چرا ما ایرانیان ، اعراب را تازی نامیدیم ؟

تازی ! واژه ای که در بسیاری از نوشتار ها اشاره دارد به مردمان همسایه ی ما یعنی اعراب . اگر با متون دینی و تاریخی ، در گستره ای فراتر از کتابهای درسی خود برخورد داشته اید ، حتمن با واژه ی تازی آشنایید. پس از انقلاب اما این واژه ، از آنجا که در زبان فارسی به گونه خاصی از تیره سگ سانان نیز اشاره دارد ، به عنوان تلاشی برای کمرنگ کردن برخی احساسات ضد عربی در میان مردم ایران ، در متون درسی و رسمی استفاده نشده است . ار دیگر سوی ، بیشتر ِکسانی که به دلایلی کینه نژآدی نسبت به اعراب در خود حس میکنند از این واژه ، به صورت پررنگتر سود میبرند .
خوب به خاطر می آورم که چندی پیش دوست نوجوانی که علاقمند به مطالعه متون تاریخی است از من پرسید که آیا این تازی که به اعراب میگوییم نوعی دشنام است ؟
اما براستی تازی چیست و ریشه این نامگذاری کجاست ؟
همچون بسیاری از واژگان تاریخی و کهن دیگر ، زبانشناسان برای این وازه نیز ریشه های گونه گونی شناسایی کرده اند که براستی مشخص نیست کدامیک از اینان نخستین عامل برای این نامگذاری بوده است .
در فرهنگ های قدیمی آنندراج و انجمن آرا در برابر واژه ی تازی چنین آمده است که بهانه ی نامگذاری تازی آن است که فرزانه بهرام ( = بهرام ِخردمند ) پسر فرزانه فرهاد ِ تاز ، نام یکی از پسران سیامک بوده است که تازیان از نسل اویند و از بعضی از تواریخ نیز چنین معلوم میشودکه تاز پسر زاده ی سیامک پسر میشی پسر کیومرث بوده و پدر جمله ی عرب است و نسبت تمام عرب به تاز میرسد چنانکه نسبت تمام عجم به هوشنگ شاه میرسد.
اما در سراج اللغات اینگونه آمده است که از آنروی به اعراب تازی میگویند که اعراب در اوایل اسلام در ایران تازش و تاراج بسیار میکرده اند.
برخی دیگر از زبان شناسان نیز بر این باورند که تازی اصلن به معنای چادرنشین است . دلیل این ادعا معنای واژه ی تاژ و تاز به معنای چادر و خیمه است . این اندیشمندان واژه ی تازی را در برابر دِه گان ( دهقان ) میدانند که واژه نخست به معنای چادر نشین و مهاجر و دیگری به معنای یکجا نشین و روستایی است . ( جهان را دیده ای و آزمودی ، شنیدی گفته ی تازی و دهگان ، ناصر خسرو ) بر این اساس ، واژه تازی در آغار نامی عام برای چادرنشینان بوده است که بعد ها معنای خاص تری یافته است که همانا نام قوم چادر نشین عرب است. در زبان چینی نیز هم اکنون اعراب را تاش خواننده که تغییر شکل یافته همان تاژ یا تاز پارسی است و این نشان میدهد که چینیان نخستین بار اعراب را بوسیله ایرانیان دریانورد و بازرگان شناخته اند .
اما نظر شادروان ملک الشعرای بهار نیز در این زمینه شنیدنی است . ایشان در کتاب گرانسنگ سبک شناسی چنین آورده اند که ایرانیان از قدیم به غیر ایرانیان ( بیگانگان ، غیر فارسی زبانان ) تاچیک یا تاژیک میگفته اند همچنانکه یونانیان به غیر یونانیان بربر و اعراب به غیر عرب ، عجم میگفته اند .اما این واژه در زبان دری تازه ، تازی تلفظ شد و رفته رفته اختصاص به اعراب یافت . ولی در توران و ماوراالنهر گویش قدیم باقی ماند و همچنان به بیگانه و غیر خودی تاچیک میگفتند .بعد ها و پس از مهاجرت ترکان از سمت ترکستان چین به سوی خاورمیانه و آمیختگی ترکان آلتایی با فارسی زبانان آن سامان ، واژه پارسی تاچیک به همان معنای پیشین ( بیگانه ، غیر خودی ) وارد زبان ترکی شد و ترکان ، فارسی زبانان آن دیار را تاچیک ( یعنی غیر خودی ، غیر ترک ) خواندند . ترکیب ترک و تاجیک نیز که در ادبیات آن دوران رواج یافت در اصل به معنای ترک و غیر ترک ( فارس ، عرب ) است .
اما در کنار این ریشه های پارسی که برای واژه تازی یافته شده است ، برخی نیز تازی را شکل فارسی شده ی طایی (منسوب به قبیله طی ) دانسته اند چنانکه رازی منسوب به ری است و این به سبب شهرت و خوشنامی و برجستگی قبیله ی طی* یوده است . در تاریخ مشابه این نامگذاری بسیار دیده شده است چنانکه ما ایرانیان ، کشور هلاس را به نام مشهورترین ِ قبیله های آن ، یونیام ، یونان خوانده ایم ودیگران نیز در مورد ما چنین کرده اند ؛ یونانیان ، ایران را پرسیا خوانده اند و اعراب فرس ( تعمیم جزء ِبرجسته تر به کل )

* فرزانه ی فقید دکتر محمد معین در حاشیه ی برهان و در توضیح مورد توجه بودن قبیله طی نزد ایرانیان چنین آورده است که این قبیله ای بوده است از قوم عرب که در یمن میزیسته اند و سرزمین یمن نیز از زمان نوشیروان دادگر ، جزو پادشاهی ایران بوده است از همین رو عرب را به نام قبیله ای مینامیده اند که در آن دیار میزیسته اند.

منابع :
دهخدا ، علی اکبر ، لغت نامه ( زیر نظر دکتر محمد معین و دکتر سید جعفر شهیدی ) ، انتشارات دانشگاه تهران ، 1373
بهار ، محمد تقی ، سبک شناسی ، انتشارات امیرکبیر ، تهران 1369

سد یا صد ، تا کی باید غلط بنویسیم ؟

بار ها شده است دوستان و عزیزانی بر نگارنده نسبت به نگارش واژه های 100 و 60 به شکل سد و شست خرده گرفته اند . برخی دیگر نیز این نگارش ناآشنا را نشان از اشتباهی سهوی نگارنده دانسته اند .
محض اطلاع این هر دو گروه عزیز و گرامی عرض میکنم که حرف ص ( با نام صاد ) از حروف ویژه زبان عربی است در نتیجه تنها و تنها اختصاص به واژگان زبان عربی دارد . واژه سد ( = 100 ) اما واژه ای پارسی است و بسیار پیش از ورود تازیان به ایران در زمان حمله خلیفه دوم ، عمربن خطاب ،نیز در ایران زمین  کاربرد داشته است . تنها در سده های اخبر ، به ویژه در دوران قاجار و پس از آن ، که فرهنگ عربی گرایی در میان نویسندگان ایرانی بسیار گسترش یافت ، برخی به اصطلاح متکلمین برای نشان دادن سواد ، دانش و فضل خود ، آغاز به استفاده پررنگتر از واژه های عربی کردند . در این رهگذر برای برخی واژگانی که مشابه هایی در زبان های دیگر ( بویژه عربی ) داشتند نیز نگارش هایی دیگر برگزیدند که از آن جمله بودند شماره ی سد و شست که به دلیل تشابه شکلی با واژه های عربی سد ( = بندآب ) و واژه پارسی شست ( = انگشت نخست دست ) به شکل صد و شصت نگاشتنه شدند. این اما غلطی است مصطلح که نه به باور من ِ کمترین ، بلکه به نظر استاد فقید سعید نفیسی در کتاب « در مکتب استاد » باید و شاید که به دست خود ما ایرانیان ، که کاربران این واژگانیم ، اصلاح گردد .

پی نوشت یکم – این فراخوانش به درست نویسی ، بی تردید هیچ ارتباطی با نگارش برخی وازه هایی که از زبان عربی وارد زبان ما شده اند ندارد . برخی دوستان اصرار دارند که واژه هایی که تعلقی به زبان فارسی ندارند را با نگارش فارسی بنویسند بدین صورت که به عنوان نمونه واژه ی « مخصوص » را به شکل « مخسوس » بنویسند . من اما شخصن معتقد به این کار نیستم بلکه معتقدم ورود واژه های بیگانه باعث تقویت و گسترش هر زبانی میگردد که زبان فارسی نیز از این قاعده مستثنا نیست . ناگفته پیداست ، داستان درست نویسی واژه های پارسی سره ، چون سد و شست از تغییر نگارش واژه ای اساسن عربی چون مخصوص و صلاح و … به کلی جداست .

پی نوشت دوم – واژه سد در واژه های ترکیبی نیز در زبان فارسی به شکل درست خود به کار رفته است که از آن جمله میتوان به واژه سده ( = قرن ) و همچنین دویست ( = دوسد ) اشاره داشت .

به احـترام مـردی که رویـایـی داشت : مارتـیـن لـوتـر کـینگ ( 1929 - 1968 )

martin luther king

برای مارتین لوتر کینگ ، همیشه و از سالهای نوجوانی - که برای بار نخست با ایشان و افکارشان آشنا شدم - احترام و ارزش قائل بودم از همین رو تصمیم داشتم ، حال که این رسانه ی کوچک - گاه نوشته های آریوبرزن - را در اختیار دارم ، درباره اش چیزی بنویسم و ادای دینی نمایم به روح بزرگش . اما راستش را بخواهید با کمی جستجو دریافتم که درباره زندگی ، شخصیت و فعالیتهای اجتماعی – مدنی دکتر کینگ ، به زبان فارسی بسیار نوشته شده است و منابع بسیاری نیز در این ارتباط در دست است و نوشتن دوباره ی آنچه دیگران نوشته اند- بیوگرافی و وقایع نگاری زندگی - را صلاح ندانستم ، پس تصمیمی دیگر گرفتم : بر آن شدم تا تعدادی از فراز ها و جملات مشهور این کنشگر نام آور حقوق مدنی و مبارزه با نژاد پرستی را برای شما خواننده ی گرامی نقل نمایم تا هم سخن ِدوباره نگفته باشم و هم حرفی تازه تر در فضای وبلاگستان پارسی زده باشم . آنچه در پی می آید ، برگردانِ فارسی برخی از فراز های مشهوری است که دکتر مارتین لوتر کینگ در طول زندگی کوتاه خویش بر زبان رانده است :

امروز دیگر انتخاب ما از میان خشونت و عدم خشونت نیست ؛ امروز یا باید عدم خشونت را برگزینیم یا نیستی را .
عدم خشونت یک سلاح پرتوان و منصف است . سلاحی یگانه و منحصر به فرد در طول تاریخ ؛ سلاحی که می برد ولی مجروح نمیکند. عدم خشونت سلاحی است که به حمل کننده اش شرافت می بخشد و شمشیری است که شفا میدهد .
سیاه بودن در آمریکا یعنی تلاش برای لبخند زدن وقتی که میخواهی بگریی . یعنی تلاش برای حفظ زندگی جسمانی در حالی که از نظر روانی مرده ای . یعنی رنج تماشای رشد و نمو فرزندانت در حالی که ابرهای پستی و فرودستی را در آسمان ذهن شان می بینی … یعنی اینکه بگذاری پاهایت را ببرند،آنگاه تحقیرت کنند چرا که افلیجی ! martin luther kings gravestone قانون قدیمی چشم در برابر چشم ، همه را در نهایت نابینا خواهد کرد .
شورش ، لایه زیرین سخن انسانی است که صدایش را نمیشنوند .
امنیتی که ما مدعی هستیم در ماجراجویی های خارج از خانه به دنبال آنیم ، در شهر های رو به زوالمان آنرا از دست خواهیم داد .
کمونیسم هرگز با بمب هسته ای تسلیم نخواهد شد . بهترین دفاع ما در برابر کمونیسم چیزی نیست جز اتخاذ رویکردی تهاجمی با هدف عدالت و نیکوکاری … ما باید … تلاش کنیم تا زمینه های فقز ، بی عدالتی و تبعیض نژادی را از بین ببریم .
من رویایی دارم ؛ روزی که مردم این سرزمین برخواهند خواست و روح عقایدشان را بازخواهند آفرید : ما این حقایق بدیهی را حفظ خواهیم کرد ؛ انسانها همه برابر آفریده شده اند .
من میخواهم برادر یک انسان سفید پوست باشم ، نه برادر خوانده اش .
ارزشهای اخلاقی اعتبار خود را از دست داده اند . برای انسان مدرن ، درست مطلق و غلط مطلق آن چیزی است که اکثریت جامعه انجام میدهد .
حداکثر توان یک انسان آن جایی نیست که او در موقعیت های راحتی و آسودگی قرار دارد ؛ بلکه زمانی است که او در موقعیت مبارزه و مجادله قرار دارد.
برای اینکه در برابر خداوند و وجدان خود رو سفید باشد ، یک انسان درستکار چاره ای ندارد جز اینکه از همکاری با سیستم شیطانی دست بردارد .
آزادی هرگز داوطلبانه از سوی حاکم مسلط یه شما داده نخواهد شد .
بهترین راهکار برای حل هر مشکلی ، از بین بردن علل پیدایش آن است .
هیچ چیز در دنیا از این دو خطرناک تر نیست : نادانی صمیمانه و وظیفه شناسی احمقانه .
بی عدالتی در هر جایی ، تهدیدی است برای عدالت ، در جای های دیگر .
من رویایی دارم ؛ روزی که بر تپه های سرخ جورجیا ، فرزندان بردگان سایق و فرزندان برده داران سابق ، قادر خواهند بود در کنار هم ، برادرانه ، بنشینند . … من رویایی دارم ، روزی که چهار فرزند کوچکم ، در جامعه ای زندگی نمایند که بر مبنای رنگ پوستشان مورد قضاوت قرار نگیرند ، بلکه ملاک سنجش آنها ماهیت شخصیت شان باشد .

منبع جملات : مایکروسافت انکارتا - پری میم

نفض کپی رایت در سه پرده

پرده یکم – مقاله ISI استاد شناخته شده ی یکی از دانشگاههای کشور در یک نشریه معتبر علمی بین المللی پذیرفته و چاپ میشود . طبیعتن خبر این موفقیت تاریخی ! ( که سندی دیگر بر فتح قله های یپشرفت و پرچمداری قافله دانش بشری توسط ما در عصر حاصر است ) در محافل و رسانه های داخلی بازتاب می یابد . پس از چندی اما ، استادی اسراییلی مدعی میشود که مقاله ی مزبور ، پیشتر توسط وی ، در یک نشریه بین المللی دیگز به چاپ رسیده است . او شکایت میکند . پی گیری میشود و در نهایت محافل عامی به این نتیجه میرسند که مقاله ی موفق به کسب جایزه ، کپی همان مقاله ی دانشمند اسراییلی است . کوچکترین پی گیری در محافل داخلی برای تنبیه استاد ایرانی صورت نمیگرید و همه ی تقصیر ها به گردن دانشجوی دکترایی که مقاله ی مزبور را تبدیل به احسن ! کرده ، به عنوان حاصل پژوهشهای خود نحویل استاد داده است می افتد . خبر این رسوایی در هیچ رسانه ای درج نمیشود ( شاید به این دلیل که یک سوی داستان اسراییلی است ) تنها برخورد ناخوشایند با این استاد ، نگاه های سنگین و همراه با نیشخند دانشجویان ( و شاید هم همکاران ) در محیط دانشکده است .

کپی رایت

پرده دوم – تلویزیون را روشن میکنم . آنونس فیلم بسیار جدید و در حال اکران هیچ کشوری برای پیرمرد ها نیست از تلویزیون پخش میشود . کانال را عوض میکنم . مسابقه فوتبال بین دو تیم خارجی به صورت زنده در حال پخش است . اصلن حوصله ی تماشای فوتبال را ندارم پس تصمیم به عوض کردن کانال میگیرم . آنچه برایم جلب توجه میکند اما ، آرم محو شده ی یک شبکه ماهواره ای در گوشه صفحه تلویزیون توسط صدا و سیما ست که امتیاز قانونی پخش مسابقه را نخریده است و از حاصل تلاش آن شبکه بهره مند میشود!

پرده سوم – غروب است و خسته ، در حال برگشت به خانه ام . جوانی در کنار خیابان ایستاده است و کیفی سیاه رنگ بر دوش دارد . در دستانش مشتی دی وی دی است . قیافه من را که میبیند صدا میزند : « دی وی دی های روز دارم . کیفیت بالا ، غیر پرده ای ، زیر نویس فارسی »  به سمتش میروم . میپرسم : « لیست داری ببیینم ؟ » پاسخ منفی است . توضیح میدهد « برام دردسر میشه اگه لیست بزنم ، چون دیگه نمیتونم بگم که فیلما برا خودمه و فروشنده نیستم وقتی گیر بیفتم » . نمیدانم این ادعایش و تحلیش تا چه اندازه منطقی است و در مواقع لزوم کارآمد . فیلم ها را دسته دسته از ساک در می آورد تا ببینم . همین که در حال چک کردن فیلم ها هستم ، زیر چشمی به پسر نگاه میکنم . اضطراب دارد و چشمانش دائمن اطراف را می پاید چرا که او یک « راهزن فرهنگی » است و قانون ، دیر یا زود ، با او برخورد خواهد کرد .

عقلانیت سیاسی و تخریب مدیران سیاسی پیشین

1- سناتور برک اوباما کاندیدای تغییر طلب و دموکرات ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا ، روز جمعه نسبت به نحوه ی بازتاب و تفسیر اظهارات مشاور مذهبی اش ، جرمیا رایت ، درمورد سیاست های کلان دولت ایالات متحده شدیدن انتقاد کرد ( + ) . سناتور اوباما نحوه ی انعکاس نظرات این مشاور مذهبی را که طی آن دولت ایالات متحده متهم به گسترش تروریزم تحت پوشش اِعمال واکنش های متناسب ، پس از تهاجم 11- 9 شده بود را غیر قابل پذیرش و نا بخشودنی دانست . سناتور اوباما بی تردید آگاه است که اتخاذ موضعی اینچنین تند در برابر انعکاس آن فراز خاص ازگفته های رایت ، معنایی جز حمایت ضمنی از سیاستهای اعمال شده از سوی نئوکانها به نمایندگی جرج بوش طی هفت سال گذشته ندارد . جرمیا رایت ، مشاور مذهبی اوباما و کشیش کلیسای مسیحی ترینیتی که آن سخنان چالش بر انگیز منسوب به اوست ، همان کسی است که اوباما را به مسیحیت وارد کرد ، ازدواج او را رسمیت بخشید ، دختران او را غسل تعمید داد و در نهایت الهام بخش عنوان کتابش ” شهامت ِ آرزو کردن ” شد .

2- سناتور اوباما – همچون رقیبش سناتور کلینتون – نیک میداند که عالم واقعیات سیاسی با ایده آل هایی که در نوشته های برخی فلاسفه سیاسی ایده آلیست میخوانیم و میبینیم بسیار متفاوت است ، پس با پرهیز از کشیدن خطی قرمز بر عملکرد دولتی که پر انتقاد ترین رفتار ها را در میان دولتهای سالهای اخیر ایالات متحده داشته است و اعمال سیاستی محافظه کارانه در قبال آن ، پیشاپیش ، راه را بر سرازیر شدن آماج انتفاد های آتی بر خود و دولت احتمالی اش مسدود میکند . او به خوبی میداند که هر ” چرا ” یی که امروز در برابر پرزیدنت بوش و مردانش قرار دهد ، فردا باید خود در برابر آن پاسخ گو باشد .

پرچم ایالات مت�ده آمریکا

3- پروفسور کنث والتز ، از اندیشمندان بنام نو واقعگرا ، با قرار دادن مرکز و بنیاد تثوری اش بر« ساختار نظام سیاسی » ، عملن موجودات انسانی را از مرکز تصمیم سازی به حاشیه رانده و نقش پایین دستی برای آنان تعریف میکند . پروفسور والتز، که از برجسته ترین نظریه پردازان روابط بین الملل است ، بر این اعتقاد است که رهبران و مدیران دولتها و رژیم های سیاسی ، اعضای پیکره ی سامانه ی بزرگی به نام دولت اند و در غالب موارد ، منطق تصمیم گیری به گونه ای است که رهبران مجبور به تبعیت از ساختار و راه حل های ارائه شده توسط آنند .
بر این مبناست که اتخاذ رویکردی محافظه کارانه از سوی کاندیدا های دموکراتی چون اوباما و کلینتون ، در برابر عملکرد پرزیدنت جرج بوش و همفکران نئوکانش ، در قبال موضوعاتی چون تهدیدات امنیتی تروریسم ، حمایت استراتژیک از اسراییل ، تاکید بر ادامه ی حضور نظامی آمریکا درعراق و در نهایت اتخاذ مواضعی چالشی در برابر جمهوری اسلامی ، تاویل و تفسیر میشود ..

4- یکی از بنیادی ترین مشکلاتی که کشور های جنوب از آن رنج میبرند ، فقدان وجود رایطه ای نظام مند و پویا ، میان مراکز تولید دانش با مراکز مصرف آن در این کشورهاست . این مشکل را میتوان درعرصه هایی چون صنعت و فرهنگ به وضوح به تماشا نشسته ، لمس کرد . اما بی تردید یکی از شاخص ترین نمود های این معضل تاریخی ، عدم وجود ارتباط ارگانیک میان کانون های علمی – فکری در حوزه سیاست با تصمیم سازان این عرصه خطیر وبه تبع آن ، فقر ِ اندیشه ی سیاسی در پس پشت فرایند تصمیم گیری ها در عرصه های گوناگون کنش سیاسی است .این البته توقع نا بجا و غیر منطقی است که سیاستمداران ، خود ، عالم و اندیشمند دانش سیاست به معنای آکادمیک آن باشند ، اما عرف معمول – به ویژه در کشور های مدرن - این است که مشاورانی و یارانی در کنار سیاستمداران باشند که برای آنها از واقعیات عالم سیاست گفته ، برخی از آزموده ها و تجربه های تاریخی بشری را بازگو کنند تا احیانن سیاستمداران کم تجربه ، آزموده را دوباره نیازمایند و دست به اختراغ دوباره چرخ و کشف مجدد آتش نزنند .



درباره ی آتشکده های ایران چه میدانیم ؟ مقصر کیست ؟

 

 

 

آتشکده

 

1- بسیاری از کشور ها و ملل جهان که در طول تاریخ خود متاع چندانی برای عرضه و معرفی نداشته اند ، امروزه و در عصر به حاشیه رانده شدن قابلیت های سخت افزاری و ارزش یافتن فرهنگ و توانمندی های نرم افزاری ، میکوشند تا از داشته های فرهنگی سایر ملل جهان به هر شکل ممکن بهره جویند و افتخار و اعتباری بیش ار پیش بیاندوزند . شاید شاخص ترین نمونه ی استفاده ی بهینه از این راهبرد را بتوان در عملکرد کشور عزیز همسایه ی مان ترکیه به نظاره نشست آنجا که از بنا های برجای مانده از عصر تعلق خاک شان به امپراتوری رم به عنوان افتخارات کشور ترک ها نام میبرد و یا در جایی دیگر شاعری را که حتا یک شعر به زبان ترکی نسروده است را شاعری ترک مینامد .( دوستان توجه داشته باشند که این ، یک قضاوت اخلاقی درباره ی ترکیه نیست بلکه روایت گونه ای است از یک کنش مدیریتی ِدرست ، که الزامن میتواند همیشه بر حق نباشد ).

2- ایران سرزمینی است با قدمت هفت هزار ساله که تنها کمتر از هزار و چهارسد سال آن را عصر سلطه و نفوذ اسلام در بر میگیرد . متاسفانه رویکرد غالب در کشور ما طی سالیان اخیر این بوده است که اگر به انچه که اسلامی نیست و یا به نحوی وابستگی و پیوستگی – هر چند جزیی – با اسلام ندارد ، بها داده شود ، به معنای به چالش طلبیدن اسلام به عنوان پارادایم غالب ایران در عصر کنونی خواهد بود . از همین رو تمام آنچه که به پیش از هزار و چهارسد سال پیش متعلق بوده است بی توجهی معنا داری روا داشته شده است .

3- فرهنگ ماهیتی سیال دارد و هماره از حوزه پرفشار به سوی مکانهای کم فشار درجریان است . فرهنگ غربی با توجه به پیشرفت تگنولوژیکش ، همچنین با عنایت به تبلیغات رسانه ای گسترده ی پیرامونی اش ، در غیاب فرهنگ ایرانی – که به عمد در محاق رفته است – و در حضور برخی ناتوانی ها و سوء مدیریت ها در ارائه و پیاده سازی فرهنگ اسلامی ، فرصت را مغتنم شمرده و تازش گسترده و دامنه داری را به کشورباستانی ما آغازیده است . به عنوان نمود آشکار این روند میتوان به فراگیری خرده فرهنگ جشن ولنتاین در میان جوانان ایرانی و بیگانگی و نا آکاهی غالب آنان با همسنگ ایرانی آن یعنی همان آیین سپندار مذگان اشاره داشت .

 

 

آتشکده نیاسر

4- آتشکده ها پرستشگاه های نیاکان ما در ایران باستان بوده اند . قدمت آتشکده ها به زمانی بسیار دور تر از عصر زرتشت باز میگردد . آتشکده ها نخستین بار در دوران فراگیری آیین مهر پرستی – میتراییسم – در سرزمین ما بنا گشته و مورد توجه قرار گرفتند . از جمله مستندات این مدعا میتوان به نام دیگر آتشکده در آیین زرتشت اشاره داشت ؛ در ِمهر .
آتشکده های بسیاری در ایران بزرگ وجود داشته اند که همچنان تعداد بسیاری از آنها در ایران و پاره های جدا افتاده ی ایران فرهنگی به چشم میخورد که از مهم ترین آنها میتوان به آتشکده آذر گشسب در آذر آبادگان باختری ، آتشکده آذر برزین مهر در نیشابور و آتشکده کاریان در جنوب شیراز اشاره داشت .
پس از هجوم اعراب به ایران در عصر عمربن الخطاب ، طبیعتن با تمام نماد ها و نمود هایی که میتوانست ایرانی را به خود آورد که ایرانی است ، جدال افتاد و اتشکده ها نیز از این قاعده کلی مستثنا نبودند . این بنا های تاریخی ، هم به جهت قابلیت بازآفرینی اعتماد به نفس از هم گسیخته ی ایرانیان و هم به دلیل کفر آمیز انگاشته شدن شان از سوی اعراب ، آماج تخریب و تهاجم قرار گرفتند تا جایی که از بسیاری از آنان هم اکنون جز ویرانه ای بر جای نیست . لازم به گفتن نیست که بسیاری از آتشکده هایی که هم اینک بر جای اند و استوار ، بعد ها و پس از سالها ویرانی دوباره بر پا داشته شده اند .

شوربختانه ، ما ایرانیان به ویژه جوانان ، به طرز بیمار گونه ای عادت کرده ایم تمام ایرادات و کاستی های ناشی از کم کاری خود را حتا ، بر دوش دولت ها و حکومت ها بیاندازیم . نا آگاهی مفرط و دردناک جوانان ایرانی از پیشینه غنی و چندین هزار ساله ی فرهنگی خود نیز ازهمین دست مشکلات است که به راختی قابلیت افتادن بر دوش حکومت را داراست . اما آیا برای یک بار هم شده که از خود صادقانه بپرسیم که گیرم که از سوی دولت کوچکترین اقدامی برای بازشناسی آن دسته از داشته های فرهنگی مان که اسلامی نیست صورت نگرفته است ، آیا ما خود نیز نمیتوانستیم در این راه قدمی برداریم؟ آیا با وجود دریایی از اطلاعات مفید درجهان مجازی اینترنت ، برای برای نا آکاهی ما عذری پذیرفته است ؟ من که گمان نمیکنم

پی نوشت - برای آشنایی هر چند مختصر پیرامون آتشکده های ایران از این لینک بسیار مفید دیدن کنید . برای اطلاعات گسترده تر میتوانید به منابع موجود در پایان نوشته سر بزنید .

 

 

کلونینگ … راه رفتن به روی لبه تیغ

 

 

فکر می کنم دیروز بود که با چند لینک جالب علمی درباره موضوع همیشه داغ کلونینگ برخورد کردم . یکی از اونها خبر از ترکیب کردن دی ان ای سه انسان برای ساخت انسانی تازه میداد و دیگری هم خبر عجیب و ترسناکی بود درباره ترکیب دی ان ای انسان و حیوان در بریتانیا ( همچنین اینجا )
چیزی که در مورد این قبیل پژوهشهای علمی عادی شده موضع گیری سلبی محافل ذاتن محافظه کار چون کلیسای کاتولیک ه . نکته حایز اهمیت اما این ه که موضع گیری و نگاه نسل جوون – به عنوان کسانی که اختیار آینده دنیا به دستشون ه - نسبت به این قضیه چیه ؟

Sheep that have partially human livers, hearts, brains and other organs are shown here at the University of Nevada, in Sparks, Nev., on April 27.

حقیقت اینه که از اونجا که سابقه تاریخی موضع گیری های کلیسای کاتولیک ( به طور اخص ) و محافل مذهبی ( به طور اعم ) در برابر هر نوع نوآوری و حرف تازه ، چندان مثبت نبوده ، نسل جوان – که ذاتن با محافظه کاری مشکل داره - غالبن در این مورد خاص هم به شکل کلیشه ای جانب گروه نوآور و غیر محافظه کار رو میگیره . اما پرسش مهم اینه : آیا واقعن لازم نیست به این مساله خاص کمی عمیقتر فکر بشه و در مورد اون کلیشه ای قضاوت نشه ؟
آیا تابحال به این موضوع فکر کردین که اگه یک انسانی به شکل غیر جنسی و تنها با استفاده از سلولهای ” یک و تنها یک انسان” بوجود بیاد تکلیف اون ادم در این آشفته بازار زندگی چیه ؟ اون آدم ” حق ” داره خودش رو به چه کسی منتسب بدونه ؟ به اون انسانی که از سلول یا دی ان ای اون برای ساخت اون انسان تازه استفاده شده ؟ و یا دانشمندی که مسدولیت پروژه کلونینگ رو بر عهده داشه ؟ آیا به نظر شما زندگی اون آدم زیادی وحشتناک و رعب آور نخواهد بود ؟
میدونم که در جواب گفته خواهد شد که اینها فقط و فقط یه سری آزمایشه ! زیادی جدی گرفتی داستان رو و از اینجور حرفا . اما آیا تا بحال نشنیده اید درباره ی پروژه هایی که اول قرار بوده محدود به دیوار های بلند آزمایشگاههای فوق سری باشند اما به ناگاه سر از زندگی روزمره مردم درآوردند و تبدیل به فاجعه شده اند ؟
تازه این در مورد تولید و پرورش یک انسان از روی دی ان ای یک انسان دیگه است . آیا کسی هست که نسبت به عواقب ترکیب دی ان ای انسان و حیوان نگران نباشه ؟ از یاد نبریم ، موجودی که حاصل این ترکیب ه ( اگر آزمایش موفق باشه و زنده بمونه ) احتمالن بخش هایی از وجودش رو وامدار دی ان ای انسانی خودشه ؛ آیا او قراره مثل ما بفهمه ؟ و اگر بتونه بفهمه ، در این فرایند شناسایی خود و محیط پیرامونی اش ، اگر کشف کنه که نیمی از وجودش حیوان ه ، احتمالن چه واکنشی نشون میده ؟ مقولاتی چون حقوق ، وظایف ، نسبت های خانوادگی و اخلاقیات برای چنین موجوداتی چگونه تعریف میشه ؟
به یاد داشته باشیم که این نگرانی درباره ی امروز و فردا و سال آینده نیست ؛ بحث من درباره پنجاه و سد سال آینده است ؛ رمانی که کلونینگ حیوانات به امری
کاملن عادی بدل شده که تکنولوژی اون در اختیار بسیاری کشور ها هست و حالا رقابت بر سر کلونینگ انسانی و یا انسان – حیوانی شکل گرفته . آیا این مقولات به اون اندازه جدی نیستند تا برای اندیشیدن به اونها اندکی وقت بگذاریم ؟

مخلوق دکتر فرانکن اشتاین

پی نوشت – موقع نوشتن این چند خط ، بی اختیار یاد داستان غم انگیز دکتر فرنکن اشتاین اثر جاویدان مری شلی افتادم . احتمالن فیلم یا داستانش رو دیده یا خونده اید . در پلانی از روایت کنث برنگ از این داستان مشهور، یکی از استادان محافظه کار و بسیار خشک دانشگاه ، خطاب به دکتر فرنکن اشتاین جوان جمله ای رو میگه که بسیار جای اندیشه داره : « آیا وافعن معتقدی این چیز(ی که درست کردی ) برای این زندگی هیولا گونه اش از تو سپاسگزاره ؟ » * . سوال عمیقی ه تا حدی که باور دارم میشه ساعت ها درباره اش بحث کرد یا اندیشید .

*- Do you really believe this thing will thank you for its monstrous birth?

 

انسان ؛ بهانه ی آفرینش … افسانه یا حقیقت ؟!

 

1- بچه که بودم همیشه آرزو داشتم یه تلسکوپ داشتم تا باهاش به آسمون نگاه میکردم . از همون بچگی هام هیچی به اندازه ی دیدن ستاره ها در شب برام جذابیت نداشت. بزرگتر که شدم،  این عادت زل زدن به آسمون و ستاره ها ، برام معنا های تازه ای هم گرفت.


مگر نه این است که در برابر اقیانوسی به نام کیهان ما �تا شنی خرد در کنار ه ی سا�ل نیز نیستیم ؟

2- حقیقت اینه که ما یک موجود ضعیف و ناتوانی هستیم از بین میلیارد ها میلیارد موجود زنده ی دیگه که تنها و تنها در یک دوره 60-70 ساله ، روی کره کوچکی به نام زمین ( که میلیارد ها سال پیش از ما بوده و احتمالن به همین اندازه پس از ما هم خواهد بود ) زندگی میکنیم . این کره ، تنها و تنها یکی از اقمار کره کوچولو ی دیگه ای است بنام خورشید .جالب اینجاست که این خورشید دوست داشتنی ما ، چیزی بیشتر از یک ستاره ی بسیار کوچک در میان میلیارد ها ستاره غول آسای دیگه در مجموعه ی عظیمی که اسمش رو کهکشان راه شیری گذاشته ایم نیست . حالا به این گزاره های مورد تایید دانش کیهان شناسی ، بیافزایید این حقیقت رو که ، این کهکشان زیبای راه شیری ، تنها یکی از هزاران هزار کهکشان شناخته شده ی عالم هستی است ! ( تاکید میکنم روی قید شناخته شده ، برای اینکه تردید ندارم دانش انسانی ، در حال حاضر ، بسیار ضعیفتر از اونی است که حتا بتونه ابعاد واقعی کیهان رو تخمین بزنه و نظریه های کنونی ، چیز هایی در حد تعیین مینی مم های اندازه های کیهانی هستند )،
3- آیا این گزاره های علمی به اندازه کافی مستدل و مستحکم نیستند که حتا برای یک بار هم که شده از خودمون سوال کنیم که آیا انسان براستی مرکز و اساس و فلسفه وجودی کائنات ه ؟ آیا این ادعا ناشی از جهل ما نسبت به اونچه در اطرافمون میگذره نیست ؟ من بر این باورم ، این ادعا که من ِ انسان ، با اینهمه ضعف و کاستی ، علت العلل آفرینش کیهان و هستی و به اصطلاح گل سر سبد آفریدگان هستم ، بیش و پیش از هر چیز دیگری ، توهینی است آشکار به قدرت مرموزی که در پس پشت
اسرار نا گفته ی کیهان آرام گرفته و داره کار خودش رو میکنه و احتمالن به توهمات خام دستانه اما ناشی از اعتماد به نفس بسیار بسیار زیاد موجود انسانی ، نیم نگاهی داره و شاید هم لبخند میزنه !
البته انسان هم بیکار ننشسته و به قول حضرت حافظ (1) اگرچه به حقیقت دسترسی نداشته اما تا جایی که تونسته ره افسانه زده .

پی نوشت : آرزو میکتم خدا سلامتی بده اون کسی رو که  سایت تلسکوپ فضایی هابل رو راه اندازی کرد تا من دست کم بتونم از این طریق یه گوشه ای از آرزو هایی دست نایافته دوران کودکی ام رو برآورده کنم .

(1) جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه … چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند