته شده است و منابع بسیاری نیز در این ارتباط در دست است و نوشتن دوباره ی آنچه دیگران نوشته اند- بیوگرافی و وقایع نگاری زندگی - را صلاح ندانستم ، پس تصمیمی دیگر گرفتم : بر آن شدم تا تعدادی از فراز ها و جملات مشهور این کنشگر نام آور حقوق مدنی و مبارزه با نژاد پرستی را برای شما خواننده ی گرامی نقل نمایم تا هم سخن ِدوباره نگفته باشم و هم حرفی تازه تر در فضای وبلاگستان پارسی زده باشم . آنچه در پی می آید ، برگردانِ فارسی برخی از فراز های مشهوری است که دکتر مارتین لوتر کینگ در طول زندگی کوتاه خویش بر زبان رانده است :

امروز دیگر انتخاب ما از میان خشونت و عدم خشونت نیست ؛ امروز یا باید عدم خشونت را برگزینیم یا نیستی را .
عدم خشونت یک سلاح پرتوان و منصف است . سلاحی یگانه و منحصر به فرد در طول تاریخ ؛ سلاحی که می برد ولی مجروح نمیکند. عدم خشونت سلاحی است که به حمل کننده اش شرافت می بخشد و شمشیری است که شفا میدهد .
سیاه بودن در آمریکا یعنی تلاش برای لبخند زدن وقتی که میخواهی بگریی . یعنی تلاش برای حفظ زندگی جسمانی در حالی که از نظر روانی مرده ای . یعنی رنج تماشای رشد و نمو فرزندانت در حالی که ابرهای پستی و فرودستی را در آسمان ذهن شان می بینی … یعنی اینکه بگذاری پاهایت را ببرند،آنگاه تحقیرت کنند چرا که افلیجی ! martin luther kings gravestone قانون قدیمی چشم در برابر چشم ، همه را در نهایت نابینا خواهد کرد .
شورش ، لایه زیرین سخن انسانی است که صدایش را نمیشنوند .
امنیتی که ما مدعی هستیم در ماجراجویی های خارج از خانه به دنبال آنیم ، در شهر های رو به زوالمان آنرا از دست خواهیم داد .
کمونیسم هرگز با بمب هسته ای تسلیم نخواهد شد . بهترین دفاع ما در برابر کمونیسم چیزی نیست جز اتخاذ رویکردی تهاجمی با هدف عدالت و نیکوکاری … ما باید … تلاش کنیم تا زمینه های فقز ، بی عدالتی و تبعیض نژادی را از بین ببریم .
من رویایی دارم ؛ روزی که مردم این سرزمین برخواهند خواست و روح عقایدشان را بازخواهند آفرید : ما این حقایق بدیهی را حفظ خواهیم کرد ؛ انسانها همه برابر آفریده شده اند .
من میخواهم برادر یک انسان سفید پوست باشم ، نه برادر خوانده اش .
ارزشهای اخلاقی اعتبار خود را از دست داده اند . برای انسان مدرن ، درست مطلق و غلط مطلق آن چیزی است که اکثریت جامعه انجام میدهد .
حداکثر توان یک انسان آن جایی نیست که او در موقعیت های راحتی و آسودگی قرار دارد ؛ بلکه زمانی است که او در موقعیت مبارزه و مجادله قرار دارد.
برای اینکه در برابر خداوند و وجدان خود رو سفید باشد ، یک انسان درستکار چاره ای ندارد جز اینکه از همکاری با سیستم شیطانی دست بردارد .
آزادی هرگز داوطلبانه از سوی حاکم مسلط یه شما داده نخواهد شد .
بهترین راهکار برای حل هر مشکلی ، از بین بردن علل پیدایش آن است .
هیچ چیز در دنیا از این دو خطرناک تر نیست : نادانی صمیمانه و وظیفه شناسی احمقانه .
بی عدالتی در هر جایی ، تهدیدی است برای عدالت ، در جای های دیگر .
من رویایی دارم ؛ روزی که بر تپه های سرخ جورجیا ، فرزندان بردگان سایق و فرزندان برده داران سابق ، قادر خواهند بود در کنار هم ، برادرانه ، بنشینند . … من رویایی دارم ، روزی که چهار فرزند کوچکم ، در جامعه ای زندگی نمایند که بر مبنای رنگ پوستشان مورد قضاوت قرار نگیرند ، بلکه ملاک سنجش آنها ماهیت شخصیت شان باشد .

منبع جملات : مایکروسافت انکارتا - پری میم

از عبور نوزاد از زیر فیل تا تیغ تیز بر حلقوم گوسفند

دیشب و از طریق سایت روزنامه تایم مطلع شدم که یکی از رسوم و باور های سنتی و البته مورد احترام مردم سری لانکا ، اینه که نوزادان تازه به دنیا اومده شون رو برای تبرک و رفع بلا از زیر فیل عبور میدهند .

تبرک با کمک فیل

برای مایی که در اتمسفر فرهنگی کاملن بیگانه و متفاوتی پرورش یافته ایم ، پذیرفتن این باور که ما با عبور دادن یک نوزاد از زیر یک فیل ، میتونیم تاثیری واقعی به روی سلامتی و زندگی اون داشته باشیم ، البته چیزی نیست که حتا جایی برای یک بحث علمی و منطقی داشته باشه چه رسد به اینکه دربست قبول بشه . اما چیزی که هست اینه که آیا مردم سری لانکا هم به این قضیه همینطور مینگرند ؟ آیا برای غالب مردم اون کشور این قضیه اینقدر بدیهی نیست که حتا لزومی به فکر کردن درباره اش رو حس نکنند ؟

گوسفند قربانی

و از اون مهمتر ، برای اندک روشن فکران سری لانکایی ، آیا این داستان اینقدر از کودکی و توسط خانواده و دوستان و جامعه تکرار و باز هم تکرار نشده که حتا اگر دلیل منطقی برای اون نداشته باشند ( و یا از اون هم بالاتر ، دلایلی برای رد اون هم داشته باشند ) باز هم در نهانگاه دلشون اون باور رو پذیرا باشند ؟
چدقر ما انسانهای ضعیفیم . چقدر ما انسانها به هم شبیه ایم . چقدر ما انسانها … ؛ هیچ دقت کرده اید ؟

پی نوشت - آیا شما هم جزو کسانی هستید که باور دارند کشتن گوسفند ( ریختن خون ) جلوی پای کسی که تازه از سفر دوری رسیده یا موفق به کار بزرگی شده باعث میشه از اون آدم رفع بلا بشه ؟

منبع عکس دوم: اینجا

 

داستان شگفت لوط و قومش ؛ روایت عهد عتیق

1- کتاب مقدس یهودیان – تورات – بی تردید حاوی نکات مبهم ، بغرنج و مرموز بسیاری است به طوری که هر کسی را نسبت به آنچه که براستی در آن دوران پر آشوب پیامبران پرشمار عهد قدیم رخ داده است کنجکاو میکند . این کتاب جاب اما در برخی موارد مواضعی را اتخاذ میکند که نه تنها با عقلانیت دینی – الاهی ، آنگونه که امروزه وجود دارد و پیروانی بسیار دارد (1) در تضادی آشکار قرار میگیرد بلکه در برخی موارد در ارائه توصیفاتی از رویداد های زندگی پیامبران تا جایی پیش میرود که کسی که با نگرش دینی برگرقته از قرآن ( به عنوان کتابی که بیشترین اشتراکات روایی را با تورات دارد ) بر آن بنگرد ، به احتمال بسیار زیاد با فراز هایی از آن مخالفت ورزیده و آنها را نه تنها غیر الاهی بلکه گمراه کننده و کفر آمیز خواهد دانست که از مشهور ترین این داستان ها میتوان به داستان آفرینش آدم و همچنین داستان لوط پیامبر اشاره داشت .

2- بنا بر عهد قدیم ، پس از آنکه لوط از هدایت قومش نا امید گشته ، اطمینان یافت که آنها دست از هم جنس خواهی و پرهیز از زنان برنخواهند داشت ( به ویژه پس از آنکه دانست ، آن قوم ، چشم طمع بر دو جوان زیبا و غریبه ای که یک شب مهمانش هستند دوخته ، تصمیم بر تجاوز به آنها گرفته اند ) ، از خداوند برای آنها تقاضای عذابی مهلک نمود و خداوند نیز کفار و فاسقان قوم او را نابود کرد که از آن جمله بودند همسر لوط (2) که به ستونی از نمک بدل گشت .(3)

