آیا براستی ما سزاوار ایرانی بودن هستیم ؟


نقشه تقسیمات سیاسی جهان در روزگار ما

نقشه تقسیمات سیاسی جهان در روزگار ما

هیچ تا بحال به این اندیشیده اید که تقسیمات سیاسی و نژادی و قومیتی کنونی چند سال قدمت دارند ؟ جهان در سد سال ، دویست سال ، پانسد سال و یا حتا هزار سال پیش چگونه بوده است ؟
تصویر جالب زیر، این تقسیم بندی را در زمانی بسیار دور تر از این زمان ها که بدان اشاره شد به ما نشان می دهد . نکته جالب توجه اینکه، حتا ده هزار سال پیش از میلاد مسیح نیز (دقت کنید؛ یعنی دقیقن سد و بیست سده ی پیش ) ، مکانی در جهان بوده است که ایران نامیده می شده است . به نقشه بار دیگر دقت نمایید ! در مکان خوزستان کنونی ، در حاشیه رود کارونِ همیشه جاری ، تمدنی بوده است که ایلام نامیده می شده است ، همان نامی که امروزه بر تارک یکی از محروم ترین استان های کشور عزیزمان نقش بسته است. آیا تا بحال به استان ایلام یا کشور ایران اینگونه نگریسته بودید؟ نامهایی با کُهنای سد و بیست سده !

جهان
جهان در ده هزار سال پیش از میلاد

تردید نکنید که این حقیقتی کوچک و داشته ی خرد و اندکی نیست وفتی که بدانیم حتا تا همین سد سال پیش، کشور هایی چون افغانستان ، ترکیه و پاکستان وجود نداشته اند و بعد ها تحت نظارت و نفوذ قدرتهای استعماری - و عمدتن بریتانیا ( در مورد عراق، ترکیه و افغانستان ) - تشکیل شده اند.
ای کاش قدر میهنی را که مفتخر به تعلق بدان و زیست در آنیم دانسته و برای بهتر شدن حال و روز آن ، تمام تلاش خود را بنماییم.
این تلاش الزامن اصلاح ساختار سیاسی ، اقتصادی یا مناسبات اجتماعی نیست ؛ چه ، آنها در توان فرد ها نیست مگر اینکه جمع باشند آنهم جمعی متشکل و سازمان یافته.
اما بسیار مشکلات، بلکه معضلات هستند که
اصلاح آنها از من و شما نیز برمی آید. می دانم بسیار کسان خواهند گفت مشکلی که به دست من و شما حل شود اصلن مشکل نیست.
با این گفته سد در سد مخالفم . بگذارید سخن را با مثالهایی روشن تر نمایم : آیا تا به حال کسانی را ندیده اید که زباله و مواد بی استفاده ی خود را
در خیابان رها کرده اند؟ آیا در ساحل دریا و یا کناره های رودخانه ها و دامنه ی کوه ها با انبوهی از زباله های بد بو مواجه نشده اید؟ آیا تا کنون در خیابان از اینکه فردی آب دهان یا بینی خود را در حضور شما بر زمین انداخته است منزجر نشده اید؟
آیا از دیدن شخصی که در حضور کسی برای او از الفاظ و تعارفات اغراق آمیز بهره می جوید اما به محض ترک مجلس ، وی را آماج تند ترین الفاظ رکیک و انتقاد قرار می دهد در شما حس تنفر ایجاد نگشته است؟ آیا از اینکه شخصی حجم عظیمی از آب را برای حرکت یک برگ خشک شده ی درخت از جلوی منزلش به 20 سانتی متر آن سوتر تلف کرده است عصبانی نشده اید؟ آیا …
همانگونه که شاهدید رفتارهای غلط فرهنگی ما ایرانیان، بسیار بیشتر از آنی است که فکرش را بکنیم. آیا با وجود چنین رفتارهای غلطی و فرهنگ لبریز از ضعف و ناراستی، هنوز حق داریم خود را شایسته تعلق به سرزمینی بدانیم که قدمتی به کهنای تاریخ و حتا پیشا تاریخ دارد؟ سرزمینی که حتا از چم ِ( = معنا ) نامش «شرافت و نجابت» برداشت می شود. من که گمان نمی کنم ، مگر آنکه فکری به حال خود و فرهنگ نابسامان خود بنماییم!

پی نوشت- شما چطور؟ آیا شما نیز رفتارهای غلطی از خود و هم میهنان خود سراغ دارید که به همین راحتی بتوان آنها را به دور انداخت؟ به غنای این نوشتار خرد یاری رسانید.

ابراهیم و فرشته ؛ بستری برای طرح پرسش

abraham and angels

در این اثر هنری (1) ، ابراهیم را می بینید که در برابر خیمه خود نشسته است تا آنکه سه مرد در برابر او قرار میگیرند ، ابراهیم آنها را فرشتگان خدای خود به شمار می آورد و از ایشان به گرمی استقبال می کند . به آنان نان و کره و شیر می دهد و دستور می دهد برای ایشان گوساله ای بکشند .
پیش از رفتن ، یکی از آن مردان به ابراهیم می گوید که کمتر از یک سال دیگر زنش پسری خواهد زایید . ساره ، همسر ابراهیم ، نمیتواند خنده اش را پنهان دارد چرا که خود شوی اش، ابراهیم را بسیار پیر می پندارد.
از طریق این سه مرد ابراهیم با خدایش پیرامون سدوم و گومورا (2) بحث می کند . ابراهیم موفق می شود خدایش را قانع کند که بایستی به انسان های درستکار فرصت گریختن از عذاب را اعطا می کرد …

(1) نکاتی پیرامون ویژگی های هنری اثر - آفریننده : لوکاس وان لیدن 1490 – 1533 ، نوع اثر : کار بر روی صفحه مسی ::: سال آفرینش اثر : 1513::: محل نگهداری کنونی : آمستردام ، هلند
(2) سدوم و گومورا - نام همان شهر هایی است که بنا به گفته ی عهد قدیم ، خداوند مردم آنها را به جرم فساد اخلاق و ارتکاب اعمال جنسی نامتعارف ، با عذابی الاهی نابود کرد.

پی نوشت - این داستان اگر چه در ارتباط با پیامبران بنی اسراییل است اما تورات در باره آن ساکت است . مرجع نیز توضیحی درباره منبع متن آن نداده است ؛ اگر چه کلیت آن با سیاق و منطق عهد عتیق همگونگی دارد. این نوشته ، تنها بهانه ای بود برای به چالش کشیدن اندیشه ی شما! درصورت علاقمندی خود به طرح پرسش های مرتبط بپردازید.

منبع را در اینجا ببینید

چرا ما ایرانیان ، اعراب را تازی نامیدیم ؟

تازی ! واژه ای که در بسیاری از نوشتار ها اشاره دارد به مردمان همسایه ی ما یعنی اعراب . اگر با متون دینی و تاریخی ، در گستره ای فراتر از کتابهای درسی خود برخورد داشته اید ، حتمن با واژه ی تازی آشنایید. پس از انقلاب اما این واژه ، از آنجا که در زبان فارسی به گونه خاصی از تیره سگ سانان نیز اشاره دارد ، به عنوان تلاشی برای کمرنگ کردن برخی احساسات ضد عربی در میان مردم ایران ، در متون درسی و رسمی استفاده نشده است . ار دیگر سوی ، بیشتر ِکسانی که به دلایلی کینه نژآدی نسبت به اعراب در خود حس میکنند از این واژه ، به صورت پررنگتر سود میبرند .
خوب به خاطر می آورم که چندی پیش دوست نوجوانی که علاقمند به مطالعه متون تاریخی است از من پرسید که آیا این تازی که به اعراب میگوییم نوعی دشنام است ؟
اما براستی تازی چیست و ریشه این نامگذاری کجاست ؟
همچون بسیاری از واژگان تاریخی و کهن دیگر ، زبانشناسان برای این وازه نیز ریشه های گونه گونی شناسایی کرده اند که براستی مشخص نیست کدامیک از اینان نخستین عامل برای این نامگذاری بوده است .
در فرهنگ های قدیمی آنندراج و انجمن آرا در برابر واژه ی تازی چنین آمده است که بهانه ی نامگذاری تازی آن است که فرزانه بهرام ( = بهرام ِخردمند ) پسر فرزانه فرهاد ِ تاز ، نام یکی از پسران سیامک بوده است که تازیان از نسل اویند و از بعضی از تواریخ نیز چنین معلوم میشودکه تاز پسر زاده ی سیامک پسر میشی پسر کیومرث بوده و پدر جمله ی عرب است و نسبت تمام عرب به تاز میرسد چنانکه نسبت تمام عجم به هوشنگ شاه میرسد.
اما در سراج اللغات اینگونه آمده است که از آنروی به اعراب تازی میگویند که اعراب در اوایل اسلام در ایران تازش و تاراج بسیار میکرده اند.
برخی دیگر از زبان شناسان نیز بر این باورند که تازی اصلن به معنای چادرنشین است . دلیل این ادعا معنای واژه ی تاژ و تاز به معنای چادر و خیمه است . این اندیشمندان واژه ی تازی را در برابر دِه گان ( دهقان ) میدانند که واژه نخست به معنای چادر نشین و مهاجر و دیگری به معنای یکجا نشین و روستایی است . ( جهان را دیده ای و آزمودی ، شنیدی گفته ی تازی و دهگان ، ناصر خسرو ) بر این اساس ، واژه تازی در آغار نامی عام برای چادرنشینان بوده است که بعد ها معنای خاص تری یافته است که همانا نام قوم چادر نشین عرب است. در زبان چینی نیز هم اکنون اعراب را تاش خواننده که تغییر شکل یافته همان تاژ یا تاز پارسی است و این نشان میدهد که چینیان نخستین بار اعراب را بوسیله ایرانیان دریانورد و بازرگان شناخته اند .
اما نظر شادروان ملک الشعرای بهار نیز در این زمینه شنیدنی است . ایشان در کتاب گرانسنگ سبک شناسی چنین آورده اند که ایرانیان از قدیم به غیر ایرانیان ( بیگانگان ، غیر فارسی زبانان ) تاچیک یا تاژیک میگفته اند همچنانکه یونانیان به غیر یونانیان بربر و اعراب به غیر عرب ، عجم میگفته اند .اما این واژه در زبان دری تازه ، تازی تلفظ شد و رفته رفته اختصاص به اعراب یافت . ولی در توران و ماوراالنهر گویش قدیم باقی ماند و همچنان به بیگانه و غیر خودی تاچیک میگفتند .بعد ها و پس از مهاجرت ترکان از سمت ترکستان چین به سوی خاورمیانه و آمیختگی ترکان آلتایی با فارسی زبانان آن سامان ، واژه پارسی تاچیک به همان معنای پیشین ( بیگانه ، غیر خودی ) وارد زبان ترکی شد و ترکان ، فارسی زبانان آن دیار را تاچیک ( یعنی غیر خودی ، غیر ترک ) خواندند . ترکیب ترک و تاجیک نیز که در ادبیات آن دوران رواج یافت در اصل به معنای ترک و غیر ترک ( فارس ، عرب ) است .
اما در کنار این ریشه های پارسی که برای واژه تازی یافته شده است ، برخی نیز تازی را شکل فارسی شده ی طایی (منسوب به قبیله طی ) دانسته اند چنانکه رازی منسوب به ری است و این به سبب شهرت و خوشنامی و برجستگی قبیله ی طی* یوده است . در تاریخ مشابه این نامگذاری بسیار دیده شده است چنانکه ما ایرانیان ، کشور هلاس را به نام مشهورترین ِ قبیله های آن ، یونیام ، یونان خوانده ایم ودیگران نیز در مورد ما چنین کرده اند ؛ یونانیان ، ایران را پرسیا خوانده اند و اعراب فرس ( تعمیم جزء ِبرجسته تر به کل )

* فرزانه ی فقید دکتر محمد معین در حاشیه ی برهان و در توضیح مورد توجه بودن قبیله طی نزد ایرانیان چنین آورده است که این قبیله ای بوده است از قوم عرب که در یمن میزیسته اند و سرزمین یمن نیز از زمان نوشیروان دادگر ، جزو پادشاهی ایران بوده است از همین رو عرب را به نام قبیله ای مینامیده اند که در آن دیار میزیسته اند.

منابع :
دهخدا ، علی اکبر ، لغت نامه ( زیر نظر دکتر محمد معین و دکتر سید جعفر شهیدی ) ، انتشارات دانشگاه تهران ، 1373
بهار ، محمد تقی ، سبک شناسی ، انتشارات امیرکبیر ، تهران 1369

سد یا صد ، تا کی باید غلط بنویسیم ؟

بار ها شده است دوستان و عزیزانی بر نگارنده نسبت به نگارش واژه های 100 و 60 به شکل سد و شست خرده گرفته اند . برخی دیگر نیز این نگارش ناآشنا را نشان از اشتباهی سهوی نگارنده دانسته اند .
محض اطلاع این هر دو گروه عزیز و گرامی عرض میکنم که حرف ص ( با نام صاد ) از حروف ویژه زبان عربی است در نتیجه تنها و تنها اختصاص به واژگان زبان عربی دارد . واژه سد ( = 100 ) اما واژه ای پارسی است و بسیار پیش از ورود تازیان به ایران در زمان حمله خلیفه دوم ، عمربن خطاب ،نیز در ایران زمین  کاربرد داشته است . تنها در سده های اخبر ، به ویژه در دوران قاجار و پس از آن ، که فرهنگ عربی گرایی در میان نویسندگان ایرانی بسیار گسترش یافت ، برخی به اصطلاح متکلمین برای نشان دادن سواد ، دانش و فضل خود ، آغاز به استفاده پررنگتر از واژه های عربی کردند . در این رهگذر برای برخی واژگانی که مشابه هایی در زبان های دیگر ( بویژه عربی ) داشتند نیز نگارش هایی دیگر برگزیدند که از آن جمله بودند شماره ی سد و شست که به دلیل تشابه شکلی با واژه های عربی سد ( = بندآب ) و واژه پارسی شست ( = انگشت نخست دست ) به شکل صد و شصت نگاشتنه شدند. این اما غلطی است مصطلح که نه به باور من ِ کمترین ، بلکه به نظر استاد فقید سعید نفیسی در کتاب « در مکتب استاد » باید و شاید که به دست خود ما ایرانیان ، که کاربران این واژگانیم ، اصلاح گردد .

پی نوشت یکم – این فراخوانش به درست نویسی ، بی تردید هیچ ارتباطی با نگارش برخی وازه هایی که از زبان عربی وارد زبان ما شده اند ندارد . برخی دوستان اصرار دارند که واژه هایی که تعلقی به زبان فارسی ندارند را با نگارش فارسی بنویسند بدین صورت که به عنوان نمونه واژه ی « مخصوص » را به شکل « مخسوس » بنویسند . من اما شخصن معتقد به این کار نیستم بلکه معتقدم ورود واژه های بیگانه باعث تقویت و گسترش هر زبانی میگردد که زبان فارسی نیز از این قاعده مستثنا نیست . ناگفته پیداست ، داستان درست نویسی واژه های پارسی سره ، چون سد و شست از تغییر نگارش واژه ای اساسن عربی چون مخصوص و صلاح و … به کلی جداست .

پی نوشت دوم – واژه سد در واژه های ترکیبی نیز در زبان فارسی به شکل درست خود به کار رفته است که از آن جمله میتوان به واژه سده ( = قرن ) و همچنین دویست ( = دوسد ) اشاره داشت .

بعد از خدای ، برتر از آموزگار نیست

به پیشگاه آموزگار کلاس اول دبستانم

سالها پیش . در محله ای که ما زندگی میکردیم – یکی از محلات جنوبی شهر تهران – و در دورانی که ما به دبستان می رفتیم – اوایل دهه شست – به طور کلی روابط و مناسبات متفاوتی با آنچه که امروز می بینیم ، بر مدارس و مابین دانش آموز و اولیای مدرسه حاکم بود تا جایی که خوب به خاطر دارم مضروب شدن با شلنگ آبی که چوبی به درون آن فرو کرده بودند ، در سرما و یخ بندان زمستان ، آنهم با دستانی که با دستور آقای ناظم و به اجبار ، به زیر شیر آب باید میکردیمش ، یکی از تنبیهات عادی و مرسوم مدرسه ی ما بود . این بماند اما که اگر کودک هفت هشت ساله از شدت ترس ، از جلو آوردن کف دستانش اجتناب میکرد ، چشیدن طعم سوزنده ی ضربات شلنگ ، بر سر و صورتش ، به فتوای آقای ناظم بر او واجب میشد .
ترس از مدیر و ناظم و برخوردهایشان همیشه برایت واقعه ای محتمل بود در آینده ای نزدیک ، که سایه شوم و سنگینش را ، لحظه لحظه باید که در انتظار میبودی . جالب آنکه این برخورد های به ظاهر تربیتی و به واقع جنون آمیز ، تنها شامل درس نخوان ها و بی انضباط ها نبود ؛ منی که اینک از هراس آن روز ها میگویم ، به قولی شاگرد ممتاز آن کلاس و مدرسه بودم ، با اینهمه من هم از آن ضربات - اگر چه بسیار کمتر از دوستانم - چندین مرتبه چشیدم .

دانش آموز و معلم

در چنان فضای رعب آوری ، که همراه بود با شرایط نابسامان اقتصادی اوایل دهه شست خورشیدی – که مسلمن کودکان و نوجوانان امروز ، به هیچ وجه نخواهند ذره ای از آنرا هم اکنون تحمل و درک کنند – من عاشق رفتن به مدرسه وحضور در کلاس نمور و درب و داغان آن بودم . شاید این به نظر شمای خواننده و با نگاه به پیش در آمد این یادداشت کمی غریب باشد اما عین حقیقت است . راز این علاقمندی من به حضور در آن کلاس و مدرسه اما ، چیزی نبود جز معلمی بینهایت دلسوز و مهربان که در آن ظلمت کده ای که مدرسه ی ما بود ، بی تردید او شمعی بود فروزان و خورشیدی بود رخشان . افسوس که به دلایلی که همه میدانم ، از نوشتن نام ایشان معذورم وگرنه بسیار دوست میداشتم نامی از این گرامی بانوی مهربان و فداکار و به معنای واقعی کلمه « انسان » میبردم ، شاید از این طریق ردی از ایشان می یافتم …
خوب خاطرم هست که سال اول ابتدایی من با بیماری شدیدی همراه بود ، به طوری که بسیاری از اوقات ، بیش از یک هفته از مدرسه غیبت میکردم و پس از بهبودی ، با گواهی پزشکی راهی دبستان میشدم . منتها از آنجا که مدیر و معاونان مدرسه ی ما تمدن و فرهنگ را یک جا معنا کرده بودند ، من را با وجود گواهی معتبر پرشکی نیز هر بار مواخذه میکردند که چرا یک هفته غایب بوده ای ، این چه طرز مدرسه آمدن است ، الان هم نمی آمدی و بسیار زخم زبان های مشابه دیگر! من ِکودک هفت ساله نیز که توان پاسخگویی به مردان بزرگ را نداشتم چاره ای نداشتم جز آنکه به بیماری خود نفرین فرستم ، چرا که مرا گرفتار پاسخگویی به این بی انصافان میکند .
دقیقن به یاد می آورم روزی را که با چشمان پر اشک و بغضی در آستانه ترکیدن در انتظار انجام مراحل استنطاق توسط ناظم مدرسه بودم که خانم معلم مان از کنار ما عبور کرد و در نگاهش اوج نارضایی و اعتراض را دیدم . اینک اما به خوبی درک میکنم که چرا چیزی نگفت : نخست آنکه او زن بود و ناظم ما مرد. دوم آنکه به لحاظ سازمانی این مساله در حوزه مسئولیتهای ناظم بود و اظهار نظر او دخالت در حیطه وظایف او محسوب میشد . سوم آنکه معاون مدرسه از نظر سازمانی رتبه ای بالاتر از معلم داشت و چهارم انکه ناظم ما جزو به اصطلاح انقلابی های ِِ دو اتشه آنروز ها محسوب میشد ودرگیری با چنین کسی در آنروز های آغازین انقلاب و جنگ ، بی تردید منطقی نبود .
باری ، استنطاق تمام شد و من ِهفت ساله ، با چشمان تر به کلاس برگشتم . دست نوازشگر خانم معلم اما ، در کوتاه زمانی ، تمام خاطره ی تلخ استنطاق را از یادم برد . این ماجرا گذشت و پس از چندی من دوباره بیمار شدم و بالطبع ، یک هفته ای از مدرسه دور ماندم .
اینبار اما ، در همان ابتدای ورود به مدرسه ، به دفتر و به حضور ناظم رفتم تا مثل دفعه ی پیش ، در حضور همکلاسی هایم ، مرا با خفت از کلاس بیرون نکشد و برای غیبت موجهم ، مواخذه نکند .
این تصمیم اما ، حاصلی جز تاسفی یه بلندای یک عمر برای من نداشت ، چرا که نتیجه آن توبیخ و مواخذه ی معلم عزیزم به دست همان آقای ناظم بی انصاف بود. عنوان تخلفش اما این بود : غیبت های یک دانش آموز را گزارش نکرده است …

پی نوشت 1 – تیتر این متن برگرفته از شعری است که سالها پیش در جایی خواندم با این مطلع : آموزگار ار چه خداوندگار نیست … بعد از خدای ، برتر از آموزگار نیست .
پی نوشت 2 - عکس تزیینی است

قهرمانان راستین ، قهرمانان پوشالی

به احترام زهره خالقی ، دختری که به خاطرغیرت ایرانی اش ، از حضور در لیگ امارات موسوم به خلیج ع.ر.ب.ی ، خودداری ورزید .
زهره خالقی ملی پوش بسکتبال کشورمان
در بخش ورزشی روزنامه اعتماد خواندم که خانم زهره خالقی بازیکن تیم ملی بسکتبال بانوان کشور مان به این علت که لیگ باشگاهی کشور امارات نام جعلی خلیج ع.ر.ب.ی را بر خود دارد از حضور در آن لیگ و بازی در یکی از تیم های آن کشور خودداری نموده است .
با خواندن این خبر بی اختیار با تمام وجود نسبت به این دختر ایرانی – که عنوان بلند قد ترین دختر بسکتبالیست کشورمان را نیز یدک میکشد – احساس احترام و قدردانی کردم. ارزش و منزلت و بزرگی تصمیمی که این دختر گرفته است را تنها زمانی میتوان درک کرد که به یاد بیاوریم ، دختران ایرانی به دلیل شرایطی که بر کشور حکمفرماست از یکی ابتدایی ترین امکانات برای موفقیت ورزشی – انعکاس و پوشش رسانه ای فعالیتهایشان – محروم اند . آیا کسی هست که منکر این حقیقت باشد که ورزشکاران از تماشای مسابقات خود در رسانه ها و شنیدن اخبار آن تا چه حد شارز روحی شده و انگیزه و انرژی میگیند ؟ از دیگر سوی ، کیست که برای یکبار تابحال ورزش کرده باشد و نداند ورزش کردن در لباس گرم کن کاملن پوشیده و بسته ، به همراه مقنعه – با بدنی غوطه ور در گرما و تعرق – چقدر سخت و طاقت فرسات ! کافی است پای سخن ورزشکاران دختر کشورمان بنشینید تا ذره ای از شرایط سخت آنان را دریابید . چرا راه دور برویم ؟ گوشه ای از همین مصاحبه ی خانم زهره خالقی را بخوایند که از عدم امکان ورزش با لباس هایی مینالد که برای تورنمنت های خارجی اجازه استفاده از آنها داده شده ، اما در داخل کشور حق پوشیدن آنها را ندارند :
« خبر نگار : به غير از بازيکنان تيم ايران کس ديگري هم با پوشش اسلامي بازي مي کرد؟
زهره خالقی : فقط يک بازيکن در تيم فلسطين
- اين لباس ها کارتان را سخت نمي کرد؟
- مشکل ما اين بود که به اين وضعيت عادت نداشتيم. وقتي ما پذيرفته ايم با اين لباس ها بازي کنيم چرا نبايد داخل ايران بازي با اين لباس ها را تمرين کنيم؟ چرا در سالن ها را باز نمي کنند تا تماشاچي ها بيايند و ما بازي مقابل جمعيت را ياد بگيريم؟ چرا ورزشکاران زن ما بايد از تماشاچي ها بترسند و مدام نگران باشند که آنها چه تصوري از بازي ما دارند؟ ما اينجا پشت درهاي بسته بازي مي کنيم و در مسابقات برون مرزي ناگهان در يک شرايط جديد قرار مي گيريم. »
به تمام این شرایط سخت و طاقت فرسا بیافزایید امکانات و مسابقات تمرینی و پارامتر های تشویقی را که برای رقبای احتمالی این دختران ورزشکار ایرانی در سایر نقاط جهان وجود دارد . آیا با وجود اینهمه تفاوت شرایط ، آخر نشدن این دختران در هز تورنمنتی که حضور یابند فی نفسه یک افتخار ملی نیست ؟ پس کجاست ذره ای – تاکید میکنم ذره ای – از آنهمه بازتاب گسترده رسانه ای که برای ورزشکاران مرد در کشور وجود دارد ؟
آیا براستی این انصاف است که تیم ملی فوتبال کشورمان با آنهمه جار و جنجال رسانه ای ( به یاد بیاورید برنامه مسخره یار دوازدهم را ) در تورنمنت هیا پی در پی حاضر شود و فاجعه بیافریند ( افتضاح کتک کاری رضایی و بداوی را که یادتان هست ؟ ) و پس از آن دوباره گویی که هیچ اتفاقی نیافتاده برایشان با سلام و صلوات گلریزان بگیرند ؟

�سین رضا زاده در �ال تبلیغ برای خروج سرماسه از کشور
آیا منطقی است که سالهای پی در پی ورزشکاری را با عنوان پر طمطراق قهرمان قهرمانان به عرش اعلا برند ، اما کسی نباشد به او گوشزد کند که در این جایگاهی که هست ، مجاز نیست که برای خروج سرمایه از کشور ، آنهم به کشوری که به طور سیستماتیک متعرض تمامیت ارضی کشورمان است ، نقش کارچاق کن را ایفا نماید ؟
بخش تراژیک داستان اما انجاست که آنقدر این بی عدالتی ها در مورد دختران ورزشکار در کشورمان عادی و دچار روزمرگی شده است که دیگر کسی حتا به خود زحمت نمیدهد به آن اعتراض کند ؟

پی نوشت – تمام آنچه در مورد شرایط سخت ورزشکاران دختر نوشتم ، بی تردید تنها گوشه ای از مشکلات خوشبخت ترین دختران ایرانی در عرصه ورزش است ! وگرنه کیست که نداند اکثریت قریب به اتفاق دختران ایرانی یا اصلن دسترسی به امکانات اولیه ورزشی ندارند یا اگر در نزدیکی محل سکونتشان چنین فضایی وجود دارد به هر دلیلی ، از جمیه هزینه ، فرهنگ غلط خانوادگی و … ، از دسترسی به این اماکن محرومند ؟

 

 

آتش بازی خدا

بعضی چیز ها هست که آنچنان در مغز و روان انسان حک و ثبت شده که اگر اراده آهنین هم داشته باشی ، بعید میدونم بشه به این راحتی ها از قید اونها رهید . عامل مهم و کلیدی در این میان به نظرم افکار القایی در دوران کودکی است . به نظرم باور هایی که در دوران خردسالی شکل میگیرند ، آنچنان در نهانگاه وجود رخنه و رسوب میکنند که با تیشه وکلنگ اراده پولادین دوران جوانی هم نمیشه اون نقش ها رو از جای برکند .
گمون نمیکنم این ربطی به درست و غلط بودن اون باور ها هم داشته باشه . چه بسا باور های غلطی که از همون کودکی در مغز کودک توسط پدر و مادر و یا جامعه فرو بشه که در آینده با هزاران دلیل و منطق و برهان هم نشه اون رو از بین برد . این البته در مورد باور های درست و منطقی هم صادقه .
اینها همه رو اما برای چی گفتم ؟ واقعیتش همه این مقدمه چینی ها به خاطر تماشای یک عکس و عنوان انتخابی اون بود :

godsfireworks

تصویر زیبای پیش رو، کاری است از عکاس خبرگزاری بسیار مشهور آمریکایی ، آسوشیتد پرس که البته در سایت روزنامه آلمانی اشپیگل آنلاین به نمایش در اومده . اما اونچه که این نصویر زیبا رو جالب توجه میکنه عنوان جالب اون در اشپیگل آنلاین ه : آتش بازی خدا
واقعیتش اگر توی کشوری اسلامی مثل ایران ، عربستان ، ترکیه یا پاکستان و یا حتا با تخفیف در ایتالیا چنین عنوانی برای یکی از پدیده های زمین شناختی کار میشد ، چندان جای تعجب نبود اما وقتی توی یکی از مطرح ترین روزنامه های یکی از مدرن ترین کشورهای غربی ، یعنی کشور ژرمن ها چنین تیتری برای یک شراره آتش فشانی بکار میره ، اون وقته که باید  در مورد قدرت و میزان رسوخ و حضور باور های دینی - الاهی در لایه های زیرین ذهن و روان مردم مغرب زمین تجدید نظر کرد .

پی نوشت – میدونم گفته خواهد شد این تنها یک عنوان ژورنالیستی ه و نشون دهنده اعتثاد سردبیر اشپیگل به این مسائل نیست . دربست قبول اما آیا همین انتخاب چنین عنوانی ، برای یکی از مظاهر زیبا و حیرت انگیز طبیعی ، گیرم که فقط و فقط جنبه هنری هم داشته باشه ، حرفهایی برای گفتن نداره ؟

کفش های پاره ی نویسنده ای غرقه در خون

hrant dink

به تصویر دردناک بالا برگرفته از سایت روزنامه آلمانی اشپیگل آنلاین نگاه کنید . این تصویر پیکر بی جان و به خون غلتیده ی هرانت دینک ( Hrant Dink ) نویسنده ارمنی تبار اهل ترکیه است که ژانویه سال گذشته میلادی توسط جوان پان ترک متعصبی در خیابان به ضرب گلوله به قتل رسید . گناه وی اما نوشتن درباره نسل کشی ارامنه به سال 1915 توسط دولت عثمانی بود .واقعه ای تاریخی که از سوی برخی از ترک های متعصب انکار میشود . آنچه که بر دردناکی داستان می افزاید اما کفش های هرانت دینک است . بار دیگر به عکس نگاه کنید . گویا این سنتی جهانی است که نویسندگان و روشنفکران در مضیقه مالی باشند . کفش های دینک کهنه اند و پاره . هر چند که او دیگر به کفش نیازی ندارد چرا که به جرم اندیشه ، اینک به زیر خروار ها خاک خفته است .
گفتنی است مطابق قانون جزایی کشور ترکیه ( ماده 301 ) هر گونه اظهار نظری که حمل بر توهین یا ایراد اتهام بر موجودیت « ترک بودن » باشد جرم تلقی شده و مستوجب زندان و پی گیری قضایی است . این قانونی است که بسیاری از نویسندگان و روشنفکران ترکیه ای را راهی زندان کرده و یا با پیگرد قانونی مواجه ساخته است که از آن جمله میتوان به اورهان پاموک (
Orhan Pamuk ) ، رمان نویس مشهور ترک و برنده نوبل ادبیات و همچنین هرانت دینک مقتول اشاره داشت که این دومی مدت شش ماه را نیز به همین جرم در زندان گذرانید .
اخیرن با توجه به فشارهای اتحادیه اروپا بر کشور ترکیه ، که پی گیری پرونده پذیرش عضویت این کشور در این اتحادیه را منوط به اعطای آزادی های سیاسی کرده است ، حزب حاکم عدالت و توسعه ، تلاش برای اصلاح این ماده بحث برانگیز را آغاز کرده است . اگر چه مواد بسیار دیگری در قانون اساسی این کشور باقی خواهند ماند که به تنهایی موانع جدی بر سر آزادی بیان به شمار میروند . به هر حال میتوان و باید که همجواری کشور ترکیه با اتحادیه اروپا را برای این کشور جهان سومی به فال نیک گرفت چرا که به برکت این همسایگی ، بسیاری از قوانین بدوی و استبدادی به مرور حذف یا بی استفاده خواهند شد .

لکه ننگ تیان آن من ، بر دامان المپیک پکن

olympic china

کارتون زیبایی از نشریه انگلیسی تلگراف در انتقاد از عملکرد خشونت بار دولت کمونیست چین در برابر آزادی خواهان و همچنین موج نارضایتی مردم تبت . کارتونیست هوشمندانه تجمع کنندگان پرشمار این روز ها را در کنار تصویر بسیار مشهور آن مرد تنها که یک تنه در برابر تانک های متعدد ارتش چین در میدان تیان آن من قد علم کرد و لحظه ای تاریخی آفرید قرار داده و به شکلی کنایه وار از رشد و گسترش نارضایی عمومی از سیاست های دولت چین خبر میدهد .
براستی که گاهی یک عکس یا یک طرحواره بیش از چندین مقاله و تحلیل در بیان یک معنا تواناست . به عکس تاریخی میدان تیان آن من دوباره بنگرید . هزاران حرف دارد این عکس . گوش کنید …

به احـترام مـردی که رویـایـی داشت : مارتـیـن لـوتـر کـینگ ( 1929 - 1968 )

martin luther king

برای مارتین لوتر کینگ ، همیشه و از سالهای نوجوانی - که برای بار نخست با ایشان و افکارشان آشنا شدم - احترام و ارزش قائل بودم از همین رو تصمیم داشتم ، حال که این رسانه ی کوچک - گاه نوشته های آریوبرزن - را در اختیار دارم ، درباره اش چیزی بنویسم و ادای دینی نمایم به روح بزرگش . اما راستش را بخواهید با کمی جستجو دریافتم که درباره زندگی ، شخصیت و فعالیتهای اجتماعی – مدنی دکتر کینگ ، به زبان فارسی بسیار نوشته شده است و منابع بسیاری نیز در این ارتباط در دست است و نوشتن دوباره ی آنچه دیگران نوشته اند- بیوگرافی و وقایع نگاری زندگی - را صلاح ندانستم ، پس تصمیمی دیگر گرفتم : بر آن شدم تا تعدادی از فراز ها و جملات مشهور این کنشگر نام آور حقوق مدنی و مبارزه با نژاد پرستی را برای شما خواننده ی گرامی نقل نمایم تا هم سخن ِدوباره نگفته باشم و هم حرفی تازه تر در فضای وبلاگستان پارسی زده باشم . آنچه در پی می آید ، برگردانِ فارسی برخی از فراز های مشهوری است که دکتر مارتین لوتر کینگ در طول زندگی کوتاه خویش بر زبان رانده است :

امروز دیگر انتخاب ما از میان خشونت و عدم خشونت نیست ؛ امروز یا باید عدم خشونت را برگزینیم یا نیستی را .
عدم خشونت یک سلاح پرتوان و منصف است . سلاحی یگانه و منحصر به فرد در طول تاریخ ؛ سلاحی که می برد ولی مجروح نمیکند. عدم خشونت سلاحی است که به حمل کننده اش شرافت می بخشد و شمشیری است که شفا میدهد .
سیاه بودن در آمریکا یعنی تلاش برای لبخند زدن وقتی که میخواهی بگریی . یعنی تلاش برای حفظ زندگی جسمانی در حالی که از نظر روانی مرده ای . یعنی رنج تماشای رشد و نمو فرزندانت در حالی که ابرهای پستی و فرودستی را در آسمان ذهن شان می بینی … یعنی اینکه بگذاری پاهایت را ببرند،آنگاه تحقیرت کنند چرا که افلیجی ! martin luther kings gravestone قانون قدیمی چشم در برابر چشم ، همه را در نهایت نابینا خواهد کرد .
شورش ، لایه زیرین سخن انسانی است که صدایش را نمیشنوند .
امنیتی که ما مدعی هستیم در ماجراجویی های خارج از خانه به دنبال آنیم ، در شهر های رو به زوالمان آنرا از دست خواهیم داد .
کمونیسم هرگز با بمب هسته ای تسلیم نخواهد شد . بهترین دفاع ما در برابر کمونیسم چیزی نیست جز اتخاذ رویکردی تهاجمی با هدف عدالت و نیکوکاری … ما باید … تلاش کنیم تا زمینه های فقز ، بی عدالتی و تبعیض نژادی را از بین ببریم .
من رویایی دارم ؛ روزی که مردم این سرزمین برخواهند خواست و روح عقایدشان را بازخواهند آفرید : ما این حقایق بدیهی را حفظ خواهیم کرد ؛ انسانها همه برابر آفریده شده اند .
من میخواهم برادر یک انسان سفید پوست باشم ، نه برادر خوانده اش .
ارزشهای اخلاقی اعتبار خود را از دست داده اند . برای انسان مدرن ، درست مطلق و غلط مطلق آن چیزی است که اکثریت جامعه انجام میدهد .
حداکثر توان یک انسان آن جایی نیست که او در موقعیت های راحتی و آسودگی قرار دارد ؛ بلکه زمانی است که او در موقعیت مبارزه و مجادله قرار دارد.
برای اینکه در برابر خداوند و وجدان خود رو سفید باشد ، یک انسان درستکار چاره ای ندارد جز اینکه از همکاری با سیستم شیطانی دست بردارد .
آزادی هرگز داوطلبانه از سوی حاکم مسلط یه شما داده نخواهد شد .
بهترین راهکار برای حل هر مشکلی ، از بین بردن علل پیدایش آن است .
هیچ چیز در دنیا از این دو خطرناک تر نیست : نادانی صمیمانه و وظیفه شناسی احمقانه .
بی عدالتی در هر جایی ، تهدیدی است برای عدالت ، در جای های دیگر .
من رویایی دارم ؛ روزی که بر تپه های سرخ جورجیا ، فرزندان بردگان سایق و فرزندان برده داران سابق ، قادر خواهند بود در کنار هم ، برادرانه ، بنشینند . … من رویایی دارم ، روزی که چهار فرزند کوچکم ، در جامعه ای زندگی نمایند که بر مبنای رنگ پوستشان مورد قضاوت قرار نگیرند ، بلکه ملاک سنجش آنها ماهیت شخصیت شان باشد .

منبع جملات : مایکروسافت انکارتا - پری میم