فرصت گرانبهای زندگی

لَحظه های آخر بسیار سخت می گذشتند . تنفس براش سخت شده بود . تب ش خیلی بالا رفته بود ؛ بدنش خیس عرق شده بود ، سرفه خشک رهاش نمیکرد ، حالت تهوع شدید داشت ، تو فرو بردن آب دهنش هم مشکل پیدا کرده بود ، حتا گاهی با خودش میگفت : » نکنه همین آب دهن حقیر ، قراره باعث مرگ رقت بار من بشه ؟ » تموم بدنش درد میکرد … استخوناش ، عضلاتش ، سرش … ، حتا چشماش هم درد و سوزش داشتن . چشمای دردناکش رو به زحمت به دور تخت گردوند . به اطرافش که نگاه میکرد ، به هر گوشه ی اتاق که نظر مینداخت ، یه چیز گرانبها اما بی استفاده ای رو می دید ؛ تابلو های نفیس و اصل نقاشی ، قالی های دستباف ابریشمی ایرانی ، ظروف گرانبهای چینی اصل ، درختچه های مینیاتوری ژاپنی ، عصا ها و تپانچه های جواهر نشان هندی ، مجسمه های مرمری ایتالیایی … دیدن اون همه اشیاء گرانبها اما بی فایده ، حالشو به هم میزد . از شدت تنفر چشماش رو بست . با بستن چشم ها ، نمایش دیگه ای آغاز شد ؛ کارگرایی که به جرم تقاضای حق و حقوقشون یه تیپا زده بود و اخراجشون کرده بود ؛ بچه های بی سرپرست و خیابون خوابی که به جای سکه ای سیاه ، ضربه ای از عصای آبنوس جواهرنشان رو حواله تن نحیفشون کرده بودند ؛ بیوه زنانی که به قصد تامین قوت لایموت بچه هاشون ، مجبور به بیگاری جنسی شون کرده بود ؛ دوستانی که در عالم دوستی ، از هستی شون ، ساقط کرده بود و حتا خواهر وبرادران کوچکتری که سهم الارث شون رو ، به نیرنگ و حیله نداده بود و بدبختشون کرده بود ! نمایش با چشمان بسته ، به مراتب تلخ تر از پرده ی پبشین نمایش بود . از هراس دیدن صحنه های زشت تر ، چشماش رو به سختی باز کرد .
تو خلوت دل ، با خودش گفت : چه میشد … راستی چه میشد اگه ذره ای ، آره فقط ذره ای از صحنه های دردناک نمایش دوم رو ، با کمک گوشه ی کوچیکی از صحنه های تنفر برانگیز نمایش اول ، از بین برده بودم ؟ در اون صورت ، هر دونمایش چقدر زیبا تر ، یا دست کم ، قابل تحمل تر میشدن . راستی چی میشد به جای اونکه با عصای آبنوس جواهر نشان ، به سر اون طفل های معصوم و یتیم خیابونی میزدم ، دل کوچبکشون رو ، با پول خوردهای ته جیبم شاد میکردم ؟
چی میشد اگه به جای اونکه ، اون بیوه زنان بد بخت رو ، بالاجبار و با چشمای اشکی به بستر میبردم ، زندگی همه ی شون را ، با فروش تنهای یکی از اون جواهرات درخشان ، تا مدت ها غرق نور و سرور میکردم ؟ این ها سوال هایی بودند که دیوونه اش میکردن …. آخه هر چی که فکر میکرد ، واسه شون جوابی یا لااقل توجیهی پیدا نمی کرد . در چنین لحظه هایی بود که تبش بالا می رفت ، گلوش خشکتر میشد و سوزش چشماش و درد اندامش شدت میگرفت .
اگر اون یه ذره اعتقاد ِ به زندگی ِ پعد از مزگ رو که از دوران کودکی براش باقی مونده بود با خودش نداشت ، بی تردید الان زمانی بود که باید آرزوی مرگ میکرد ، تا از شر این همه عذاب رها بشه … اما افسوس و صد افسوس که توی عمق وجودش یه تردیدی بود . تردیدی که مث یه موش حریص ، ریسمان پوسیده ی امیدش رو با سرعت هر چه تمامتر میجوید که » نکنه زندگی پس از مزگ واقعیت داشته باشه ؟ وای به حال من اگه قرار باشه حساب و کتاب بشم ! » همین فکر مزاحم بود که باعث میشد فوری آرزوی مرگ رو پس بگیره و نرجیح بده همه ی اون درد ها و ناراحتی ها و فشارها رو تحمل کنه اما آرزوی مرگ نکنه ! زمان براش کند تر از هروقت دیگه ای میگذشت ؛ درد ، بیماری ، عذاب وجدان ، ترس از مرگ و احساس بی حاصلی ، آنچنان در محاصره گرفته بودنش که به معنی واقعی کلمه ، مستاصل شده بود . نه راه پس داشت نه راه پیش … دیگه جدی جدی به تنگ اومده بود . از ته دل آرزو میکرد که ای کاش میتونست از این بستر مرگ پاشه … ، از ته دل آرزو میکرد که یک روز ، فقط یک روز از دست این عفریت بیماری وحالت احتضار رها بشه ، چرا که برای اون دیگه الان یک روز ، یک روز نبود ؛بلکه 24 ساعت بود ، 1440 دقیقه بود ، 86400 ثانیه بود ، ثانیه هایی که حالا دیگه معنای ارزش و بهای تک تکشون رو با ذره ذره وجودش حس میکرد …. اما چه سود که این آرزویی نشدنی بود ؛ چیزی که واقعیت داشت ، تب 40 درجه بود و درد استخون و عضلات و وقلب و تنگی نفس و خیل عظیمی از انسانهای بدبختی که هستی شون رو به نیستی بدل کرده بود …. دیگه درد به حد اعلای خودش رسیده بود ، آب دهنش توی گلوش گیر کرده بود و پایین نمیرفت ، دیگه لحظه های آخر بود ، نفـس ها و نبض ها برای زدن آخرین ضربه رقابت میکردند ، درد ، تب ، سوزش ، نفس تنگی ، … ، سخت ترین جون دادن ممکنه رو داشت تجربه میکرد ، صدای قلبش رو میشنید ، انگار داشت آخرین ضربه ها رو میکوبید شمارش معکوس شروع شده بود : ده ، نه ، هشت …. تیر شدیدی توی قفسه سینه اش حس کرد ، چهار ، سه ، دو و …. و پایان !
همه چی تموم شده بود …
برای لحظاتی سکوت مطلق بر همه جا حکم فرما بود … از دور دست ها ، نور ضعیف اما زیبایی رو حس میکرد که انگار داشت تلاش میکرد وارد مغرش بشه ، تردید داشت که این نور واقعی باشه ، زیبا تر از اونی بود که انتظارشو داشت ، جرات نداشت چشاشو باز کنه ، میترسید با باز کردن چشماش اون نور زیبا رو هم از دست بده ، لحظات به آرامی میگذشتن ، کم کم وجود نور زیبا رو باور کرد ، آروم آروم گوشه ی چشمش رو باز کرد ، تا ببینه اون نور زیبا از کجا میاد …. باور کردنش برای خودش هم سخت بود ، اون نور از جایی جز پنجره اتاقش ، تو طبقه فوقانی ویلاش توی کوهستان نبود …. خورشید داشت نوید شروع یه روز تازه رو میداد . زندگی هنوز تموم نشده بود . او هنوز فرصت داشت ؛ فرصت گرانبهای زندگی .

The URI to TrackBack this entry is: https://aaryoo.wordpress.com/2008/01/30/opportunity-of-life/trackback/

RSS feed for comments on this post.

6 دیدگاهبیان دیدگاه

  1. سلام آريو جان
    جدا زيبا نوشتي.منتظر پستهاي قشنگ بعدي شمام

    ارادت دارم احسان جان :)

  2. دمت گرم حال کردم

    لطف داری فردوسی عزیز :)

  3. فرصت برای زندگی. خیلی پست با مفهومی بود.

    لطف داری رفیق عزیز :)

  4. خوب می نویسید . زیبا و تاثیرگذار . لینکتان را لیست دوستانم در وبلاگ اضافه کردم .

    شرمنده میکنید رفیق و مطمئنن لایق این تعاریف نیستم با اینهمه ممنون :)
    برای لینک دادن هم بی نهایت سپاسگزارم . من هم انجام و ظیفه کردم :)

  5. سلام. با نظر دوستان موافقم. خیلی زیبا می نویسید. خدا قوت

    شاد باشید
    با «صبحانه ای با یک معتاد بالاترین!» به روز هستم
    http://neskafe.wordpress.com

    شما و دوستان به حقیر لطف دارید میثم جان :)

  6. سلام
    قلم زیبایی داری کلک ، موفق باشی

    یا علی مدد.

    چاکریم علی جان . شرمنده میکنی رفیق :)
    یا حق


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: