بعد از خدای ، برتر از آموزگار نیست

به پیشگاه آموزگار کلاس اول دبستانم

سالها پیش . در محله ای که ما زندگی میکردیم – یکی از محلات جنوبی شهر تهران – و در دورانی که ما به دبستان می رفتیم – اوایل دهه شست – به طور کلی روابط و مناسبات متفاوتی با آنچه که امروز می بینیم ، بر مدارس و مابین دانش آموز و اولیای مدرسه حاکم بود تا جایی که خوب به خاطر دارم مضروب شدن با شلنگ آبی که چوبی به درون آن فرو کرده بودند ، در سرما و یخ بندان زمستان ، آنهم با دستانی که با دستور آقای ناظم و به اجبار ، به زیر شیر آب باید میکردیمش ، یکی از تنبیهات عادی و مرسوم مدرسه ی ما بود . این بماند اما که اگر کودک هفت هشت ساله از شدت ترس ، از جلو آوردن کف دستانش اجتناب میکرد ، چشیدن طعم سوزنده ی ضربات شلنگ ، بر سر و صورتش ، به فتوای آقای ناظم بر او واجب میشد .
ترس از مدیر و ناظم و برخوردهایشان همیشه برایت واقعه ای محتمل بود در آینده ای نزدیک ، که سایه شوم و سنگینش را ، لحظه لحظه باید که در انتظار میبودی . جالب آنکه این برخورد های به ظاهر تربیتی و به واقع جنون آمیز ، تنها شامل درس نخوان ها و بی انضباط ها نبود ؛ منی که اینک از هراس آن روز ها میگویم ، به قولی شاگرد ممتاز آن کلاس و مدرسه بودم ، با اینهمه من هم از آن ضربات – اگر چه بسیار کمتر از دوستانم – چندین مرتبه چشیدم .

دانش آموز و معلم

در چنان فضای رعب آوری ، که همراه بود با شرایط نابسامان اقتصادی اوایل دهه شست خورشیدی – که مسلمن کودکان و نوجوانان امروز ، به هیچ وجه نخواهند ذره ای از آنرا هم اکنون تحمل و درک کنند – من عاشق رفتن به مدرسه وحضور در کلاس نمور و درب و داغان آن بودم . شاید این به نظر شمای خواننده و با نگاه به پیش در آمد این یادداشت کمی غریب باشد اما عین حقیقت است . راز این علاقمندی من به حضور در آن کلاس و مدرسه اما ، چیزی نبود جز معلمی بینهایت دلسوز و مهربان که در آن ظلمت کده ای که مدرسه ی ما بود ، بی تردید او شمعی بود فروزان و خورشیدی بود رخشان . افسوس که به دلایلی که همه میدانم ، از نوشتن نام ایشان معذورم وگرنه بسیار دوست میداشتم نامی از این گرامی بانوی مهربان و فداکار و به معنای واقعی کلمه « انسان » میبردم ، شاید از این طریق ردی از ایشان می یافتم …
خوب خاطرم هست که سال اول ابتدایی من با بیماری شدیدی همراه بود ، به طوری که بسیاری از اوقات ، بیش از یک هفته از مدرسه غیبت میکردم و پس از بهبودی ، با گواهی پزشکی راهی دبستان میشدم . منتها از آنجا که مدیر و معاونان مدرسه ی ما تمدن و فرهنگ را یک جا معنا کرده بودند ، من را با وجود گواهی معتبر پرشکی نیز هر بار مواخذه میکردند که چرا یک هفته غایب بوده ای ، این چه طرز مدرسه آمدن است ، الان هم نمی آمدی و بسیار زخم زبان های مشابه دیگر! من ِکودک هفت ساله نیز که توان پاسخگویی به مردان بزرگ را نداشتم چاره ای نداشتم جز آنکه به بیماری خود نفرین فرستم ، چرا که مرا گرفتار پاسخگویی به این بی انصافان میکند .
دقیقن به یاد می آورم روزی را که با چشمان پر اشک و بغضی در آستانه ترکیدن در انتظار انجام مراحل استنطاق توسط ناظم مدرسه بودم که خانم معلم مان از کنار ما عبور کرد و در نگاهش اوج نارضایی و اعتراض را دیدم . اینک اما به خوبی درک میکنم که چرا چیزی نگفت : نخست آنکه او زن بود و ناظم ما مرد. دوم آنکه به لحاظ سازمانی این مساله در حوزه مسئولیتهای ناظم بود و اظهار نظر او دخالت در حیطه وظایف او محسوب میشد . سوم آنکه معاون مدرسه از نظر سازمانی رتبه ای بالاتر از معلم داشت و چهارم انکه ناظم ما جزو به اصطلاح انقلابی های ِِ دو اتشه آنروز ها محسوب میشد ودرگیری با چنین کسی در آنروز های آغازین انقلاب و جنگ ، بی تردید منطقی نبود .
باری ، استنطاق تمام شد و من ِهفت ساله ، با چشمان تر به کلاس برگشتم . دست نوازشگر خانم معلم اما ، در کوتاه زمانی ، تمام خاطره ی تلخ استنطاق را از یادم برد . این ماجرا گذشت و پس از چندی من دوباره بیمار شدم و بالطبع ، یک هفته ای از مدرسه دور ماندم .
اینبار اما ، در همان ابتدای ورود به مدرسه ، به دفتر و به حضور ناظم رفتم تا مثل دفعه ی پیش ، در حضور همکلاسی هایم ، مرا با خفت از کلاس بیرون نکشد و برای غیبت موجهم ، مواخذه نکند .
این تصمیم اما ، حاصلی جز تاسفی یه بلندای یک عمر برای من نداشت ، چرا که نتیجه آن توبیخ و مواخذه ی معلم عزیزم به دست همان آقای ناظم بی انصاف بود. عنوان تخلفش اما این بود : غیبت های یک دانش آموز را گزارش نکرده است …

پی نوشت 1 – تیتر این متن برگرفته از شعری است که سالها پیش در جایی خواندم با این مطلع : آموزگار ار چه خداوندگار نیست … بعد از خدای ، برتر از آموزگار نیست .
پی نوشت 2 – عکس تزیینی است

The URI to TrackBack this entry is: https://aaryoo.wordpress.com/2008/05/03/as-a-tribute-to-my-first-teacher/trackback/

RSS feed for comments on this post.

9 دیدگاهبیان دیدگاه

  1. سلام مدتي هست که با شما وبلاگتون اشنا شده ام دنبال بروبچه هاي خارج از کشور مي گشتم تا بتوانم از ان طرف مرز ها اطلاع کسب کنم مطالبتون رو از rssتون دريافت ميکنم اون هم از طريقريدر گوگل خدا سايه اين گوگل را مستدام بداراد . به ما سر بزنيد اگر مايل به تبادل لينک بوديد يک پیغام برای من بگذارید چون من سعي کرده ام ارشيوي از دوستان خارج نشين جمع اوري کنم
    متشکر
    در مورد پست امروز تان عرض کنم من هم در دهه شصت در مرکز تهران به همین کلاس های پرجمعیت ودرب وداغان رفته ام وپست امروزت حس نوستالژی را در ما قلقلک داد . باز هم متشکر

    سلام دوست من
    در مورد وبلاگ و این نوشته و خلق حس نوستالژیک البته که نظر لطف شماست . با اینهمه تشکر میکنم عزیز .
    اما در مورد خارج نشین بودن با کمال شرمندگی باید عرض کنم که من ساکن ایران هستم دوست من . شرمنده ام که ناامیدتون کردم . با اینهمه اگر باز هم علاقمند بودید وبلاگ من رو اضافه بفرمایید در خدمتتون هستم .
    ارادتمند
    آریوبرزن

  2. dast roo delam gozashtin,nemidoonam onvaghta inhame farhangiye ravani az koja miomadan, hesabe khobashon joda vali hesabe badashon faghat ba khoda, mano ke dokhtar bodam vali khali bazigosh midonin chan bar ba shelang zadan jolo bacheha? ya to siahchal andakhtan?ye bar chon azan balad naboodam karte ketabkhone ke asheghesh boodamo azam gerftan oare kardan be onvane tanbih,hich vaght arezooye bargasht be on roozaro nadaram,noostalgy ham sharayete khodesho mikhad be nazaram,
    khosh bashin,

    آخی :( دلم کباب شد :(( همدردیم با هم انگار خانوم

  3. هههههههههه

    این یعنی خنده از ته دل دیگه نه ؟ :))

  4. خیلی جالب بود.حال کردم.
    اگه نیاز به دانلود داشتی حتما سایت ما رو ببین:
    http://www.soft2dl.com

    خواهش میکنم دوست من . لطف دارید . به روی چشم . سر میزنم :)

  5. Hi dear aaryo
    You remindme my primary scholl.You know that I started it twenty years before you,it was a common behaviour
    I do sympathy with you and I can understand your feeling about your kind tacher,I think every body has such a good reminiscence,let’s send a big greeting to those teachers say BIG THANK to them and never forget
    their kindness
    I’m living in another part of the world ,I missed my home land andcompatriots
    Good luck

    سپاس برای این کامنت عالی دوست من . جالبه که با وجود اختلاف بیست ساله خاطرات مشابهه :)
    باز هم به تین کلبه حقیر سر بزن دوست نادیده و عزیز من
    ارادتمند :)
    آریوبرزن

  6. ای یاد مدرسه خودمان افتادم
    :(

  7. سلام
    امروز اولین بار بود که به وبت سر زدم خیلی خوشم اومد بااجازه لینکت میکنم.
    سلامت باشی.

    سلام دوست من
    باعث افتخار منه که توجهتون رو جلب کرده . من هم لینکتون کردم دوست عزیز :)
    ارادت

  8. سلام. چه شعر زیبایی! هرچه سعی کردم نتوانستم نام شاعرش را بیابم. اگر کتابی که اشاره کردید در دسترستان است لطف می فرمایید ببینید آیا نام شاعر را قید کرده است؟ باسپاس
    شاد باشید.

    سلام
    خودم هم تلاش کردم اما نتونستم . جالبه که عنوان این یادداشت من اولین مورد از ذکر این شعر در فضای وب فارسی است . هر چی سرچ کردم به جایی نرسیدم . در ضمن منبع شعر کتاب نبود ، یه تیگه کاغد بود که قرار بود سوژه گروه سرود ما باشه :)
    حالا که اینقدر خوشتون اومده یک بیت دیگه اش رو هم که یادم مونده براتون مینویسم اما در مورد بقیه شا شرمنده ام چون یادم رفته :))
    آموزگار ارچه خداوندگار نیست … بعد زا خدای ، برتر از آموزگار نیست
    ….
    آموزگار خلقت انسان نمیکند …. کاین امر جز به عهده ی پروردگار نیست
    ….

  9. بيچاره پسرا ! ما دخترا از كتك معاف بوديم !


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: