رستاخیـز عنکبوتی!

آیا امکان بازگشت به زندگی پس از مرگ وجود دارد؟! بی تردید این یکی از آرزوهای بزرگ بشر از ژرفنای تاریخ تا کنون بوده است. طبیعی است که پاسخ این پرسش تاکنون منفی بوده است.
به تازگی اما پژوهشگران دانشگاهی در کشور فرانسه، به طور کاملن اتفاقی با پدیده ی مشابهی مواجه شده اند که آنان را در حیرت فروبرده است.
بخش خبری بنیاد نشنال جیگرفیک گزارش میدهد که گروهی از پژوهشگران دانشگاه «رن» در کشور فرانسه که مشغول آزمایش بر روی عنکبوت ها بودند متوجه شدند که گونه خاصی از این جانور به طرز عجیبی پس از مرگ دوباره به زندگی بازمیگردد.
این دانشمندان برای انجام یک کار پژوهشی بر روی عنکبوت ها، 360 عدد عنکبوت ماده از سه گونه ی مختلف را گرد آورده بودند تا میزان تاب آوری این سه گونه را در برابر غرق شدن زیر آب بسنجند.
این مجموعه متشکل از سه نوع از گونه عنکبوت گرگی، دو نوع از گونه عنکبوت نمکزار و یک نوع نیز گونه عنکبوت گرگی جنگلی بودند.
پژوهشگران این عنکبوت ها را برای مدت طولانی در ظرف آب شور بدون امکان دسترسی به سطح قرار دادند و تنها هر دو ساعت، به کمک یک برس به آنها ضربه خفیفی وارد آوردند تا از واکنش آنها اطلاع حاصل نمایند.
همانگونه که انتظار میرفت، گونه ی عنکبوت گرگی جنگلی با نام علمی Pardosa lugubris زودتر از سایرین جان خود را از دست داد. این عنکبوت پس از گذشت 24 ساعت، دیگر هیچ واکنشی نسبت به تکانه ها نشان نداد.
عنکبوت نمکزار چندین ساعت بیشتر دوام آورد. اما این عنکبوت نیز که در متون علمی با نامPardosa purbeckensis شناخته میشود پس از 28 ساعت تلف شد.
مقاوم ترین گونه این عنکبوت ها در برابر غرق شدن گونه ای با نام علمی Arctosa fulvolineata بود. این عنکبوت به طور میانگین بیش از 36 ساعت در زیر آب تاب آورد و به تکانه ها واکنش نشان داد، اما این گونه ی مقاوم نیز در نهایت زیر آب شور و تحت تاثیر فقدان اکسیژن جان داد.
دانشمندان پس از اطمینان از فقدان هرگونه واکنش نشانگر وجود حیات در تمامی نمونه های آزمودنی، آنها را از آب خارج کرده و به قصد وزن کردن در محلی قرار دادند تا آب آغشته به بدن آنها خشک شود. در این زمان بود که رویداد شگفت انگیز رخ داد!
با گذشت زمانی نزدیک به دو ساعت، عنکبوت هایی که به باور دانشمندان در عالم مردگان سیر میکردند، یکایک به زندگی بازگشته و بر روی 8 پای خود برخواستند!
پروفسور «ژولین پتیون» ضمن بیان اینکه برای نخستین بار است که با پدیده ی ورود به کُمای اختیاری در میان بندپایان در هنگام غرق شدگی مواجه میشویم ادامه میدهد: «این پدیده البته پیشتر در جانوران دیگری مشاهده شده بود و در جهان جانوران بی سابقه نیست».
این عنکبوت شناس که هم اکنون در بلژیک به سر میبرد در توجیه این پدیده ی شگفت انگیز چنین توضیح میدهد: «این عنکبوت ها در مواقعی که برای مدت طولانی زیر آب قرار گرفته و به اکسیژن دسترسی نداشته باشد، به طور موقت بدن خود را در حالت کُما قرار میدهد تا تنها اعضای کلیدی بدنشان از اکسیژن و انرژی باقی مانده استفاده نمایند». این پژوهشگر این واکنش شگفت بدن عنکبوت ها را، عکس العملی در برابر سیلاب های طبیعی میداند که بعضن سبب میشوند که عنکبوت ها به حکم اجبار چند ساعتی را در زیر آب بگذرانند.
پروفسور پتیون در انتها ضمن اظهار شگفتی مجدد از حاصل مشاهداتش می افزاید: «ما واقعن گمان نمیبردیم که عنکبوت ها هم بتوانند وارد کُما شوند. این پدیده براستی ما را غافلگیر کرد».

منابع:
1- نشنال جیگرفیک
2- دیسکاوری

پ.ن- در همین ارتباط در بخش خبری نشنال جیگرفیک ببینید: عروس دریایی نامیرا

Advertisements

مردی که خود را آتش میزند چه میخواهد بگوید؟

1- مردی خود را سوزاند. دیوانه نبود؛ از سر استیصال و نداری و نیاز خود را سوزاند. خبر کوتاه بود و تلخ. تلخ، آنچنانکه حقیقت! برخی گفتند جانباز جنگی بوده است این مرد. برخی دیگر نیز گفتند جانباز نبوده، که معتاد بوده است!
من نمیدانم چه فرقی میکند که جانباز بوده یا معتاد؟ به قول فلاسفه ی عصر ماضی، انسان، بماهو انسان، جانش محترم است و شریف. حالا این فیلسوف مجلس نشین از چه رو گفت جانباز نبوده است، بر من یکی مجهول است، تنها میتوانم نتیجه بگیرم که آنچه را که روزگاری درسش را خوانده، اینک سخت از یاد برده است.

2- انسان در شرایط مختلفی ممکن است خود را بکشد. قرار گرفتن تحت فشار شدید عصبی، ناامیدی عمیق و اندوه سنگین و خارج از حد تحمل، رسوایی اخلاقی یا حرفه ای و یا دلیل های دیگر. اما اینکه شخصی برای نیاز مالی شدید خود را بکشد، آنهم به دردناک ترین و خشن ترین شکل ممکن -خودسوزی- مایه ی شرمساری کسانی است که به هر نحوی مسئول رسیدگی به نیاز های اقشار فرودست و نیازمند جامعه اند.

3- معتاد یا جانباز فرقی نمیکند. مساله اصلن این نیست. مساله این است که یک انسان نیازمند خود را از سر استیصال کشته است. مساله این است که یک شهروند ایرانی، [تاکید میکنم روی واژه ی ایـرانی چرا که یک ایرانی، یعنی شهروند کشوری که آنقدر منابع زیر زمینی دارد که برای کشورهای بیگانه، از لبنان و فلسطین و سوریه و عراق گرفته تا ونزوئلا و جیبوتی و کومور و بولیوی، سرویس های رایگان یا کم بهره ارائه میدهد]، آنچنان زیر بار فشار زندگی لِه میشود که حاضر می شود برای جلب توجه دیگران به وضع نابسامان زندگی خود و خانواده اش، خود را در آتش بسوزاند.
پرسش اما این است: کجاست آن عدالتی که قرار بود مستضعففان و نیازمندان از آن برخوردار شوند؟

4- شنیدم که یک نماینده مجلس که از قضا عضو تشکلی است که به تشکل بازاریان شهره است، در واکنش به این خودسوزی ها، آنها را سیاسی دانسته و صداقت و راستی ادعای آن افراد را کتمان کرده است.
این سخن، دل من را که عجیب سوزاند، نمیدانم با دل خانواده آن درگذشتگان چه کرد! خانواده ای که اگر تا پیش از این زیر باز نیاز و فقر کمر خم کرده بود، امروز عزادار پدر نیز هست و البته متهم به ضدیت با حکومت!
این که انسانی از سر نیاز و فقر و استیصال خود را به دردناک ترین شکل ممکن از بین ببرد، آنگاه یک مسئول صاحب قدرت و ثروت، چنین جمله ای بر زبان براند، تنها و تنها میتواند خبر از ژرفای بسیار زیاد فاصله ای بدهد که میان این مسئول با توده های عمدتن فقیر و نیازمند مردم ایجاد شده، که حتا وی را در باور رنجی که مردم میکشند نیز دچار مشکل کرده است.

5- یادش گرامی، روزگاری در این مملکت شیخ اجلی داشتیم، سعدی شیراز ی. مردی که هشتسد سال پیش چه زیبا گفت از غم مستمندان، اگرچه خود مستمند نبود، که:
«من از بی نوایی نـی ام روی زرد … غم بی نوایان رخ ام زرد کرد»
ای کاش توانگران امروزمان نیز، تنها قطره ای از خون شریف چنان بزرگانی را در رگ هایشان داشتند.

6- مردی که خود را به دردناک ترین شکل ممکن میکشد، مردی که حاضر است علاوه بر ترک زندگی، دردی سخت و سنگین، سوختن در میان شعله های آتش را نیز بر خود هموار کند، چه میخواهد به ما بگوید؟ پیام او چیست؟
به باور من او روایتگر حقیقت تلخی است از آنچه بر بیشینه ی جامعه ایرانی می رود. فشار خرد کننده ی فقر و احتیاج که بیش از هرکس دیگری بر دوش مردان خانواده، به عنوان مسئول تامین معاش سنگینی میکند.  او میتوانست در خفا نیز خود را حلق آویز کند، آنهم بدون درد، اما نکرد. چرا؟
او میخواهد با تحمل این رنج مضاعف، مرگ سوزناک خود را، محملی سازد برای بهبود حال و روز کسانی که همچون اویند. نیازمندان بیشماری که از پس پشت دیوارهای بلند سرای مسئولان، صدای دردمندشان به گوش هیچ کس نمیرسد. کاش آن نماینده ملت! که این خود سوزی های از سر ناچاری را سیاسی دانسته بود، تنها یک روز طعم تلخ خجلت زدگی در برابر زن و فرزند را چشیده بود.

7- نمیدانم این بیت از کیست اما شاعرش هرکه که هست، کلامش، زبان حال همه ی کسانی است که از تازیانه ی سوزنده ی سخن سرد جناب بادامچیان، عمق جانشان سوخته است:
در این درگه، که گه گه، کَه کُه و کُه کَه شود ناگه
مشو غـره به امـروزت، که از فـردا نِه ای آگـه

مرگ پیرمرد، راز گنج او را گشود

برندا، یک بیوه زن هفتاد ساله بریتانیایی، تنها پس از مرگ شوهرش آقای دِوی رولند، توانست به حس کنجکاوی کهنه و چندین ده ساله ی خود پاسخ گوید و سر از راز شوهر ِدرگذشته اش در بیاورد.
او سالهای سال شاهد بود که شوهرش به آلونکی در اطراف خانه میرود و جعبه ای سحرآمیز، که چیزهایی به ظاهر بسیار گرانبها و ذی قیمت در آن هستند را قفل گشایی میکند، و پس از ساعتها تماشای آنها، به تنهایی و در همان آلونک، دوباره در همانجا مخفی شان میکند.
او هر بار که از شوهرش در مورد محتویات آن جعبه پرسیده بود با پاسخ مودبانه اما منفی وی در مورد این راز مواجه شده بود و همین موضوع در تمام آن سالها، زن را آزار داده بود.
شانس و اقبال اما، با خانم رولند یار بود چرا که همسرش پیش از وی بدرود حیات گفت. مرگ شوهر 77 ساله، اگر چه برای او تلخ بود، اما این خوبی را نیز داشت که پیرزن عاقبت برای پرسش قدیمی اش پاسخی می یافت.
اتفاق شگفت انگیز روزی رخ داد که برندا به قصد تمیز کردن آلونک درون باغ، به آنجا رفت و ناگهان با جعبه اسرارآمیز شوهرش مواجه شد. با هیجان و دلهره عجیبی، قفل در جعبه را گشود.

باور کردنش برای برندا بسیار سخت بود… در جعبه ی مرموز دِوی، چیزی نبود جز مشتی اسباب بازی کهنه و قدیمی! یک قطار کوکی، مشتی تیله ی شیشه ای، تعدادی آدمک و باغ وحش اسباب بازی، تعدادی حروف الفبای انگلیسی و یک خانه کوچک!
پیرزن آنچه را که با چشمانش می دید باور نمیکرد… گنج رازآلود، اسباب بازی های دست ساز دوران خردسالی شوهرش، مربوط به دهه بیست و سی میلادی بود. اشیایی که از آنها تا هنگام مرگ، عاشقانه نگهداری کرد.

لینک خبر این داستان شگفت انگیز را در روزنامه تلگرف چاپ بریتانیا ببینید.

پ.ن- با خوندن این خبر بی اختیار یاد شاهکار برجسته ی سینما همشهری کین ساخته ی جناب اورسن ولز و نوشته ی هرمان جاکوب منکیه ویچ افتادم.