3- میدانیم که لوط دخترانی داشت که در ماجرای تهاجم قومش ، آنها را در عوض دست شستن آنها از تجاوز به پسران زیبا رویی که مهمانش بودند ( لوط در آن زمان نمیدانست که آنان فرشتگان الاهی اند و مامور عذاب قوم )، به آن قوم بدکار پیشنهاد کرده بود (4) ، که البته میدانیم که آن پیشنهاد از سوی آنان رد شد : « ای برادران من (خطاب به قوم ) زنهار بدی مکنید . اینک من دو دختر دارم که مرد را نشناخته اند . ایشانرا الان نزد شما بیرون آورم و آنچه در نظر شما پسند آید با ایشان بکنید لکن کاری با این دو مرد ندارید زیرا که برای همین زیر سایه سقف من آمده اند . ( قوم ) گفتند : … الان با تو از ایشان بدتر کنیم … » (5)

 

لوط و دخترانش

4- پس از نزول عذاب الاهی و با توجه به انکه لوط و دخترانش تنها نجات یافتگان بودند ، دو دختر لوط ، به منظور حفظ نسل پدر پیامبر خود و اینکه گمان نمیبردند که انسان دیگری در دنیا زنده مانده باشد ، تصمیم گرفتند که با پدر خود همبستری نمایند و چون میدانستند که اینکار در هوشیاری وی میسر نیست ، چنین تصمیم گرفتند تا لوط را شراب بنوشانند ، چنان که حواس و مشاعرش کاملن زایل شود و در این حال از او فرزندانی بیاورند . کتاب مقدس اینگونه روایت میکند : « پس ( لوط) با دو دختر خود در در مغاره ( غار ) سکنی گرفت و دختر بزرگ به کوچک گفت : پدر ما پیر شده و مردی بر روی زمین نیست که بر حسب عادت کل جهان به ما در آید ( با ما همبستر شود ) . بیا تا پدر خود را شراب بنوشانیم و با او همبستر شویم تا نسلی از پدر خود نگاهداریم . پس در همان شب ، پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر بزرگ آمده با پدر خود همخواب شد و او( لوط ) از خوابیدن و برخواستن وی آگاه نشد . و واقع شد که روز دیگر ( دختر ) بزرگ به کوچک گفت : اینک دوش با پدرم همخواب شدم . امشب نیز او را شراب بنوشانیم و تو بیا و با وی همخواب شو تا نسلی از پدر خود نگاهداریم . آن شب نیز پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر کوچک هم خواب وی شد و او ( لوط ) از خوابیدن و برخاستن وی آگاه نشد . پس هر دو دختر لوط از پدر خود حامله شدند و آن بزرگ پسری زایید ، او را موآب نام نهاد و او تا امروز پدر موآبیان است و ( دختر) کوچک نیز پسری بزاد و او را بن عمی نام نهاد . وی تا بحال پدر بنی عمون است ….» (6)

(1) - میدانیم که به لحاظ منطقی ، کثرت معتقدین یک دیدگاه ، حجتی بر صحت آن دیدگاه نیست .
(2) - همسر لوط بنا بر برخی روایت ها همان کسی بود که قوم را نسبت به حضور دو پسر جوان زیبا روی ( فرشتگان الاهی ) در منرل لوط آگاه نموده بود .

(3) - تورات - سفر پیدایش – باب نوزده – آیه سی و ششم
(4) – علامه طباطبایی در المیزان بر این اعتقاد بودند که منظور از پیشنهاد دادن توسط لوط ، ازدواج کردن با ایشان بوده است و منظور از « آنچه در نظر شما پسند آید با ایشان بکنید » نیز همبستری بر خلاف عادت معمول است تا شاید رضایت آن قوم همجنس خواه جلب شود و از تجاوز به فرشتگان الاهی صرف نظر کنند .
(5) - تورات - سفر پیدایش – باب نوزده – آیات هفتم تا نهم
(6) - تورات – سفر پیدایش – باب نوزده - آیات سی ام تا سی و هشتم


منبع عکس : اینجا

درباره ی آتشکده های ایران چه میدانیم ؟ مقصر کیست ؟

 

 

 

آتشکده

 

1- بسیاری از کشور ها و ملل جهان که در طول تاریخ خود متاع چندانی برای عرضه و معرفی نداشته اند ، امروزه و در عصر به حاشیه رانده شدن قابلیت های سخت افزاری و ارزش یافتن فرهنگ و توانمندی های نرم افزاری ، میکوشند تا از داشته های فرهنگی سایر ملل جهان به هر شکل ممکن بهره جویند و افتخار و اعتباری بیش ار پیش بیاندوزند . شاید شاخص ترین نمونه ی استفاده ی بهینه از این راهبرد را بتوان در عملکرد کشور عزیز همسایه ی مان ترکیه به نظاره نشست آنجا که از بنا های برجای مانده از عصر تعلق خاک شان به امپراتوری رم به عنوان افتخارات کشور ترک ها نام میبرد و یا در جایی دیگر شاعری را که حتا یک شعر به زبان ترکی نسروده است را شاعری ترک مینامد .( دوستان توجه داشته باشند که این ، یک قضاوت اخلاقی درباره ی ترکیه نیست بلکه روایت گونه ای است از یک کنش مدیریتی ِدرست ، که الزامن میتواند همیشه بر حق نباشد ).

2- ایران سرزمینی است با قدمت هفت هزار ساله که تنها کمتر از هزار و چهارسد سال آن را عصر سلطه و نفوذ اسلام در بر میگیرد . متاسفانه رویکرد غالب در کشور ما طی سالیان اخیر این بوده است که اگر به انچه که اسلامی نیست و یا به نحوی وابستگی و پیوستگی – هر چند جزیی – با اسلام ندارد ، بها داده شود ، به معنای به چالش طلبیدن اسلام به عنوان پارادایم غالب ایران در عصر کنونی خواهد بود . از همین رو تمام آنچه که به پیش از هزار و چهارسد سال پیش متعلق بوده است بی توجهی معنا داری روا داشته شده است .

3- فرهنگ ماهیتی سیال دارد و هماره از حوزه پرفشار به سوی مکانهای کم فشار درجریان است . فرهنگ غربی با توجه به پیشرفت تگنولوژیکش ، همچنین با عنایت به تبلیغات رسانه ای گسترده ی پیرامونی اش ، در غیاب فرهنگ ایرانی – که به عمد در محاق رفته است – و در حضور برخی ناتوانی ها و سوء مدیریت ها در ارائه و پیاده سازی فرهنگ اسلامی ، فرصت را مغتنم شمرده و تازش گسترده و دامنه داری را به کشورباستانی ما آغازیده است . به عنوان نمود آشکار این روند میتوان به فراگیری خرده فرهنگ جشن ولنتاین در میان جوانان ایرانی و بیگانگی و نا آکاهی غالب آنان با همسنگ ایرانی آن یعنی همان آیین سپندار مذگان اشاره داشت .

 

 

آتشکده نیاسر

4- آتشکده ها پرستشگاه های نیاکان ما در ایران باستان بوده اند . قدمت آتشکده ها به زمانی بسیار دور تر از عصر زرتشت باز میگردد . آتشکده ها نخستین بار در دوران فراگیری آیین مهر پرستی – میتراییسم – در سرزمین ما بنا گشته و مورد توجه قرار گرفتند . از جمله مستندات این مدعا میتوان به نام دیگر آتشکده در آیین زرتشت اشاره داشت ؛ در ِمهر .
آتشکده های بسیاری در ایران بزرگ وجود داشته اند که همچنان تعداد بسیاری از آنها در ایران و پاره های جدا افتاده ی ایران فرهنگی به چشم میخورد که از مهم ترین آنها میتوان به آتشکده آذر گشسب در آذر آبادگان باختری ، آتشکده آذر برزین مهر در نیشابور و آتشکده کاریان در جنوب شیراز اشاره داشت .
پس از هجوم اعراب به ایران در عصر عمربن الخطاب ، طبیعتن با تمام نماد ها و نمود هایی که میتوانست ایرانی را به خود آورد که ایرانی است ، جدال افتاد و اتشکده ها نیز از این قاعده کلی مستثنا نبودند . این بنا های تاریخی ، هم به جهت قابلیت بازآفرینی اعتماد به نفس از هم گسیخته ی ایرانیان و هم به دلیل کفر آمیز انگاشته شدن شان از سوی اعراب ، آماج تخریب و تهاجم قرار گرفتند تا جایی که از بسیاری از آنان هم اکنون جز ویرانه ای بر جای نیست . لازم به گفتن نیست که بسیاری از آتشکده هایی که هم اینک بر جای اند و استوار ، بعد ها و پس از سالها ویرانی دوباره بر پا داشته شده اند .

شوربختانه ، ما ایرانیان به ویژه جوانان ، به طرز بیمار گونه ای عادت کرده ایم تمام ایرادات و کاستی های ناشی از کم کاری خود را حتا ، بر دوش دولت ها و حکومت ها بیاندازیم . نا آگاهی مفرط و دردناک جوانان ایرانی از پیشینه غنی و چندین هزار ساله ی فرهنگی خود نیز ازهمین دست مشکلات است که به راختی قابلیت افتادن بر دوش حکومت را داراست . اما آیا برای یک بار هم شده که از خود صادقانه بپرسیم که گیرم که از سوی دولت کوچکترین اقدامی برای بازشناسی آن دسته از داشته های فرهنگی مان که اسلامی نیست صورت نگرفته است ، آیا ما خود نیز نمیتوانستیم در این راه قدمی برداریم؟ آیا با وجود دریایی از اطلاعات مفید درجهان مجازی اینترنت ، برای برای نا آکاهی ما عذری پذیرفته است ؟ من که گمان نمیکنم

پی نوشت - برای آشنایی هر چند مختصر پیرامون آتشکده های ایران از این لینک بسیار مفید دیدن کنید . برای اطلاعات گسترده تر میتوانید به منابع موجود در پایان نوشته سر بزنید .

 

 

کلونینگ … راه رفتن به روی لبه تیغ

 

 

فکر می کنم دیروز بود که با چند لینک جالب علمی درباره موضوع همیشه داغ کلونینگ برخورد کردم . یکی از اونها خبر از ترکیب کردن دی ان ای سه انسان برای ساخت انسانی تازه میداد و دیگری هم خبر عجیب و ترسناکی بود درباره ترکیب دی ان ای انسان و حیوان در بریتانیا ( همچنین اینجا )
چیزی که در مورد این قبیل پژوهشهای علمی عادی شده موضع گیری سلبی محافل ذاتن محافظه کار چون کلیسای کاتولیک ه . نکته حایز اهمیت اما این ه که موضع گیری و نگاه نسل جوون – به عنوان کسانی که اختیار آینده دنیا به دستشون ه - نسبت به این قضیه چیه ؟

Sheep that have partially human livers, hearts, brains and other organs are shown here at the University of Nevada, in Sparks, Nev., on April 27.

حقیقت اینه که از اونجا که سابقه تاریخی موضع گیری های کلیسای کاتولیک ( به طور اخص ) و محافل مذهبی ( به طور اعم ) در برابر هر نوع نوآوری و حرف تازه ، چندان مثبت نبوده ، نسل جوان – که ذاتن با محافظه کاری مشکل داره - غالبن در این مورد خاص هم به شکل کلیشه ای جانب گروه نوآور و غیر محافظه کار رو میگیره . اما پرسش مهم اینه : آیا واقعن لازم نیست به این مساله خاص کمی عمیقتر فکر بشه و در مورد اون کلیشه ای قضاوت نشه ؟
آیا تابحال به این موضوع فکر کردین که اگه یک انسانی به شکل غیر جنسی و تنها با استفاده از سلولهای ” یک و تنها یک انسان” بوجود بیاد تکلیف اون ادم در این آشفته بازار زندگی چیه ؟ اون آدم ” حق ” داره خودش رو به چه کسی منتسب بدونه ؟ به اون انسانی که از سلول یا دی ان ای اون برای ساخت اون انسان تازه استفاده شده ؟ و یا دانشمندی که مسدولیت پروژه کلونینگ رو بر عهده داشه ؟ آیا به نظر شما زندگی اون آدم زیادی وحشتناک و رعب آور نخواهد بود ؟
میدونم که در جواب گفته خواهد شد که اینها فقط و فقط یه سری آزمایشه ! زیادی جدی گرفتی داستان رو و از اینجور حرفا . اما آیا تا بحال نشنیده اید درباره ی پروژه هایی که اول قرار بوده محدود به دیوار های بلند آزمایشگاههای فوق سری باشند اما به ناگاه سر از زندگی روزمره مردم درآوردند و تبدیل به فاجعه شده اند ؟
تازه این در مورد تولید و پرورش یک انسان از روی دی ان ای یک انسان دیگه است . آیا کسی هست که نسبت به عواقب ترکیب دی ان ای انسان و حیوان نگران نباشه ؟ از یاد نبریم ، موجودی که حاصل این ترکیب ه ( اگر آزمایش موفق باشه و زنده بمونه ) احتمالن بخش هایی از وجودش رو وامدار دی ان ای انسانی خودشه ؛ آیا او قراره مثل ما بفهمه ؟ و اگر بتونه بفهمه ، در این فرایند شناسایی خود و محیط پیرامونی اش ، اگر کشف کنه که نیمی از وجودش حیوان ه ، احتمالن چه واکنشی نشون میده ؟ مقولاتی چون حقوق ، وظایف ، نسبت های خانوادگی و اخلاقیات برای چنین موجوداتی چگونه تعریف میشه ؟
به یاد داشته باشیم که این نگرانی درباره ی امروز و فردا و سال آینده نیست ؛ بحث من درباره پنجاه و سد سال آینده است ؛ رمانی که کلونینگ حیوانات به امری
کاملن عادی بدل شده که تکنولوژی اون در اختیار بسیاری کشور ها هست و حالا رقابت بر سر کلونینگ انسانی و یا انسان – حیوانی شکل گرفته . آیا این مقولات به اون اندازه جدی نیستند تا برای اندیشیدن به اونها اندکی وقت بگذاریم ؟

مخلوق دکتر فرانکن اشتاین

پی نوشت – موقع نوشتن این چند خط ، بی اختیار یاد داستان غم انگیز دکتر فرنکن اشتاین اثر جاویدان مری شلی افتادم . احتمالن فیلم یا داستانش رو دیده یا خونده اید . در پلانی از روایت کنث برنگ از این داستان مشهور، یکی از استادان محافظه کار و بسیار خشک دانشگاه ، خطاب به دکتر فرنکن اشتاین جوان جمله ای رو میگه که بسیار جای اندیشه داره : « آیا وافعن معتقدی این چیز(ی که درست کردی ) برای این زندگی هیولا گونه اش از تو سپاسگزاره ؟ » * . سوال عمیقی ه تا حدی که باور دارم میشه ساعت ها درباره اش بحث کرد یا اندیشید .

*- Do you really believe this thing will thank you for its monstrous birth?

 

آرام چون بودا

بوداپروردگارا ! از تو آرامش میخواهم
آرامشی ژرف
آرامشی بی کران و عمیق
آرامشی آن سان که بودا داشت
با چشمانی به روی دنیا بسته
و قلبی که
هر چه پیوند با غیر توست گسسته
پروردگارا .. از تو آرامش میخواهم
آن سان که بودا داشت …

 

عکس از Sacred destinations

فرصت گرانبهای زندگی

لَحظه های آخر بسیار سخت می گذشتند . تنفس براش سخت شده بود . تب ش خیلی بالا رفته بود ؛ بدنش خیس عرق شده بود ، سرفه خشک رهاش نمیکرد ، حالت تهوع شدید داشت ، تو فرو بردن آب دهنش هم مشکل پیدا کرده بود ، حتا گاهی با خودش میگفت : ” نکنه همین آب دهن حقیر ، قراره باعث مرگ رقت بار من بشه ؟ ” تموم بدنش درد میکرد … استخوناش ، عضلاتش ، سرش … ، حتا چشماش هم درد و سوزش داشتن . چشمای دردناکش رو به زحمت به دور تخت گردوند . به اطرافش که نگاه میکرد ، به هر گوشه ی اتاق که نظر مینداخت ، یه چیز گرانبها اما بی استفاده ای رو می دید ؛ تابلو های نفیس و اصل نقاشی ، قالی های دستباف ابریشمی ایرانی ، ظروف گرانبهای چینی اصل ، درختچه های مینیاتوری ژاپنی ، عصا ها و تپانچه های جواهر نشان هندی ، مجسمه های مرمری ایتالیایی … دیدن اون همه اشیاء گرانبها اما بی فایده ، حالشو به هم میزد . از شدت تنفر چشماش رو بست . با بستن چشم ها ، نمایش دیگه ای آغاز شد ؛ کارگرایی که به جرم تقاضای حق و حقوقشون یه تیپا زده بود و اخراجشون کرده بود ؛ بچه های بی سرپرست و خیابون خوابی که به جای سکه ای سیاه ، ضربه ای از عصای آبنوس جواهرنشان رو حواله تن نحیفشون کرده بودند ؛ بیوه زنانی که به قصد تامین قوت لایموت بچه هاشون ، مجبور به بیگاری جنسی شون کرده بود ؛ دوستانی که در عالم دوستی ، از هستی شون ، ساقط کرده بود و حتا خواهر وبرادران کوچکتری که سهم الارث شون رو ، به نیرنگ و حیله نداده بود و بدبختشون کرده بود ! نمایش با چشمان بسته ، به مراتب تلخ تر از پرده ی پبشین نمایش بود . از هراس دیدن صحنه های زشت تر ، چشماش رو به سختی باز کرد .
تو خلوت دل ، با خودش گفت : چه میشد … راستی چه میشد اگه ذره ای ، آره فقط ذره ای از صحنه های دردناک نمایش دوم رو ، با کمک گوشه ی کوچیکی از صحنه های تنفر برانگیز نمایش اول ، از بین برده بودم ؟ در اون صورت ، هر دونمایش چقدر زیبا تر ، یا دست کم ، قابل تحمل تر میشدن . راستی چی میشد به جای اونکه با عصای آبنوس جواهر نشان ، به سر اون طفل های معصوم و یتیم خیابونی میزدم ، دل کوچبکشون رو ، با پول خوردهای ته جیبم شاد میکردم ؟
چی میشد اگه به جای اونکه ، اون بیوه زنان بد بخت رو ، بالاجبار و با چشمای اشکی به بستر میبردم ، زندگی همه ی شون را ، با فروش تنهای یکی از اون جواهرات درخشان ، تا مدت ها غرق نور و سرور میکردم ؟ این ها سوال هایی بودند که دیوونه اش میکردن …. آخه هر چی که فکر میکرد ، واسه شون جوابی یا لااقل توجیهی پیدا نمی کرد . در چنین لحظه هایی بود که تبش بالا می رفت ، گلوش خشکتر میشد و سوزش چشماش و درد اندامش شدت میگرفت .
اگر اون یه ذره اعتقاد ِ به زندگی ِ پعد از مزگ رو که از دوران کودکی براش باقی مونده بود با خودش نداشت ، بی تردید الان زمانی بود که باید آرزوی مرگ میکرد ، تا از شر این همه عذاب رها بشه … اما افسوس و صد افسوس که توی عمق وجودش یه تردیدی بود . تردیدی که مث یه موش حریص ، ریسمان پوسیده ی امیدش رو با سرعت هر چه تمامتر میجوید که ” نکنه زندگی پس از مزگ واقعیت داشته باشه ؟ وای به حال من اگه قرار باشه حساب و کتاب بشم ! ” همین فکر مزاحم بود که باعث میشد فوری آرزوی مرگ رو پس بگیره و نرجیح بده همه ی اون درد ها و ناراحتی ها و فشارها رو تحمل کنه اما آرزوی مرگ نکنه ! زمان براش کند تر از هروقت دیگه ای میگذشت ؛ درد ، بیماری ، عذاب وجدان ، ترس از مرگ و احساس بی حاصلی ، آنچنان در محاصره گرفته بودنش که به معنی واقعی کلمه ، مستاصل شده بود . نه راه پس داشت نه راه پیش … دیگه جدی جدی به تنگ اومده بود . از ته دل آرزو میکرد که ای کاش میتونست از این بستر مرگ پاشه … ، از ته دل آرزو میکرد که یک روز ، فقط یک روز از دست این عفریت بیماری وحالت احتضار رها بشه ، چرا که برای اون دیگه الان یک روز ، یک روز نبود ؛بلکه 24 ساعت بود ، 1440 دقیقه بود ، 86400 ثانیه بود ، ثانیه هایی که حالا دیگه معنای ارزش و بهای تک تکشون رو با ذره ذره وجودش حس میکرد …. اما چه سود که این آرزویی نشدنی بود ؛ چیزی که واقعیت داشت ، تب 40 درجه بود و درد استخون و عضلات و وقلب و تنگی نفس و خیل عظیمی از انسانهای بدبختی که هستی شون رو به نیستی بدل کرده بود …. دیگه درد به حد اعلای خودش رسیده بود ، آب دهنش توی گلوش گیر کرده بود و پایین نمیرفت ، دیگه لحظه های آخر بود ، نفـس ها و نبض ها برای زدن آخرین ضربه رقابت میکردند ، درد ، تب ، سوزش ، نفس تنگی ، … ، سخت ترین جون دادن ممکنه رو داشت تجربه میکرد ، صدای قلبش رو میشنید ، انگار داشت آخرین ضربه ها رو میکوبید شمارش معکوس شروع شده بود : ده ، نه ، هشت …. تیر شدیدی توی قفسه سینه اش حس کرد ، چهار ، سه ، دو و …. و پایان !
همه چی تموم شده بود …
برای لحظاتی سکوت مطلق بر همه جا حکم فرما بود … از دور دست ها ، نور ضعیف اما زیبایی رو حس میکرد که انگار داشت تلاش میکرد وارد مغرش بشه ، تردید داشت که این نور واقعی باشه ، زیبا تر از اونی بود که انتظارشو داشت ، جرات نداشت چشاشو باز کنه ، میترسید با باز کردن چشماش اون نور زیبا رو هم از دست بده ، لحظات به آرامی میگذشتن ، کم کم وجود نور زیبا رو باور کرد ، آروم آروم گوشه ی چشمش رو باز کرد ، تا ببینه اون نور زیبا از کجا میاد …. باور کردنش برای خودش هم سخت بود ، اون نور از جایی جز پنجره اتاقش ، تو طبقه فوقانی ویلاش توی کوهستان نبود …. خورشید داشت نوید شروع یه روز تازه رو میداد . زندگی هنوز تموم نشده بود . او هنوز فرصت داشت ؛ فرصت گرانبهای زندگی .

ندانم کجا دیده ام در کتاب …

 

دو شب پیش بی اختیار هوس سعدی خوندن به سرم زد . حدود دو ساعتی رو درگلستان و بوستان خوش بوی و زیبای این حکیم فرزانه چرخیدم .جالب اینه که اصلن متوجه گذشت زمان هم نبودم و وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم دو ساعت گذشته ! حکایت های مختلفی رو از این دو کتاب ( شاید بهتر باشه بگم این دو گنج بی همتا ) مطالعه کردم . یکی از اونهاییش که خیلی به دلم نشست حکایتی بود درنکوهش بی عدالتی و رفتار غیر منصفانه کسی که قدرت آسیب رسوندن به دیگری رو داره . به بیان ساده تر اینکه چقدر بده ما انسانها درقضاوت هامون در باره دیگران انصاف رو رعایت نکنیم و به اونها ضربه بزنیم .
سعدی ، همونطوری که از نابغه ای چون او انتظار میره ، این موضوع رو به شیوا ترین شکل ممکنه ، و با ذکر حکایتی عجیب نقل میکنه ؛ حکایت مردی که به خواب میره و در خواب با فرشته ای زیبا روی مواجه میشه که ابلیس نام داره. گوشه ای از این حکایت رو بخونید :

ندانم کجا ديده‌ام در کتابیکی از نقاشی های داخلی بوستان سعدی - 1945
که ابليس را ديد شخصی به خواب

به بالا صنوبر، به ديدن چو حور
چو خورشيدش از چهره می ‌تافت نور
فرا رفت و گفت: اي عجب، اين تويي ؟!
فرشته نباشد بدين نيکويي !
تو کاين روی داری به حسن قمر
چرا در جهاني به زشتی سمر؟
چرا نقش بندت در ايوان شاه

دژم روی کرده ا‌ست و زشت و تباه؟
شنيد اين سخن بخت برگشته ديو
بزاری برآورد بانگ و غريو
که ای نيکبخت اين نه شکل من است

وليکن قلم در کف دشمن است
مرا همچنين نام نيک است ليک

ز علت نگويد بدانديش نيک

پی نوشت : تصویر این یادداشت ، یکی از نقاشی های یک جلد بوستان سعدی قدیمی ( چاپ سال 1945 میلادی ) است که از کتابهای پدرم است . به نظرم دیدنش خالی از لطف نبود برای همین براس شما اسکن ش کردم